خرید بک لینک

ناظر همون کلاس بودم. همون مدرس. همون بچهها.

اینبار از بچهها خواست که یه تیکه کاغذ بردارن و مشکلی که هیچجوری و هیچجا نمیتونن بگن رو بنویسن. گفت مشکلی رو بنویسن که نمیشه و نباید بلند خوندش. اسم هم نزنن. اسمشون هم لو نمیره.

همه نوشتن.

میخواست نوشتهها رو بخونه - بدونِ اینکه مشخص باشه برای کی هست و کی نیست - و دربارهش یکی دوجمله بگه. و هم اینکه بچهها ببینن مشکلاتشون فقط برای خودشون نیست و دیگرانی هم مشکلدار هستن. من که ناظر بودم و حق ضبط نداشتم و اصلا دستگاه ضبطی نبود :دی به یکی از رفیقهام رسوندم که گوشیت رو بذار رو ضبط. و ضبط کرد. برخلاف اکثر جلسهها، کلاس فوقالعاده بود. نتیجه فوقالعادهتر. حیف و حیف که جنبه ندارید :دی وگرنه این صوت رو میذاشتم براتون. پر بود از مشکلاتی که من میدونم هست، مدرس میدونه هست، حتی خودِ بچهها هم میدونن که وجود داره و شاید شما هم بدونی که وجود داره؛ ولی هنوز درکِ دقیقی ازش نیست. بهنظرم ارائه آمار و اطلاعات باید کاملاً مشهود و عینی باشه. اینکه من بیام بگم که: «بله عاغا! سال 93، دوهزار مورد مراجعه دربارهی مسائل جنسی و جنسیتی - نمیخوام بگم دقیقش رو! نوشتم ولی ویرایشش کردم. شاید درست نباشه گفتنش - در تهران بوده.» و هزاری هم پروندههاش رو بالا بگیرم و اینجوری عدد و رقم بخونم، اون فایدهای که باید رو نداره. اون آماری تأثیر داره که عینی باشه. که من همین الان ببینم از چهل نفر، سیوهفت نفر مبتلان! این تأثیر داره. این قشنگ نشون میده به کدوم جهنمی داریم میریم!

و خوند برگهها رو. و عجب مشکلاتی داشتن این بچههای اسکل! :))

از عشق و عاشقی - که حالا شاید زیاد اهمیتی نداره - نوشته بودن. از خودارضایی بهجز چندنفر، همشون نوشته بودن. از خانواده نوشته بودن. از سختگیریهای بیمورد نوشته بودن. از اینکه حاشیهها - از جمله حاشیههای جنسی - نمیذاره درس بخونن نوشته بودن. از اینکه نمیتونن درست بخوابن و از درگیریهای شدید ذهنی نوشته بودن. از بیعلاقگی نوشته بودن. از احساس پوچی نوشته بودن. از بیخاصیتی و احساس اضافهبودن نوشته بودن. از سرخوردگی و اعتیاد و مواد و وابستگی به نت و امثالهم هم زیاد نوشته بودن...

قبل از اینکه بچهها بنویسن، برای مثال یه برگه از کلاسهای قبلیش - که از قضا برای تهران بود - برداشت که بخونه. نمیدونم بگم یا نه. خیلی موردِ بدی بود. یعنی فاجعه بود. من تا حالا همچینچیزی رو نشنیده بودم جداً. تقصیرِ خانواده هم بود شدیداً! بهشدت تقصیر خانواده. یعنی من اون مادرش رو میدیدم، در محل دهتا فحش یکسره و یکنفس و دوتا سیلیِ آبدار هم بهش میزدم. سیلیای که یکی از من بخوره و دوتا از زمین. واقعاً مستحقِ همچین چیزی هست. واقعاً ها! خب دیگه نمیگم چی بود :))

+ صوت رو نمیذارم. صدا هم آنچنان واضح و دلبخواهِ من ضبط نشده. حوصلهی ویرایشش هم ندارم :دی ولی خب، وضع خوب نیست. اینکه آدم، عیناً میبینه، واقعاً خیلی متفاوته با اینکه فقط از این و اون بشنوه یا از اینجا و اونجا بخونه. یهجوری باید درست بشه این وضعیت.

برچسب: اخلاقی,جامعه, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: جمعه 10 شهريور 1396 ساعت: 9:25

صفحه بندی