خرید بک لینک

شاید باورش سخت باشد. ولی با اطمینان میشود گفت که بعد از دهسال، باورش سادهتر میشود. اینکه هیچ ذوق یا شوقی برای فرارسیدن اول مهرماه نداشتهام. اینکه ساعت هفتوسی دقیقه بیدار شدم. اینکه کیف را آماده نکرده بودم و خالی و نمایشی با خود بردم. اینکه واقعا اول مهر، جز زهری تلخ، طعم دیگری برایم نداشت. زهر تلخی که راه گریزی از لبزدن به آن نیست. و دلم میسوخت برای بچههایی که با رویاهایی وارد این دخمهی لعنتی میشوند و با اضطراب و وحشت بیرون میآیند.

بعد از بسیاری از مراسمات نمایشی و بیهوده، و پایان یافتن مراسمات با یک سخنرانی کوتاه یکربعه توسط نوبخت، به کلاسی که از قبل مشخص کرده بودند رفتم. برنامهی کلاسی را نگاهی انداختم. دبیران وحشتناکی به کلاس من برخورده بودند! و بسیاری از دبیران آشنای گذشته، با من نیفتادهاند. دبیران زیست، فیزیک، ادبیات، ریاضی، تاریخ نامشان آشنا که نیست هیچ، بلکه برخیشان بدنام نیز هستند. نمیدانم بمانم و با همینها سر کنم یا بروم کلاسی دیگر که حداقل تعداد نامآشناها بیشتر است. آخر آشنایی مسئلهی مهمیست. انشاالله کلاسم را تغییر خواهم داد.

بعدازظهر، یا نزدیکهای ظهر، باخبر شدم که از طرف هیئت موکبی در کربلا دارند و میخواهند به مدت پانزده روز، چندنفر از ما را ببرند. و تمام هزینههای ویزا و اقامت هم برعهدهی خودشان است. فقط یک پاسپورت میخواهد. بهنظرتان موقعیت بدیست؟ بد؟ خوب؟ فوقالعاده است! فوقالعاده است مگر اینکه خانوادهای داشته باشید که «نه» را به هر تصمیمِ بیخرجتان حواله کنند... و راستش من با سر خودکار درگیر شدهام. بابت همهی گذشتهای که باید بهتر میبود و نبود. و من، که خودزنی کردهام در این سالها. سالها و سالها.

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 5:34

صفحه بندی