دوگانگی! - تاریخ: 1396/6/12 ساعت: 15:06
چقدر سخته حالت از یکی بهم بخوره ولی «بلد» نباشی یا «عادت» نداشته باشی که باهاش بد حرف بزنی. چقده سخته... یکسری اتفاقات که افتاد و یکسری دستها که رو شد، مطمئن بودم مادربزرگِ مادری رو ببینم، رفتار خوبی نخواهم داشت و نمیتونم که رفتار خوبی داشته باشم. ولی راستش اصن عادت نداشتم. و نتونستم بیمحلی کنم حتی....
سنگین و سخت - تاریخ: 1396/6/12 ساعت: 15:06
این پست از همهی نوشتههایم بهتر منظورم را در اینباره میرساند. من نهتنها هیچوقت نادیدهگرفتندگان را نخواهم بخشید؛ بلکه همیشه مورد نفرین و لعنِ من هستند. همیشه در معرض خشم و کینهی من قرار دارند. همینهایی که پتانسیلهای فوقالعادهای را بههدر دادند و یک نسل را از بین بردند. باقی ماندنِ لفظی ناشناخته، و تجرب...
سقوط اخلاقی جامعه 2 - تاریخ: 1396/6/10 ساعت: 9:25
ناظر همون کلاس بودم. همون مدرس. همون بچهها. اینبار از بچهها خواست که یه تیکه کاغذ بردارن و مشکلی که هیچجوری و هیچجا نمیتونن بگن رو بنویسن. گفت مشکلی رو بنویسن که نمیشه و نباید بلند خوندش. اسم هم نزنن. اسمشون هم لو نمیره. همه نوشتن. میخواست نوشتهها رو بخونه - بدونِ اینکه مشخص باشه برای کی هست و کی نی...
خودمان را از دست ندهیم - تاریخ: 1396/6/10 ساعت: 9:25
شما جامعهشناسی خواندهاید، درس دادهاید و مطالعات جامعهشناسی داشتهاید. ولی میدانید که انسان موجود عجیبی است. یک چیزهایی را همیشه ناگفته باقی میگذارد. یعنی اصلاً یک مسائلی ناگفتنی هستند. مثلا شما هرقدر تاریه بنویسید نمیتوانید خیلی چیزها را، یعنی آن نگاهها و... را منتقل کنید. تاریخ زندگی شما چه چیزی بود...
1396 - 1312 - تاریخ: 1396/6/10 ساعت: 9:25
پدربزرگِ مادریـم هم به رحمت خدا رفت. الفاتحة مع الصلوات.
شانس! اتفاق! احتمال! - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:29
هرچه که اسمش را بگذارید بسیار مرموز است! دوسال پیش، وقتی همسایهی بلاگری، به مراسمی نسبتاً دانشآموزی دعوتم کرد، به علت امتحان ریاضی عذر آوردم و نرفتم، که حقیقتاً، از همان هشت صبحش که تازه صبحگاهِ مدرسه بود، پشیمان شده بودم. اصلا آن روز امتحان ریاضی هم نگرفتند و از بخت و اقبال، هنر امتحان کتبی گرفت - ...
زندگی یک طنز تلخ است - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:29
از اعماق وجودم و از تهِ تهِ تهِ دلم، نمیتوانم زندگیِ حال حاضرم - از ابتدا تا حال حاضر - را بپذیرم. از خط به خطش، حالم بهم میخورد. میشود تغییر کند؟ تغییر مثبت؟ میشود عوض شود؟ عوض شدنی مثبت؟ میشود؟ خدایا؟ کم آوردهام. خیلی وقت است که کم آوردهام. دیگر صبری برایم نمانده است. خودم را هم تا حدودی از دست دا...
طعم شهریور گس است! - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:29
گرمای هوا زننده است. نفس آدم را در دم خفه میکند. حال آدم را میگیرد. احساس خستگی مفرط میدهد. احساس بیحالی. به لحظهی تحویل سال فکر میکنم. همان لحظهی اولِ سال نودوشش. سخت است که شش ماه نه؛ پنج ماه گذشته باشد و هنوز هیچ تفاوتی با لحظهی تحویل سال وجود نداشته باشد. نهتنها تفاوتی ندارد که حتی بدتر شده است....
به هفتصدمین پست خوش آمدید! - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:29
هفتصد، عددِ خوبیه. هرچیزی که «هفت» داره رو دوست دارم. یه مدت سعی کردم شبکهی هفت - آموزش - رو دوست داشته باشم ولی نشد از بس که دوستنداشتنی بود :| میخوام هفتصدمین پست، خاطرهدار بشه. هفتصدمین پست بشه خاطرهی خوبی که هر وقت بهش سر بزنم - و بزنید - بهم - و بهتون - یه حالِ خوشی دست بده. شاید به هشتصدمین نر...
نه عقل بود و نه دلی... - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:29
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
الکی مثلاً ... - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 19:59
زندگی را شلوغ کنید. اجازه بدهید همهچیز در هم بپیچد. بگذارید یادتان نیاید همین ثانیهی پیش، شناسنامهی در دستتان را کجا گذاشتهاید. بگذارید از خستگی و دربهدری گوشهای بایستید و فقط به آسمان نگاه کنید. اجازه بدهید حسرتِ همهی بعضیها را بخورید. خودتان را وادار به بدبختی کنید. چرا که فقط اینگونه می
فرهنگ؟ ارشاد؟ شیب؟ بام؟ - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 19:59
هر بنیادی، هر نهادی، هر سازمانی هر ادعایی که داره رو، اول باید روی خودش پیاده کنه. روی سیستمِ کاری. روی کامندهاش. روی مسئولینِ مرتبط باهاشون. در واقع سر تا پاش باید جلوهگرِ ادعاش باشه. تقریباً این ایراد به همهی سازمانها وارده که معمولاً اصلا اندازهی ادعاشون نیستن -_- این یارویی که توی دوتا پستِ
سوالاتِ اساسی! - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 19:59
چرا من خودم نیستم؟ چطور خودم رو گم کردم؟ چرا خودم رو پیدا نمیکنم؟
در جستجوی اهل دلی، عمر ما گذشت - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 19:59
1. منظور از پستِ موقتِ قبل این نبود که عازمِ مشهد هستم، که اگه قطعی بود، صریحتر میگفتم. صرفاً منظور همونی بود که نوشتم: بعد از گفتنِ اسم مشهد، دلم هرّی ریخت. 2. خستهام از خودم. دلم سنگینه. سبک نمیشه لاکردار. مشهدی در کار نیست. هیچوقت دوست نداشتم زیرِ بارِ منتِ کسی باشم.حالم بهم میخوره کسی سرم
ریاضیدانِ جوان - تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 8:37
چند روز قبل، خبری در فضای مجازی و رسانهای، بهطور محسوسی پخش شد. خبر ابتلا به سرطانِ مریم میرزاخانی. نمیدانم چرا بهگونهای فضاسازی کردند که پروفسور میرزاخانی، تنها همین چند روز است که به سرطان مبتلا شده است. خودم هم نمیدانم، ولی فقط همین چند روز است؟ همین چند روز، من هیچ قانع نمیشدم که سرطان،
برادران علیه برادران - تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 6:27
چند روزیست که اعصابخرابیهایم را، سرِ رکابهای بیچاره خالی میکنم. چند روزیست که امیدوار شدهام. چند روزیست که در پی بهتر شدن رفتهام. چند روزیست که به فراموشی علاقهمند شدهام. چند روزیست که دیگر حوصلهی این را ندارم که بگویم : «خدایا همین الان هم منو بکشی راضیام...» کتاب خواندن، هیچوقت نتو
داستان سیستان؛ رضا امیرخانی - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 1:18
در بین قفسهها چشم میچرخانم. اولینبار است که چندین و چند قفسه کتاب را آزادانه، با اختیار، به راحتی، میبینم و در بینِ آنها میچرخم. البته که در کتابفروشیها هم همین منوال است و میتوان آزادانه چرخید و دید. ولی آنجا «فروشی» است و اینجا «آزاد». چند کتاب را دستچین میکنم. میگذارم روی میز و میروم
یادگاران - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 2:57
حالا بعد از رفتنِ مامانی، در به در بهدنبالِ یادگاریهایی از او میگردم. تسبیحهایش. همان تسبیحهایی که از مکه آورده بود. به خانه و دم و دستگاه و سجاده و چادرنمازش فعلا دسترسی ندارم، انشاالله که بتوانم از عمه بگیرم آنها را :| اما عکسها. فکر میکنم که بعد از میلاد، و تقریباً بهتر از میلاد، قدیمی
بازی وبلاگی : دستیهای ماندگار - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 2:57
چندی پیش همونطور که مستحضر هستید و یا نیستید و اصلا مهم هم نیست که در جریان هستید یا نیستید! هولدن یک بازیِ وبلاگی راه انداخته به اسم : گاهی به کتابهایت نگاه کن. همونطور که در کامنتِ خودم در ذیل پست شفافسازی کرده بودم که این مسئلهی دستنوشتهها از هرکسی و هرجایی و هرطوری و بههرشکلی برام جالب هس
از پستچی تا خبر مهم روابطعمومی - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 2:57
دیدید یه وقتهایی آدم از خودش عقب میفته؟ من الان چندین و چند پست به خودم و دلم بدهکارم. که بخاطر پستهای مناسبتی، موقعیتی، خاطرهای و امثالم ننوشتم. و نمیخوام بنویسم حتی. پس بذارید همین روندِ پستهای مناسبتی، موقعیتی و خاطرهای و موقتی رو پیش بگیرم تا ببینم اوضاع به کجا میرسه... ::: 1. یکشنبه، چه

برچسب‌های مرتبط

حکایتی از ادبیات بومی | حکایتی کوتاه از ادبیات بومی | حکایتی از ادبیات بومی ایران | ناگفته های | ناگفته ها | ناگفته های عاشورا | اینم از خاک بر سری امروز | والا پیامدار محمد | والا پیامدار | والا پیامدار محمد سیاوش کسرایی