نترسید و بمیرید!
-
تاریخ: 1396/3/18 ساعت: 23:01
1. اومدم خونه. خبرها رو که دیدم خشکم زد. راستش برام بعید و دور از انتظار نبود که چند تا حملهی تروریستی صورت بگیره. مخصوصاً با شدتی که توی کشورهای دیگه گرفته بود. مخصوصا با راه بازی که بخاطر انتخابات هموار شده بود. ولی واقعاً توقع نداشتم برن توی قلب خانهی ملت! تیراندازی کنن. برن توی حرم امام خودشو
هعی از زیست!
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 18:29
چی بگم که زیست هرچی انگیزه واسه نوشتنِ پست دربارهش و خوندن داستان و مرتب کردن کتابخونه و رفتن به بیرون بود رو ازم گرفت. نه میتونم بگم «بهدرک» نه میتونم بفهمم که چی شد که اینجور شد. نه واقعا چی شد که «اریتروپویتین» اسمش یادم رفت - ده خط هم میتونستم دربارهش بنویسم - واقعا چی شد که «نوتروفیل» و
روح انقلاب؟
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 18:29
حالا بیست و هشت سال از رحلت امام میگذرد. بیست و هشت سال از بودنِ کسی میگذرد که کشور و نظام را تغییر داد. نه خودش. نه همراهانش. نه مردم. کشور و نظام و مملکت را تفکری تغییر داد که انقلابی بود. اسلامی بود. زیر بار ظلم نمیرفت. خودکفایی برایش مزخرف نبود. مصلحت را میدانست. رنج مردم را دیده بود. دشمن
حرفی دارید برای گفتن؟
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 11:07
اینجور پستها که مینویسن «شما اینبار حرف بزنید» رو زیاد دوست نداشتم هیچوقت. ولی خب؛ بعضی وقتها حالِ آدم سرِ جاش نیست. آدم دوست داره بشنوه. توی این روزگار مدرنیتهی مزخرف هم، آدمِ حقیقی پیدا نمیشه. وبلاگ هم، چیزی نیست که بشه برای رهایی از سردرگمی، برای حرف زدن، برای گفتوگو، ازش استفاده کرد. ول
سوسککُشِ تضمینی!
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 11:07
تا جایی که یادم میاد، همیشه سوسک همراهِ همهی خونههای ما بوده! جزو لاینفکِ همهی خونههایی که دیدم :دی از همون خونهی اولی که یادمه توی علیآباد! یادم میاد اونجا یه سوسککُش زدیم و رفتیم انزلی برای اینکه چندساعت خونه خالی بمونه. وقتی برگشتیم قدم به قدم سوسکِ مُرده بود :| میدونم خیلی چندشآورِ تصو
داستان کوتاه : فرصت
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 11:07
بهنظرم نمیشه بهش گفت داستان. ولی چون ربطی به زندگیِ خودم نداره و واقعی نیست، بهش میگم داستان. همین! * این، پیچیده بود. من در کارِ خود آنچنان غرق شده بودم که ندیده بودم. روزگار، کار، سردرگمی و رفیق و آشنا، مرا در خودشان غرق کرده بودند. مرا در خودم کور کرده بودند. دلم را سرد و خاموش. ذهنام را گنگ و
امتحان، زیست، فرهنگستان و پارهای از موضوعات!
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 11:07
1. درسته که من واقعاً دین و زندگیم رو نادیده گرفتم و خیلی اشتباه کردم. درسته. ولی روزه رو همپای نماز میدونم. همونقدر که نماز واجبه، روزه هم واجبه. همونقدر که خمس واجبه، روزه هم واجبه. قرار هم نیست همهچی گل و بلبل باشه! قرار هم نیست معجزه بشه و ضعف نکنی! ولی قرار هم نیست چون گرسنه میشی بگی نه دیگ
شیش و نیم ضربدر صد
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 11:07
به گذشته فکر میکنم. به آینده. به ابهامی که در همین لحظه هست. صدای شب از پنجرهی بازِ اتاق شنیده میشه. سریال نفسِ شبکهی سه داره پخش میشه. همین الان تموم شد. نمیدونم چی کم شده از وجودِ من. نمیدونم چی رو گم کردم. نمیدونم چرا همیشه یهچیزی تهِ دلم خالیه. نیست. فکر میکنم که باید باشه و نیست. نبودن
ممنونم خدای من :)
-
تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 15:46
استرس یعنی پنجتا سوال رو اولِ امتحان اصلاً نفهمی چجوری حل میشه در حالیکه از سادهترین سوالات بودن؛ و معجزه یعنی آخرِ ساعت همهی سوالات رو نوشته باشی، درست یا نیمهدرستش مهم نیست. مهم اینه که نوشته باشی! ممنونم خدا :) + دبیر ریاضی خودم نبود. دوتا دبیر، که اصلاً من رو نمیشناختن خیلی کمک و راهنمایی کردن. ...
خودمون باشیم!
-
تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 15:46
دبیر جغرافی، آدمِ منطقی و خوبیه. معروفه به منطقی بودن. به اصولی بودن. [اصولی بودن ربطی به اصولگرا نداره :| منظورم اینه که برای خودش یه اصول و قوانین و ضوابطی داره که در حد اعلا رعایتشون میکنه!] همیشه میگه نمره مهم نیست. آدم باید خودش به خودش نمره بده. مثلاً یکبار داشت مثال میزد میگفت اگه مثلا شما
ای خدا ...
-
تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 15:46
این روزها، همش سوالم شده اینکه چرا علاوه بر اینکه بقیه نمیفهمن و نمیتونن بفهمن که من چی میخوام، خودم هم دیگه نمیفهمم که چی میخوام؟! چی شده من رو؟ به فنا دارم میرم انصافا! :| + درسته امتحان دینی رو بیست میشم ولی امتحان دینی رو صفر هم نمیشم...
قمر در عقرب!
-
تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 18:11
الان میشد طوری باشه که از بین خوب و خوبتر، عالی رو انتخاب کرده باشیم، و آسودهخاطر از اینکه چه کسی میاد، میخوابیدیم و نگرانی نمیداشتیم؛ ولی حالا، بین بد و بدتر، مجبور به انتخابیم. میدونیم هرکسی بیاد، بیکاری زیادتر میشه. فساد زیادتر میشه. رکود بیشتر میشه. و از نگرانیِ چهارسالِ پیشِ رو، خوابمون نمیبره ...
حسن روحانی؛ رئیسجمهور منتخب ملت بزرگ ایران
-
تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 18:11
آقای روحانی؛ خودتان بهتر از ما مخالفان دولتِ فرزانهتان میدانید، که هیچیک از ما همدیگر را نمیشناسیم. نه من با جنابتان پدرکشتگی داشتهام و نه یامینپور و نه حتی رهبر معظم انقلاب. نه شهید چمران و نه دوستندارانِ خردپایهای چون خودم. شما این را میدا
قسمت صفر : دردهای دلی!
-
تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 17:41
1. یکسال و نیم پیش، با ماشینِ یکی از دوستان داشتیم از مسابقهای برمیگشتیم. بحث شد بین من و ایشون. ایشون میگفت «جاهای بهتری هم هست برای زندگی. ایران درست جلو نرفته.» گفتم خب نمیشه که. هرکی بذاره بره چیزی جلو نمیره که. جوابش به این سوال رو یادم نیست.
قسمت اول : مکتوبهای خواندنی
-
تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 17:41
محسون روحانی نژاد تخمه فراموش نشود سلولها باهوشترند؟ سایرین غلط میکنند که نظری مخالف من داشته باشند بیشعور انتخاباتی از ماست که بر ماست عزیزم من کوک نیستم تحلیل سناتور - راند آخر من احساس خطر میکنم، پس چی خیال کردید! ماست و خیار ناصرالدین شاه
قسمت نهایی : خیانت!
-
تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 17:41
قراری که با خودم گذاشته بودم بر این بود که دو پست معرفیکننده بذارم. حالا نه برای اینکه رأی کسی برگرده. بیشتر برای اینکه در آینده بدونم من موضعگیری درستی داشتم و انشاالله خواهم داشت! اما قرار بهم خورد. البته بهم نخورد. ولی معرفیها در آخر پست جای
قوهی تخیلم بهم مدیونه
-
تاریخ: 1396/2/27 ساعت: 12:29
«ترکیب. جایگشت. 2 این سمت باشه با اون سمت فرق داره، پس جایگشته....» با خودم تکرار میکردم. درسهای تکراری رو. سوالهای آسون کتاب رو. بدون پیچیدگی. بدون درس خوندن. حال نداشتم. زندگی شاید همین لحظههای بیحالی باشه. که در اینصورت من امروز زندگی کردم.
از اون روزهایی که دیگه برنمیگرده!
-
تاریخ: 1396/2/27 ساعت: 12:29
و من هنوز همانم
-
تاریخ: 1396/2/24 ساعت: 1:28
امروز دل من پُر بود خدای من. پر شده بود از ناراحتی. از غم. از مشکلی که خودم پدیدآورندهاش بودهام. از نبودنی که شاید تقصیر خودم باشد. امروز دلم پر بود خدای من. شاید امروز بیشتر از هر روزِ دیگری دلم پر بود و تابِ تحمل زندگی را نداشتم. شاید امروز بیش
آموزش و پرورش و تعلیم و تربیت!
-
تاریخ: 1396/2/24 ساعت: 1:28
الان و همیشه، آدم در یک وضعیتی هست که نیاز به دلمشغولیِ درست داره. صدبار نوشتم و پاک کردم! خلاصهی کلام اینکه الان بدترین وضعیتی که میشه برای سنِ یک دانشآموز ساخت، اینه که بیعار و بیکار ولش کرد و درس رو مثل یک اصلِ بیتغییر و ثابت بهش نشون بدیم.