در بین قفسهها چشم میچرخانم. اولینبار است که چندین و چند قفسه کتاب را آزادانه، با اختیار، به راحتی، میبینم و در بینِ آنها میچرخم. البته که در کتابفروشیها هم همین منوال است و میتوان آزادانه چرخید و دید. ولی آنجا «فروشی» است و اینجا «آزاد». چند کتاب را دستچین میکنم. میگذارم روی میز و میروم اتاقهای دیگر. وقتی که برمیگردم دیگر آن کتابها روی میز نیست. عجبا. بچهها برداشتهاند. هرچه نگاه میکنم به هیچکدامشان نمیآید که کتاب «صهیونیسم» را برداشته باشد یا علاقهای به خواندنش داشته باشد! علاقهمندترین چهره به این کتابخانه، خرخوانی بود که او هم به سمتِ قفسههای درسی رفته بود. بیخیالِ آن کتاب میشوم و کتابهای دیگر را پاس میدارم. بیهوده روی صندلی چرخ میخورم که چشمم میخورد به کتابی که آشنا میآمد. «داستان سیستان. 10 روز با رَهبر». من در خاطرهخوانی، سابقهی درخشانی داشتهام. یازده ساله که بودم «دا» را یکهفتهای خواندم و همان حوالی، «پایی که جا ماند» را هم تمام کردم. آن زمان، فقط «نورالدین پسر ایران» دوهفته در خانه ماند و دستم نمیرفت به خواندنش! لعنت به تنبلی.
داستان سیستان را نگاه کردم. ظاهر برای من اهمیت دارد. کتابِ خوشساختی بود. از آنجایی که تا نخورده بود، حدس میرفت که تا به حال کسی آن را نخوانده است. تاریخ چاپش را نگاه کردم که زده بود 83. که به روایتِ مُهر، 84 به کتابخانه رفته. تعجب میکنم از این بشرِ دو پا که کتابهای مفت را نمیخواند و همینجور میگذارد خاک بگیرند!
تا به حال از رضا امیرخانی کتابی، نوشتهای یا داستان و روایتی نخوانده بودم. نقد و تکریم و تمجید و توهین و ناسزا به رمان «منِاو»اش زیاد شنیدهام ولی! ادامهی جلد را میخوانم : یادداشتهای شخصی. نمیدانم چگونه است. حدسی ندارم. اما یقین داشتم که گزارشگونه است، خط به خط، همراه با سفرِ رهبری. پا به پای رهبری. خط به خطِ سخنان رهبری. اما در واقعیت، طورِ دیگری بود. گزارشگونه نبود. توضیحی نبود. توجیهای نبود. ملایم بود. کاملاً مردمی و ملموس.
همان روز اول قریب به صدوهفتاد صفحهاش را خواندم. راحت میشد در دو روز، همهی سیصد صفحهش را تمام کرد. به عمد طولش دادم. روایتنویسیِ امیرخانی را، با آنکه مرتبهی اولین بود، دوست داشتم. روان بود. جایی مکثِ بیهودهای نداشت. جملاتی چون «مومن در هیچ چارچوبی نمیگنجد.» را تا آخرِ کتاب، جوری بهکار برد که نه نمکش از دست برود و نه شور شود. خیلی از پاراگرافهایش اشک همراهی میکرد و خیلی از جاها، خندهام میگرفت. نکتهبینی و نکتهنویسیها هم جای توجه داشت. خط به خطش تأییدی بر این بود که سادگی، یا به عبارتِ امیرخانی، سادهگی، سر تا سرِ زندگیِ شخصِ اولِ مملکت را گرفته است. چیزی که شاید برای خیلیها قابل تصور نباشد، اما برای من، جز این، انتظاری نمیرفت.
+ با توجه به لزومِ هرچه بیشترِ بازخوانیِ زندگیِ مسئولینِ مملکت، بازخوانیِ زندگی رهبری، بازخوانیِ زندگیِ صفِ اولیهای نظامِ جمهوری اسلامی، سی برداشتِ مختصر از کتاب را، با ترتیببندیِ ویژهای نوشتهام. توصیه میکنم بخوانید. دانلود
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی