1. یکسال و نیم پیش، با ماشینِ یکی از دوستان داشتیم از مسابقهای برمیگشتیم. بحث شد بین من و ایشون. ایشون میگفت «جاهای بهتری هم هست برای زندگی. ایران درست جلو نرفته.» گفتم خب نمیشه که. هرکی بذاره بره چیزی جلو نمیره که. جوابش به این سوال رو یادم نیست. یهجایی گفتم دین آدم بهخطر میفته اونجوری. منظور من مسائل ظاهری نبودش. ولی گفتن که کشورهای مسلمون خوبی هم وجود داره. مالزی رو مثال زد. لبخند زدم. اونم مصداقهایی از بهخطر افتادن دین توی ایران بهم گفت. خیلی واضح! منطق حرفش رو قبول داشتم. [مسئلهی حجاب و اینا نبودشهااا]
جلسهی آخر قبل از عید بود. همین دوماه پیش. دبیر زبان از سطح و وضع زندگی حرف زده بود. رفیقم بهم گفت «ایران جای موندن نیست. باید رفت.» خیلی محکم بهش گفتم نگو اینجوری. با رفتن مشکلی حل نمیشه.
همین چند هفتهی پیش یکی توی اینستا بهم گفت که «اینا دیگه خودشون هم نمیدونن دارن چیکار میکنن؛ ترجیح میدم درس بخونم بلکه از این کشور عزیز راحت بشم.» اینبار ولی مخالفت نکردم. سکوت کردم. سکوت. دولتیها؛ قشر دانشآموز، اونقدری که شماها تصور میکنید خنگ نیست. بعضیهاشون میفهمن. و بعضیهاشون تحمل نمیکنن. من به سکوت رسیدم. کم کم به سمت موافقت با این عقیده پیش میرم. زندگیِ انسان، کوتاهتر از اونی هست که بخوایم منتظر بمونیم شما وضعیت رو درست کنی!! حال اینکه به قول خودتون مشکل اقتصادی در چهل سال هم حل نمیشه. آقای رئیسجمهور، من امروز، بیشتر از خودم فهمیدم. ایران، بد جلو رفته. بد جلو بردید. هم شما، هم دولتهای قبل. برگردونید. ایران رو برگردونید. اگر نمیتونید، ما هم نمیتونیم!
2. هیچکدوم از جناحها و افراد، این حق رو نباید به خودشون بدن که توهمِ برندهشدن داشته باشن. این توهم، خطر ایجاد میکنه. خطری که اینبار چیزی از ایران و ایرانی، باقی نمیذاره. خطاب به کاندیداها : مادهی قابل اشتعال نباشید!
3. بارهای بعد، سعی میکنم هر حرفی دارم در وبلاگ خودم بنویسم. برای خودم بنویسم. و از هرگونه بحث با کسانی که نگاهشون به مطالبِ تلگرامی هست و گوششون نزد دشمنِ خونیِ ما، خودداری کنم. هرچند خداروشکر نه از دستِ کسی دلخور شدم و احیاناً کسی هم از دست من دلخور نشد! [شد؟!]
4. نکتهی بسیار قابل تأمل و خندهداری که گاهی در بحثهای کامنتی، متوجهش میشدم، پسزمینهای بود که برخی در پاسخ دادن به من رعایتش میکردن. اون هم چیزی نیست بهجز سن! :) یکی دوبار کاملا قابل تشخیص بود که اصلا کامنت خونده نشده و صرفاً زدهاند در جادهی خاکی که عاغا شما چرا در این سن خودت رو درگیر میکنی؟! :| اولاً کدام سن؟! اگر همون پیشفرضِ شما رو فرض کنیم یعنی هیفده، باز هم رقم کمی نیست! دوماً اینهمه پلیس فتا بهتون هشدار داد به هیچچیز در فضای مجازی اعتماد نکنید! والا. سوماً حرف، حرف است. جوابتون رو دادیم، جوابمون رو بدید. پسزمینهی سنی هم از کسی برای خودتون نسازید!
5. شورای شهر، جز یک شوخیِ بیمزه چیزی نیست. البته تبلیغاتش رو عرض میکنم!
6. انشاالله در سه قسمت، شاید هم دو قسمت، خوندنیترین و دیدنیترین هایی که بهنظرم میتونه در فهمِ بهترِ مسائل مؤثر واقع بشه رو خواهم گذاشت.
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی