به رسمِ پارسال ... :)
:::
نمیدونم ما سالها رو میسازیم یا سالها ما رو. ولی میدونم اگه یهسری عاملِ داخلی رو حذف کنیم، ما سالها رو میسازیم.
نود و پنج برای من سال خوبی نبود. از یک لحاظ مزخرف و از لحاظِ دیگه، فاجعهای بود که هرگز فکرش رو نمیکردم خودم دچارش بشم.
.
فروردین :
یادش بخیر! از همون روزِ اولِ فروردین، نامبارکی از سر و رویِ سال میبارید! مزخرفی و مزخرفی و مزخرفی. نمیدونم میشه گفت یا نه؛ ولی فکر کنم بشه گفت بدترین تحویل سالی بود که داشتم. بدترین!
اردیبهشت :
روزهای مدرسه همه شبیه هم هستن. البته روزهای مدرسه همه شبیه هم نیستن! به هرحال روزهای مدرسه هستن و استرس و استرس و استرس. و هیچوقت امتحانات دست از سرِ من بر نمیداشتن. و چه خوشخیالانه در یکی از پستها نوشتم که «از حالا منتظرِ تابستونم» و نمیدونستم تابستون، تابستون نیست!
خرداد :
خرداد هم فصلِ امتحاناته. هم ماهِ اضطرابه. و هم بدترین روزهایی که میشه تجربه کرد! تلخ و تلخ و سرد و داغ. تنها نکتهی متفاوتش، اقامتِ یکروزهـمون بود توی تهرون.
تیر :
یا اواخرِ خرداد بود یا اوایل تیر. نه! اواخر خرداد بود. ماجرایی رو شروع کرده بودم. توی ذهنم. همهی جزئیاتش فقط و فقط از بلاگستان شروع شد. اگه یک دلیل برای تنفر از بلاگستان بخوام بیارم برای خودم، همین موضوعه! رسید به اینستا. رسید به هرجایی که وجود داشت و کم نبود تعدادِ پایگاههاش!! بماند چه بود و چه نبود. بماند که بود و که نبود! ولی تجربهی مضحک، حسرتآور و در نهایت شیرینی بود. خندهدار هم میشه وقتی هیچکس، حتی خودِ موضوع هم، خبر نداشته باشه از این ماندگارترین تجربهیِ کوتاهِ تابستون. به هر حال، اتفاقی بود که افتاد. و من همیشه با شنیدن «امیر بیگزند» یادِ اون ماجرای کذایی میفتم. این آهنگ، رنگ و بویِ این ماجرا و تابستون رو گرفته و هیچوقت هم پاک نمیشه. یکی دیگه از اتفاقاتی که بیربط نبود به همین ماجرا، آشنایی با داستان بود. مجلهای که با هربار خوندنش هم یادِ همین ماجرا میفتم. :)
مرداد :
میتونم بگم مسخرهترین ماه :|
شهریور :
ازش حرفی نزنم بهتره :|
مهر :
شروع مدارس که قطعاً خوب نبود. ولی چهارم مهر ماه یکهزار و سیصد و نود و پنج، روزی بود که هیچوقت یادم نمیره! البته فقط همون نیمساعتِ صبحش رو.
آبان :
آدمیزاد چطور میتونه بد بشه؟ میدونید؟ من از آبان خودم رو از بین بردم. من تبدیل به بیشعورترین بندهی خدا شدم. آبان،شروعِ راهی بود که پایانش رو هیچکس نمیتونه پیشبینی کنه. لعنت به من. و لعنت به آبان! و بهراستی مرگ برام قشنگتر بود و هست. هرچند الان ،مرگ صرفاً باعثِ تباهیِ محض میشه!
آذر :
ماهِ خوبی نبود. پر از استرس. اضطراب. امتحان. اشتباه. فاجعه.
دی :
حتی امتحانات هم نتونست من رو متوقف کنه. من همچنان خودم رو به بیشعورترین فرد دنیا تبدیل کردم. میشه با دیدنِ یادداشتهای اونروزها به این نتیجه رسید که واقعاً از من بدتر نیست. شما هیچ احمقی رو پیدا نمیکنید مثل من./ ضمناً طبقِ مستنداتِ یادداشتها، من توی این ماه بی سین بی الف ... شدم :| [اونقدر مبهم گفتم که مطمئنم خودم هم یادم نمیاد منظورم چی بوده از این بی سین بی الف...]/ فوتِ حجتالاسلام هاشمی رفسنجانی، خیلی ناگهانی بود برام. هنوز هم باورم نمیشه که دیگه رفسنجانی نیست! البته افکارِ سالهای آخرش رو قبول نداشتم ولی این چیزی از ارزشهای دورانِ انقلابش کم نمیکنه.
بهمن :
من واقعاً از خودم بدم اومده بود. همین الان هم از خودم بدم میاد! یادداشتی که پنج بهمن برای خودم نوشتم حاکی از اینه که من واقعاً احمقم. درحالی که چهار بهمن این جمله رو برای خودم نوشته بودم :«اشتباهاتِ بهنظر کوچک، مشکلات بزرگی هستند. هرچند، اشتباهات هیچوقت کوچک نیستند». توی بهمن واقعاً فهمیدم چوبِ خدا صدا نداره./ فوت حسن جوهرچی خیلی ناراحتکننده بود. یکی از بزرگترین خاطرهسازهای تلویزیونی بود برام.
اسفند :
اسفند ماهِ اثبات بود. ماهِ اثباتِ بیشعوریِ خودم به خودم. من واقعاً از خودم متنفرم. وقتی به نوشتههای مهر نگاه میکنم، واقعاً دوست دارم زمان برگرده. ایکاش میشد همونموقع از بین رفت./ فوت افشین یداللهی در روزهای آخرِ اسفند، خبر بدی بود.
+ امیدوارم سال 96، سالِ پیروزی باشه. امیدوارم بتونم دیگه بیشعور نباشم.
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی