اصولا زندگی خیلی بازی در میاره! - تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 15:36
1. اصولا من دوتا مورد هست که نباید بهشون فکر کنم. یکیش سر تا پا ضرره، و اون یکی وقتگیره و هیچ سودی نداره. مرز تشخیصشون به اندازهی یک تار مو هست. و من خیلی وقتها نمیتونم بیرون خط قرمز بمونم. خیلیها نمیتونن. 2. اصولا قرار نیست کار خاصی کنم تا یادش بیفتم. مثلا حتی کلاس ریاضی و مبحث آمار و احتما
من از دستِ تو در عالم نِهَم روی، ولیکن چون تو در عالم نباشد - تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 15:36
نمیدونم صبح شنبه بود یا یکشنبه. دوچرخه نبردم. پس یکشنبه بود. چون شنبه وقتی داشتم با دوچرخه برمیگشتم، جوری شد که زنجیرش در رفت. هیچوقت ترمز جلوش کیپ نمیکرد. اینبار ولی دقیقا جوری گرفت که پام به زنجیر گرفت و زنجیر در رفت. داشتم درستش میکردم که یکی اومد کمک. عادی بود که هول کنم و بخوام سریعتر ان
سرآغازی که سخت، سخت میباشد :| - تاریخ: 1396/1/19 ساعت: 12:25
باید اعتراف کنم غروب دیروز، تقریباً دردناکترین غروبِ تعطیلاتِ نوروزانهای بود که داشتم! واقعاً نوروز رو تلف کردم. یعنی تلفهاااا! :| از همون اول کلاس خلوت بود. دبیر زبان درس که نداد. و امروز با اینکه خوابم نبرد سرِ کلاس ولی نزدیکترین حالت به خواب رو تجربه کردم :دی برای اولین بار در دوران تحصیل. ز
این عمر هم گذشت که گذشت! - تاریخ: 1396/1/19 ساعت: 12:25
امروز، ششصدمین روزی هست که اومدم وبلاگستان.کاری به اوایلش ندارم. ولی امروز، دقیقا ششصد روز از اون غروب مرداد میگذره، و من چقدر فرق دارم با اون روز. نود درصدِ تغییرات منفیه. متاسفانه! برای مثال، اعصابم داغون شده. ذهنم از هم پاچیده!! تخیلم کلافهام کرده. تمرکزم از دست رفته یا خیلی کمتر شده. به خشونت ع
از غمِ ایکاشها... - تاریخ: 1396/1/19 ساعت: 12:25
دیروز آخرین کاسبیِ عید رو هم بدست آوردم. دقیقا همونقدر که به بچهش داده بودیم :دیاینجا همونجایی بود که پارسال هم وقتی رفتیم، بچهش وقتی دید مامانش بهمون عیدی داد، بلند گفت مامان دارن پولمونو میبرن :))) اینبار هم گفت، ولی خیلی آرومتر... بچهی خوبیه. هرچند از من و همه فرار میکنه و یهجورایی هیولا
بیتو بهسر نمیشود ... - تاریخ: 1396/1/11 ساعت: 7:25
1. اونقدری که از دیدنِ دبیرها و معلمهام روحیه و انگیزه میگیرم، از هیچی نمیگیرم! اصن نوعش خیلی متفاوت و خوبه. «چیرانی» رو دیدم. دبیر علوم هشتم و نهم. دبیرِ فوقالعادهای بود. بسیار دوستداشتنی هستش واسم. تکیهکلامش هم «هستش» هستش :)) شاید توی یک دقیقه پنج شیش بار از «هستش» استفاده کنه. :))2. زندگی
کی میگه دوری و دوستی چارهتونه؟ - تاریخ: 1396/1/11 ساعت: 7:25
نه حوصلهی نوشتن هست و نه حوصلهی سکوت. نه میتونم بیحرف بمونم و نه حرفی دارم. نه میدونم چی میخوام بگم و نه میتونم حرفم رو نزنم. من بلد نیستم چیزی رو با قاطعیت بگم. تا به حال هرچی رو قاطع گفتم، خدا نشون داده بدتر از اون هم هست. ولی خب نوروز 96 میتونه یکی از نامزدهای پیچیدهترین نوروزهای عمرم باشه
فکرهای تنها و پرت - تاریخ: 1396/1/11 ساعت: 7:25
بسم الله...«... بعضی بودند که کفشدوزک را بهعنوان حیوانِ خانگی نگهمیداشتند... مهمتر اینکه کفشدوزک حشرهای اجتماعیست و باید بیشتراز یکی نگه داشت، نگران شدم. نگران شدم کفشدوزکم تنها باشد.» | محمد طلوعی-داستان همشهریخسته بودم. نه در ظاهر. ولی حالی نداشتم. نه توانِ فکر کردن و نه توانِ فکر نکردن. به
تازه زنش هم وقتی بچه بودم بهم گفت داداشت از تو بهتره! :| - تاریخ: 1396/1/7 ساعت: 1:13
یه دلگرفتگیِ خاصی دارم. که میدونم بخاطرِ چیه. ولی هیچغلطی واسه رفع شدنش نمیتونم انجام بدم. ::: امروز همهچیزش خوب بود، از اون روزهایی که بود که دیگه قرار نیست تکرار بشه. همین یهمورد میمونه تا چندسال. بهواقع باید ثبتش کرد توی تاریخِ خانوادگی. ولی فقط اونجایی که شوهرخالهم بعد از فیض بردن از است
لیکن چه چاره با بختِ گمراه؟ - تاریخ: 1396/1/7 ساعت: 1:13
دیروز ساعت هنوز به چهار نرسیده بود. روی همین صندلی نشسته بودم. رفته بودم داخلِ پنل و میخواستم یکپستِ کوتاه بذارم. که بعداً یادم بیاره چقدر استرس داشتم. که چقدر فشارم بالا پایین میشد. میخواستم توی پُست از خودم بپرسم من حق دارم؟ حق دارم استرس داشته باشم؟ حق دارم فشارم بالا و پایین بشه؟ حق دارم نگر
ما راه را گم کردهایم - تاریخ: 1396/1/7 ساعت: 1:13
بسم الله...ما انسانهای بیدل، یکروزی باید بهخودمان بیائیم. یکروز باید بفهمیم که چگونه همهچیز را از خودمان پس گرفتیم و برای خود هیچ باقی نگذاشتیم. یکروزی باید برسد که خودمان بفهمیم که چه به خود بد کردیم و چه دلـمان تهی شد از هرچه که قبل از آن داشت.اینروزها، شاید روزهایی باشند برای شروع دوباره
آفتابیست هوا؟ یا گرفتهست هنوز؟ - تاریخ: 1396/1/3 ساعت: 10:43
آسمانی به سرم نیست ... از بهاران خبرم نیست. ::: آدم وقتی میبینه ظرفیتهایی هست که نادیده گرفته میشن، با خودش میگه من نادیدهگرفتندگان! رو نمیبخشم. اما این نبخشیدن، هیچی رو راحتتر نمیکنه. میدونید؟ اون حسِ حسرت، اون لفظِ ناشناخته همیشه باقی میمونه. اون زندگیِ ساده، هیچوقت تجربه نمیشه. و این زندگ
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی - تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 6:33
اینکه نمیتوانم تعریفش کنم، تقصیرِ خودم نبود. اینکه مبهم مانده، برای این است که «حاضر» نیست. هیچوقت حاضر نبود. همیشه یک «غ» برای «غیبت»ـش میخورد. در همهجا. حتی در آن شبهای سرد و برفی، که زیرِ پتوی آبی، بهفکر صدای عجیبِ پارکینگ میافتادم و زیر زیرکی میترسیدم. به هرحال! آخر میدانید؟ آدمها تا و
و این آخرین ساعتِ این نود و پنجمین سالِ هزار و سیصد است! - تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 6:33
حالا دیگه با یقین میتونم بگم من تا آخرین لحظهی نود و پنج خوب نبودم. و البته بیشترش تقصیر خودم بود. و میدونم قرار نیست با تحویلِ این سال، معجزهای رخ بده، ولی خب باید درست بشه از یهجایی! و من خیلی دوست دارم هرچه سریعتر درست بشم! باور کنید نیاز به تعمیر دارم :) حالا دیگه اینا مهم نیست؛ من این حق ر
موقتِ شبانه - تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 6:33
قلبم تالاپ و تولوپ!! میکنه. صفحهی ارسال مطلب جدید رو میزنم. تاریخ انتشار رو نگاه میکنم. دیگه اسفند نیست. دیگه نود و پنج نیست. نوشته 1396 ... و من همچنان قلبم تالاپ و تولوپ میزنه و نمیدونم قراره چه اتفاقاتی بیفته. من میترسم.
چکیدهای از 1395 - تاریخ: 1395/12/28 ساعت: 22:44
به رسمِ پارسال ... :) ::: نمیدونم ما سالها رو میسازیم یا سالها ما رو. ولی میدونم اگه یهسری عاملِ داخلی رو حذف کنیم، ما سالها رو میسازیم. نود و پنج برای من سال خوبی نبود. از یک لحاظ مزخرف و از لحاظِ دیگه، فاجعهای بود که هرگز فکرش رو نمیکردم خودم دچارش بشم. . فروردین : یادش بخیر! از همون روزِ
دیوانگی هم عالمی دارد - تاریخ: 1395/12/28 ساعت: 22:44
مطمئنم اگه حرفهایی که زیر لب میگم رو بلند بگم، منو به عنوان دیوانه به تیمارستان معرفی میکنن :| والاع :|
اقتصاد مقاومتی را سوالی نکنیم! - تاریخ: 1395/12/28 ساعت: 22:44
ببینید؛ این آخرِ سالی، دلتان را خوش میکند!! . . متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای
مثل ویرانی و بُهتِ مردم - تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 20:46
خبرِ درگذشتِ افشین یداللهی ، یکی از شوکهکنندهترین خبرهایی بود که اینروزها شنیدم. حضورِ یداللهی رو توی خندوانه یادم هست. خاطراتی که با شعرهای آهنگشدهش دارم، بی حد و نهایت زیاد و دوست داشتنی هستن. دوستش داشتم. خدا رحمتش کنه. + بشنوید
کسی میداند؟ - تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 20:46
ساعت یک و بیست و شش دقیقه است. البته همین الان یک رقمش تغییر کرد. من از صبح نه. از ظهر نه. از همان یک رقمِ گذشته، در حال فکر کردن به این بودهام که چه خواهد شد؟ فردا؟ نه! پس فردا؟ نه! سال بعد؟ نه! ده سال بعد؟ نه! نمیدانم چهچیز! نمیدانم چهزمانی! اما فکر میکنم که چه خواهد شد؟ چه خواهد شد؟ چه خواهد شد؟ ...

برچسب‌های مرتبط

حکایتی از ادبیات بومی | حکایتی کوتاه از ادبیات بومی | حکایتی از ادبیات بومی ایران | ناگفته های | ناگفته ها | ناگفته های عاشورا | اینم از خاک بر سری امروز | والا پیامدار محمد | والا پیامدار | والا پیامدار محمد سیاوش کسرایی