خرید بک لینک

این روزها که «وقتی نیچه گریست» را میخوانم، بعضی حرفهای آن را نمیتوانم هضم کنم. نمیتوانم بفهمم که چگونه همچین امکانی وجود دارد؟ چطور همچین چیزی ممکن است. تقریباً به اواسطش رسیدهام. نمیدانم. یکجایی از آن، میگوید با گفتگو و حرفزدن دربارهی هرکدام از علایم - مانند سردرد، افسردگی، ناراحتیِ شدید، تشویش، اضطراب - و پیدا کردنِ علتهایش، و با بازگو کردنِ علتِ اصلیِ آن، علایمِ آن برطرف و رفع میشود. این واقعا جالب است. نمیدانم صرفاً رمان است یا واقعیتی از روانشناسیست. ولی جالب است. اگر با حرف زدن دربارهی مسائل و دردها، و پیدا کردنِ علتهایش، صرفاً با بازگوی آنها، این مشکلات بهطرز غیرقابل باوری، محو شوند. به این فکر میکنم، که چه کسی میتواند نقش دکتر برویرِ داستان را برای من ایفا کند؟ چه کسی؟ و یا اصلا من، اگر در همچون شرایطی واقع شوم، میتوانم همانند دکتر برویر در هنگام گفتگو با نیچه، صریح و صادق باشم؟ میتوانم رازگویی و یا به عبارتی دردگویی کنم تا شاید افاقه کند و همهی این ذهنیتها محو شود؟ همهی این دردها؟ همهی این مواردی که اسمِ مشکل رویش میگذاریم؟ اصلا صبر کنید! اگر با صرفِ اعتراف و بازگو کردن، قرار بر رفعِ علایم و مشکلات است، پس چرا کاتولیکهای معتقد که هر هفته در نزد کشیشهای مسیحی، به اعتراف میپردازند، نمونههای اعلای سلامت روانی نیستند؟ شبههی واضحیست. یک اعتراف ساده همچین نمیکند. واضح است. تسکینِ موقتیِ اعتراف و بازگویی، آنقدر نمیتواند ارزشمند باشد، که آدمی را ترغیب به فاشگویی کند. جز این است؟

یکی از بهترین، و شاید بهترین پاراگرافی که تا بهحال در این کتاب خواندهام:

برچسب: دردگویی, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 1:41

صفحه بندی