دیروز آخرین کاسبیِ عید رو هم بدست آوردم. دقیقا همونقدر که به بچهش داده بودیم :دی
اینجا همونجایی بود که پارسال هم وقتی رفتیم، بچهش وقتی دید مامانش بهمون عیدی داد، بلند گفت مامان دارن پولمونو میبرن :))) اینبار هم گفت، ولی خیلی آرومتر... بچهی خوبیه. هرچند از من و همه فرار میکنه و یهجورایی هیولا! محسوب میشه ولی خوبه. یه چهار پنج ساعتی وقت لازم داره تا یخش آب بشه. ولی خب ما که همش یه ساعت یا حداکثر یکساعت و نیم میشینیم، اونم تقریبا سالی یهبار :دی دیروز هم همینطوری نشسته بودیم. تلویزیون داشت سریال پخش میکرد. آیفیلم. با این شبکه توی قم آشنا شدیم. همون موقع که تازه گیرندهدیجیتال خریده بودیم. یادش بخیر. قبلش فقط پنجتا کانال داشتیم. یک و دو و سه و چهار و پنج که همون استانی بود. شبکهای که همش سریال بذاره غنیمت بود توی تابستون نود. دقیقترش میشه مرداد نود... داشت سریال میداد و میداد و میداد! سریال رو میشناختم ولی ندیده بودم. قدیمی بود. سال هفتاد و هفت ساخته شده بود. حواسم سهنصف شده بود. نصفش سرِ حرفها بود و نصفش سر سریال و نصفش سرِ نخودی که توی دهنم خیس میخورد! سریال تموم شد. تیتراژ سریالها بعضیوقتها واقعا خوبن. میدونید؟ من رو یادِ چیزهایی میانداخت که نباید.
اهورا دقتش زیاده. به چیزایی دقت میکنه که من وقت نمیکنم دقت کنم. خوبه. حافظهش هم خوبه. مثلا مامانش میگفت چندین وقت پیش که رفته بودیم شهرِ شوهرم، مادرشوهرم غذا رو خوب درست کرده بود ولی اهورا دوست نداشت. اینبار که رفتیم، هنوز یادش بود و بهش میگفت عزیز اونطوری درست نکن :دی یا از جملات قصارش اینه که به مادربزرگم گفته بود که این چروکهای دستت واسه پیر شدنه؟ ناراحت نباش منم دارم پیر میشم :))) بعد که مادربزرگم بهش گفته تو پیر نمیشی، تو جوون میشی داماد میشی؛ بهش گفته من دوست ندارم داماد بشم، دوست دارم عروس بشم :)))
حرف از کلاهبرداری شده بود. که فلانی پولمون رو نداره بده و چکهاش برگشت خورده افتاده زندان. البته قبل از اینکه بیفته زندان، انگاری که میخواست از الکی مثلا عموـم پول قرض کنه. بعد این شوهرخالهم میفهمه و با خودش میگه این که پولی نداره که به این مرادی پس بده، پس چه خوبه که ما زنگ بزنیم به این مرادی و بهش بگیم که به این فرد پول نده :| هیشکی هم نبود بهش بگه آخه تو فضووووولی؟ :/ به تو چه عموی من ضرر میکنه؟ آخه به تو چه جعفررررر؟ :/ هیچی دیگه! همین یهبار هم که خدا میخواست بزنه پسِ کلهی عموـم، اوشون نذاشت! و حالا مامانم داشت ثابت میکرد که عموـم یهریال به کسی نمیده، چه برسه به دویست میلیون. و هی من میخندیدم و میگفتم ولش. ثابت کردن نمیخواد که... و با خودم فکر میکردم که این پول چیه واقعا؟ که اینهمه، همهچی رو عوض کرد؟ که همهچی رو ازمون گرفت؟ آره. این منم دلواپسِ بود و نبود.
تلویزیون میخوند واسه خودش. مامانم بدش میومد از صدای تلویزیون. خالهم دنبال کنترل بود. اهورا کم کم داشت یخش آب میشد. و من توی دلم میگفتم تا به کِی از آرزوهامون جدا؟
+ بشنوید
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی