چندی پیش همونطور که مستحضر هستید و یا نیستید و اصلا مهم هم نیست که در جریان هستید یا نیستید! هولدن یک بازیِ وبلاگی راه انداخته به اسم : گاهی به کتابهایت نگاه کن. همونطور که در کامنتِ خودم در ذیل پست شفافسازی کرده بودم که این مسئلهی دستنوشتهها از هرکسی و هرجایی و هرطوری و بههرشکلی برام جالب هست، پس قرار بود که بازیِ جالبی رو شاهد باشم. نه قصدِ شرکت داشتم و نه قصدِ شرکت! همینطور در حینِ فکرت بودم که من که یه دستنوشته بیشتر ندارم و اینا؛ که دیدم «ملتِ یکدستنوشتهدار» شروع کردن به پست گذاشتن و شرکتِ انتحاری در بازی. باز هم برام قانع کننده نبود و نمیتونستم تنها به تنها دستنوشتهای که داشتم اکتفا کنم. اما شخصِ هولدن در پاسخ به کامنت مذبور، علاوه بر دعوت و تبلیغِ بازی - :| -، گفت که میخواسته نوشته از خودش برای خودش هم بذاره که جا نشده. - الکی میگه! جا قحطی نبود که! حالا یه عکس بیشتر :دی - به ذهنِ خلّاقِ من هم خطور کرد که خب یکی هم خودت برای خودت بنویس، میشه دوتا و دیگه در معذبیت هم قرار نمیگیری. والا خب.

در تشریحِ تصویرِ سمت راست، باید عرض کنم که از قبل با حسین اخوان، آشنا شدید - اینجا - پارسال بعد از عید، یکهو هوس کرد که بهم یادگاری بده و ازم یادگاری خواست. اصلا دوست ندارم از هدیه ایراد بگیرما. ایرادی هم وارد نیست :دی ولی همونطور که در تصویر میبینید جلد سومِ کتابی هست داستانی و چاپ 1384 :)) خب من دو جلدِ قبلی رو از کجا بیارم؟! :دی قابلِ ذکر هست که یادگاریِ من بهش، آشنا کردنش با بلاگستان بود که ناکام باقی موند متاسفانه و نشد که بشه و این اخوانمون هم بشه بلاگر. :دی
در تشریحِ سمتِ چپِ تصویر، منم یکهو هوس کردم که خودم برای خودم یادگاری بنویسم و داستان رو به خودم تقدیم کنم. بقیهی خطم رو اگر خوندید که هیچی و اگر هم نه، اشکالی نداره ولی من ترجمهاش نمیکنم :دی
+ همتون دعوتید در کل؛ ولی حریربانو ، علی.ج ، فاطمه.ح ، هانیه شالباف و احمدرضا، از طرف من دعوتن به این بازی. توجه داشته باشید که بهجز علی.ج، سایر اسامیِ مذکور، مختار و آزاد هستن که دعوت رو نپذیرن. که البته در این صورت تبعاتِ رد دعوت رو بهصورتِ خودکار پذیرفتن :دی :))
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی