چقدر سخته حالت از یکی بهم بخوره ولی «بلد» نباشی یا «عادت» نداشته باشی که باهاش بد حرف بزنی. چقده سخته... یکسری اتفاقات که افتاد و یکسری دستها که رو شد، مطمئن بودم مادربزرگِ مادری رو ببینم، رفتار خوبی نخواهم داشت و نمیتونم که رفتار خوبی داشته باشم. ولی راستش اصن عادت نداشتم. و نتونستم بیمحلی کنم حتی. :| الان زنگ زد. هیچکی جز من نبود برای جواب دادن. جواب دادم. اصلا نتونستم بیمحلی کنم :| سخته دیگه. سخته.
+ خیلی حرف داشتم و دارم. ولی الان، استرس بیشتر دارم تا حرف. من تحلیل میخوام حیدر! تحلیل! ولی بهشدت تحلیلش سخته.
برچسب: دوگانگی,
نویسنده: سام حکیمی