ویژهنامهی غروب
-
تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 11:16
مدتهایی میگذرد و تو نمیدانی که چگونه گذشته است. چرا که تو در آن لحظهها نبودهای و نخواندهای. از رنگ و خیال زندگانی. و از هرچه که عطر او را میدهد. مدتها با یک هویت ماندن، یک احساس خوشایند دارد و یک وابستگی ایجاد میکند. هرچند که انتخاب لفط مستر یا انتخاب تصویر پروفایلِ بلاگ، با فکر و تأمل نبوده، اما هن...
دردواره
-
تاریخ: 1396/7/19 ساعت: 4:32
تا مدتی قبلتر، نمیدانستم که سردرد چیست. کلا دربارهی شناخت مفاهیم دردطورانه مشکل داشتهام. یادم است که مدتها قبل، مدت زیادی نمیتوانستم درک کنم که دردِ دل یا دلپیچه چگونه است. هرچند خود پیشکسوت دردهای گوارشی بودهام! اما راستش گمان میبرم که این روزها نه تنها سردرد، که بهدرک بسیاری از روابط پیچیدهی دردگو...
از یک تا یک
-
تاریخ: 1396/7/12 ساعت: 5:34
شاید باورش سخت باشد. ولی با اطمینان میشود گفت که بعد از دهسال، باورش سادهتر میشود. اینکه هیچ ذوق یا شوقی برای فرارسیدن اول مهرماه نداشتهام. اینکه ساعت هفتوسی دقیقه بیدار شدم. اینکه کیف را آماده نکرده بودم و خالی و نمایشی با خود بردم. اینکه واقعا اول مهر، جز زهری تلخ، طعم دیگری برایم نداشت. زهر تلخی ...
حامدجان عسکری
-
تاریخ: 1396/7/12 ساعت: 5:34
نوشتههای حامد، چیز دیگریست. اصلا انگار، تصویرگریاش در همهنوعی فوقالعادهست و در محرم، دکتری دارد. مطالبش ارزشمندند. من این مطالب مفهومی و کنایی و محاوره را به هزاران هزار وعظ از واعظان ترجیح میدهم. چون عینی هستند. ملموس. محسوس. و آنچه عینی باشد، تأثیر میگذارد... پیشنهاد میدهم دو پست آخرش را بخوانید و...
سعادت
-
تاریخ: 1396/7/12 ساعت: 5:34
کلمات کم میآیند برای وصف سعادتمندیِ شهید حججی و برکت وجودیاش. میدانید؟ باور دارم که در این دنیا هیچ حرکتی به تصادف محض نمیرسد. اینکه او انتخاب شود برای داعشیان ملعون. اینکه او زمانی خبر آسمانی شدنش بیاید و آدمها واقعیتشان را نمایان کنند. و اینکه پیکر بیسرش زمانی به ما برسد که وسط محرم باشیم. من میگو...
هرچند رحمت است...
-
تاریخ: 1396/7/12 ساعت: 5:34
دیروز باران یکسره بارید. امروز هم دارد میبارد. خلاصهاش اینکه این دو روز را گفته بودم آدم بشوم بروم دوجا حداقل چند صدای دیگر هم بشنوم! ولی آخر در این باران که نمیشود. شلاقی باریدنهای رشت یعنی باید زیر دوش راه بروی حتی اگر چتر بالای سرت باشد! امروز و فردا نکنید. آبوهوا مفصل تغییر میکند گاهی...
دیگر به سامان نرسم...
-
تاریخ: 1396/7/12 ساعت: 5:34
راستش، باید قضیه را یکسره کرد. باید حقیقت را پذیرفت. باید پذیرفت که دیگر درستشدنی نیست. دیگر باید قبول کرد. دست از تلاش برداشت. به انتظار نشست. به انتظار انتهای دنیا، تا دیگر تمام شود. لعنتی، تمام شود. باید به این امید داشت که شاید دوباره به دنیایی دیگر بازگردیم برای جبران. باید پذیرفت که این دنیا و...
مانده تنها حسین...
-
تاریخ: 1396/7/12 ساعت: 5:34
فکرش را بکنید. دیشب امام ما، خارها را برمیداشت تا مبادا به پای بچهها برود. دیشب امام ما به این فکر میکرد که اهلبیتش اسیر و آواره میشوند. دیشب برای آخرین بار آنها را سیر میدید. دیشب میدانست امروز ظهر... مثلا فکرش را بکنید. امروز و شاید حالا، اباالفضل العباس در برابر بچهها قرار میگیرد. امروز او مشکش ر...
ماه چه دید مثل امشبی؟
-
تاریخ: 1396/7/12 ساعت: 5:34
1. چقدر همهچیز سریع و سخت و زشت و بد گذشت. پارسال تا به امروز را میگویم. گذشت با این تفاوت که هیچ گمان نمیبردم که زنده بمانم، در حالیکه از همهی زمانها بیشتر میدانستم که باید زنده بمانم که اگر میمُردم، هلاکت واژهی مناسبی برای توصیف مرگم میشد. شب عاشورای پارسال گفته بودم که چقدر همهچیز شبیه دوسال قبل ...
مرگ بر این لحظات تاریک
-
تاریخ: 1396/7/12 ساعت: 5:34
تلخ است. زهر است. ماندن در این حالتِ لعنتی، در این بیارادگی، بدجور تلخ است. درد است. دلم پر از شکایت است. البته اینبار، شکایت از خودم و خودم. بشنوید
ثبت نتایج قطعی تابستان
-
تاریخ: 1396/7/12 ساعت: 5:34
بهگمانم پیش از این هم، اشاره کرده بودم که این تابستان، به هر دری زده بودم که مشغول شوم. که سرم شلوغ شود. که حواسم پرت شود. و از منظور شلوغسازی موفق اما از لحاظ دورسازی ذهنی کاملا ناموفق بودهام. نمیدانم چرا. من تنها همین راه را میشناختم. اینکه آنقدر سرگرم شوم که از سرم بپرد. ولی نپرید. بگذریم. تابستا...
غبار زرد خیال
-
تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 19:04
از دیدنِ افرادی متعجب میشوم؛ افرادی که با دیدن و شنیدن و خواندنِ کوچکترین چیز، به وجد میآیند و حالشان خوش میشود. دلشان سبز میشود و لبخند را در هوا میزنند. از افرادی که بلدند زندگی را شیرین ببینند و تلخیها را نخوانند. افرادی که راهشان را میدانند و از آن بهتر به آن اطمینان دارند، و از آن بهتر تر از مس...
برسد به دست مشاورِ کار درستِ شهر!
-
تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 19:04
این تابستون، تصمیمم بر این بود که تا میتونم سرم رو شلوغ کنم. از هر طرف، هر کار و موضوعی که بهنظرم میاومد میتونه وقتم رو بگیره و صرفهی اقتصادی هم داشته باشه و مخصوصاً اینکه خستهام کنه رو برداشتم. البته الان که نگاه میکنم میبینم هیچکدومش خستهام نکرد. ولی از لحاظ تعداد، کار و اینا زیاد برداشته بودم. مخ...
دلِ ناشادِ ما را شاد گردان...
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 1:41
شنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۵۱ ق.ظ خوشا به حال آن تنها و بدنهایی که روحهایشان فقط درد تن خودشان را احساس میکنند و خوشا به حال آن بدنی که روحش فقط درد بدنش را احساس میکند، چون آن روح دائماً در فکر این است که نارحتیهای این بدن را از بین ببرد. ولی دشوار است حال آن بدنی که روحش تنها روح خودش نیست، روح همهی...
دردگویی!
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 1:41
این روزها که «وقتی نیچه گریست» را میخوانم، بعضی حرفهای آن را نمیتوانم هضم کنم. نمیتوانم بفهمم که چگونه همچین امکانی وجود دارد؟ چطور همچین چیزی ممکن است. تقریباً به اواسطش رسیدهام. نمیدانم. یکجایی از آن، میگوید با گفتگو و حرفزدن دربارهی هرکدام از علایم - مانند سردرد، افسردگی، ناراحتیِ شدید، تشویش، اض...
سحر ندارد این شب تار...
-
تاریخ: 1396/6/17 ساعت: 1:46
تناقض همانطور که گاهی شیرین است، بعضی اوقات هم، بهاندازهی زهرِ مار، تلخ و گزنده است. آنقدری حجمِ این تودهی حسهای متناقض، زیاد و مبهم است که نمیدانم از کجا باید شروعش کرد. از کجایش نوشت. از کجایش ننوشت. چگونه تمامش کنم. و به راستی مگر پایانپذیر است؟ + کمکم باید برویم که داشته باشیم یکسالِ دیگر را. یک...
چه کنم دیگه!
-
تاریخ: 1396/6/17 ساعت: 1:46
حتی الان میتونم وصیت کنم که وقتی مُردم، بهجای حلوا و هزارجورِ دیگه از این موارد، پفک خیرات بدید. منم جایی دیدید پفک بخرید برام. کرانچی بود بهتر! + و من، انسانی بیدرد، احمق و جامانده از همهی آنهایی که در سنِ من، در خودشان سِیر میکردند و حالا من، در اعماقِ این زمین و تهِ درهی هلاکت، دورِ خود میچرخم...
صالحی نیست که بخواهد صلحی باشد
-
تاریخ: 1396/6/15 ساعت: 2:09
من درباره میانمار هیچ نمیدانم. درباره مسلمانان آنجا، درگیریهای اخیر، نسلکشیها، وحشیگریهای بدتر از جاهلیت، هیچ نمیدانم. اصلا تابِ دانستنش را ندارم. مطهری خوب میگوید. میگوید بیخبری، درست است که درد ندارد، درست است که آسایشِ تن را بههمراه دارد، اما انسانیت در آن دخلی ندارد. دیگر بزرگی و انسانیت و حتی ش...
هجرت تا به ابد تقدیرم...
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 16:10
الحق و الانصاف این تابستان ظرفیتِ اینهمه فشار ذهنی را داشت؟ یکی-دو روز پیش از شدتِ هجومِ افکاری که به ذهن من وارد شده بود و از شدتِ تحلیلهای بیهودهای که همزمان از رفتارِ چندیننفر داشتهام، دیگر کاملاً از تکاپو افتاده بودم. به صفحهی کتاب که زُل میزدم، انگار در حال مشاهدهی کتیبهی خطِ میخی هستم. فیالمثل...
داشتن از خنده میترکیدن ینی!
-
تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 16:15
اسکارِ بهترین حرکتِ دیروز هم تعلق میگیره به عموی مادرم. که وقتی ن. غش کرده بود - که غش نکرده بود و ادا در میاورد! -، یک پارچ آبِ یخ، - واقعاً یـــــخ - رو از دست پسرداییم که قطرهقطره میریخت گرفت و همش رو ریخت روش :)))) حالا اونم چاااق! لبش کبود شد؛ قشنگ داشت سکته میزد :دی همین ملتِ ادا و اطواری، دوس...