حالا بعد از رفتنِ مامانی، در به در بهدنبالِ یادگاریهایی از او میگردم. تسبیحهایش. همان تسبیحهایی که از مکه آورده بود. به خانه و دم و دستگاه و سجاده و چادرنمازش فعلا دسترسی ندارم، انشاالله که بتوانم از عمه بگیرم آنها را :| اما عکسها. فکر میکنم که بعد از میلاد، و تقریباً بهتر از میلاد، قدیمیترین آرشیوها دستِ ماست.البته نمیشود گفت قدیمیترین. که ای کاش یک دوربینِ بهتر میداشتیم. اما خب، آرشیوِ بدی هم نیست. میشود مامانی را حس کرد. بهیاد آورد. راستش من دلم نمیخواهد بهیاد بیاورم. بچگیِ مسخرهای داشتم. میتوانم بگویم مسخرهترین بچهی کلِ فامیل، من بودم :| اصلاً عکسها را که دیدم حالم بدتر شد. جز چندتایی که خاطراتِ پیوستشدهای را بهیادم آوردند. یکی از قابل انتشارترینِ آنها این بود :

به این عکس اینقدر ساده نگاه نکنید. بسیار مفصل است. بسیار زیاد. حتی در حدِ اینکه وبلاگی برایش بسازم و صد تا دویست پستِ طولانی در شرح و تفصیلش بنویسم! مختصراً علاقهمند هستم که دربارهاش بنویسم.
اول از همه این عکس، مرا یادِ آپارتمانی میاندازد که بیشترین خاطراتِ مشترکِ من و مامانی را در خود دارد و بیشترین حضور او هم در همین آپارتمانِ هفتادوسه متری بوده. از قضای روزگار اینجا به نام عمه است، بسیار دوست داشتم که صد تا صدوپنجاه میلیون پول میداشتم تا هرطور که شده، این خانه را از او بگیرم. من این خانه را دوست دارم. شدیداً زیاد. حسِ جاری در خانه، فوقالعاده آرام است. پنجرهاش یادآورِ همهی نماییست که از خیابان روبهرویش دیدهام. از طبقهی سوم، فاصلهی نسبتاً زیادی دارد و حتی در یکی از خوابها، از همین بالا خودم را پرت کردم پایین، نه به قصد خودکشی. بلکه کاملاً تخیلی بخاطر عجلهای که داشتم، پنجره را به پلهها ترجیح داده بودم :دی
آن راحتیها - نیمچه مبل :| - که در کنار پنجره قرار گرفته، بهترین و راحتترین نشیمنگاهیست که تاریخ به خود دیده :| جدی جدی اگر هنوز وجود داشتند حاضر بودم که بالای هرکدام یک میلیون هم هزینه کنم. آنقدری که من روی آنها، مخصوصاً سمتِ چپی، ایستادهام و به بیرون زُل زدهام که جای بسی حرف دارد. برای مثال وقتی پراید خریدیم، من بالای همین مبل - راحتی - ، بودم و پدرم ماشین را نشانم میداد و من که نمیدانستم پراید چیست، پیکانها را نشان میدادم و میگفتم اینو میگی؟ :))
کولری که مابینِ راحتیها جاخوش کرده، سالهاست که استفادهای نمادین دارد. راستش آنزمانها مامانی با از خودگذشتگی، کولر را برای ما روشن میکرد ولی ما که میدانستیم بادِ سردِ کولر اذیتش میکند، از گرما بهخود میپیچیدیم - البته آنچنان هم گرم نبود، همانطور که در آن زمان مامانی اغراقآمیز از گرما میگفت تا روشن بگذاریم، من هم اغراق آمیز نوشتم - و در نهایت هم خاموشش میکردیم. ضمنِ اینکه مدلش کمی با مال ما فرق داشت و در عالم بچگی با همین کولر، ماشینبازی کردهام و شما چه میدانید که چگونه؟! :))
آن بخاری که در این تصویر است، فکر نمیکنم که هنوز هم باشد. اما قدیمیترین بخاریِ این خانه است. بیشک تصویرش در ذهنم حک شده ولی خاطرهی خاصی با شخصِ جناب بخاری ندارم.
برگردیم به چپِ تصویر! مدتهاست که اُپن دیگر به این سبکِ زیبا نیست و MDF شده. حتی با نهایتِ تعجب به تصویری برخوردم که نشان میداد وقتی مامانی هنوز حالش خوب بود و سرِ پا میایستاد و حرف میزد و آشپزی میکرد و تنهایی زندگی میکرد، اُپن تعویض شده بود! اُپن قدیمی را زیاد بهخاطر ندارم. ولی قفسههای داخلیاش را که با انواع ادویهجات و کبریت و شیشههای نعنا و پونه و گلپر پر شده بود، همیشه دلم را میبرد. قفسههای خانهی خودمان هیچوقتِ خدا دلربا نبودند، حتی حالا که سوسک ندارند!
مفاتیح و یک کتابِ دیگری که در این تصویر رویِ اُپن قرار دارد فوقالعاده خاطرهانگیز است. مفاتیحش که حالا دستِ ماست. کتابِ بالایی هم شاید قرآن است ولی شاید هم نه، آخر مامانی یک قرآنِ درشتخطِ مخصوصِ صحافیشده دارد که حالا آن هم دستِ ماست. آن روزهایی که مامانی تنها بود، دستش به همینها گرم بود و سرش با همینها پر. عالی بود مامانی.
دو قابِ تصویر روی دیوار هم یادم هست. یادش بهخیر. انشاالله که بتوانم اینها را حفظ کنم، با این فکوفامیلی که نوستالژی را متوجه نمیشوند، بعید میدانم البته. خب من علاقهی عجیبی به وسایلی دارم که یادِ دیگرانِ قدیم و جدید میاندازند مرا. چرا نمیفهمند؟!
بگذارید بروم سرِ اصلِ مطلب و درشتِ تصویر. بله. همان صندلیِ آرامش در عکس که نمیدانم اسم خاصی دارد یا نه. راستش هیچوقت دقیقاً نفهمیدم این صندلی از کجا بهوجود آمد و یا چگونه ناپدید شد. در بهوجود آمدنش یادم میآید که یک نان خریدیم و رفتیم خانهی مامانی و اولینبار این صندلی را دیدم. و خب من خیلی برایم باحال! بود و خیلی با همین صندلی بازی کردم. ناپدید شدنش هم بعد از سکتهی اول مامانی بود. که خب نمیدانم چه شد و که بُرد، احتمالاً رفته است تهران! چه وقتهایی که مامانی، روی همین صندلی، قرآنِ سبزِ مخصوصِ خودش را میخواند و حالا که یادم میآید دلم غنج میرود برای آن لحظات. هرچند نمای کلیِ کودکیام را «مزخرف» ارزیابی کنم.
رادیوییِ که در پای صندلی میبینید، یارِ دیرینهی مامانیست. تا جایی که بهخاطر دارم این رادیو بود و کار میکرد. البته زمانی که مامانی هنوز حالش خوب بود. هم نوار پخش میکرد. هم موج قرآن و معارفش تنظیم بود. آنتنش هم سالم بود. همه هم مراقب بودند که خراب نشود، مال مامانی بود دیگر :) علاقهمندم که اگر هیچکدامِ وسایلِ مامانی را نتوانستم بگیرم - بخاطر خجالت و اینها! - حداقلش این رادیو را بگیرم. بعد از جانماز و چادرنماز، نمادینترین یادوارهی مامانی همین رادیوست. همین صندلی. همین قابِ عکسها. همین پنجره و همین خانه.
+ این عکس یکجورهایی مساحت زیستِ مامانی حساب میشد. در روزهایی که حالش خوب بود.
++ خوشحالم که مامانی دیگر حالش خوب است. یک پسر و دو دختر آنطرف دارد. شوهرش هم هست. امیدوارم با هم باشند و خوش و خرم. ما اینطرف باید در نوبت بمانیم!
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی