خرید بک لینک

نمیدونم صبح شنبه بود یا یکشنبه. دوچرخه نبردم. پس یکشنبه بود. چون شنبه وقتی داشتم با دوچرخه برمیگشتم، جوری شد که زنجیرش در رفت. هیچوقت ترمز جلوش کیپ نمیکرد. اینبار ولی دقیقا جوری گرفت که پام به زنجیر گرفت و زنجیر در رفت. داشتم درستش میکردم که یکی اومد کمک. عادی بود که هول کنم و بخوام سریعتر انجام بدم! ولی خودمونیم، نمیاومد سریعتر انجام میشد. پس یکشنبه بود. داشتم پیاده میرفتم. یه آقای میانسالی دوچرخه رو کنار یکی از صندلیها نگه داشت و نشست رو صندلی. هفت و نیم صبح. تو دلم گفتم:«زندگی رو فهمید.» نمیدونم چی داره صبح زود، نشستن روی صندلیهای خلوت. زندگی خیلی خوب خودش رو نشون میده.

رفتم و رفتم. یادم نیست توی راه به چی فکر میکردم. راستش یادم هست. ولی این رو هم یادمه که هرازگاهی وسوسه میشدم که دفتر فیزیک رو بردارم و توی راه بخونم. نخوندم. راستش یهچیزایی نمیذاشت بخونم. دیروزش هم فقط سوالات گاج و اینا رو خوندم. ولی خوب میدونستم دبیرمون اونجور روون و قابل فهم سوال نمیده. رسیدم. صف برقرار بود. دیر رسیده بودم. بعد از عید بارها دیر رسیدم ولی اسمم رو ننوشتن. یعنی تا جایی که من دیدم اسم هیچکس رو ننوشتن. بار اول که دیر اومدم، زنگ تفریح اول، معاونمون به شوخی و خنده گفت: «چرا دیرکردی مرادی؟» منم خندیدم و سر تکون دادم. زیاد اهل حرف زدن نیستم. سعی میکنم تا جایی که میشه با اشاره و عبارتهای خیلی کوتاه ماجرا رو رفع و رجوع کنم. منتظر بودیم تلاوت قرآن کریم تموم بشه تا بریم سر صف. کلاس هم رفتیم. کیف رو گذاشتم روی میز و دفتر فیزیک رو درآوردم. اینا دیگه چیه؟ تعریفها و تشریحهای دبیر رو بلد نبودم. نه اینکه نباشم، ولی حفظ نبودم. صف وقت کلاس رو گرفته بود، پس دبیر سریعتر اومد کلاس. بعد از سی چهل ثانیه ورقهها هم رسید. یه مشکلی توی چاپ بود و همین باعث شد بچهها بتونن یکی دونمره تقلب کنن تا حواس معلم پرته! ولی من دلم نیومد و تقلبی نکردم. امتحان فیزیک همیشه همینطوری بوده. گیج میشم. همهچی از ذهنم پاک میشه. سوال اول و دوم رو یهجوری نوشتم. سوم رو گذاشتم بعداً. چهارمی هم گفتم به درک، آخرِ وقت حلش میکنم. رفتم پنجمی و متاسفانه پنجمی هم اونقدر توی ضرب اشتباه میومد که بیخیالش شدم، البته ضرب و تقسیم و راهحلم درست بود، نمیدونم چه مرضی گرفته بودش، که اشتباه میومد جواب! در حالی که دقایق آخر درست اومد و درست نوشتمش. سوال شیشم یادم نیست. هفتم هم مبهم بود. هشتم و نهم رو نوشتم ولی مطمئن نبودم. سوال نهم سه نمره داشت. من نمیدونم چرا اینقدر بد بارمبندی میکنه. سوالش یک نمره هم ارزش نداشت. سوال ده رو هم نوشتم. برگشتم و اونایی که ننوشتم رو هم نوشتم. البته نه اینقدر ساده که الان تعریف کردم. با استرس. هرطور بود تمومشون کردم.

وقتی میخواستم ورقه رو بدم دستام میلرزید. دبیر گفت چرا اینقدر هولی؟ گفتم این بیصاحاب رو میبینین؟ اینو ده بار اول امتحان ضرب و تقسیم کردم غلط اومد، الان همونطوری ضرب و تقسیم کردم درست اومد. به نشانهی تأکید ورقهی چکنویس رو نشونش دادم. خندید. دستام میلرزید. اعصابم داغون بود. گردنم دردش شدید شده بود. و زنگ بعد امتحان عربی بود. لای عربی رو هم باز نکرده بودم. با اون شدت استرس لای کتاب رو هم نمیتونستم زنگ تفریح باز کنم. زمزمه شد که امتحان نیست. نبود. موکول کرد دوهفته بعد. درس داد. گفت و خندیدیم.

زنگ انشا هم رسید. موضوع رو هفتهی قبل داده بود «عشق». نمیتونستم بنویسم. به چند خطی که هفتهی قبل نوشتم نگاه کردم. سرِ خط نوشتم «بیعشقی نداشتنِ تلخیست». اصلِ درس تضاد معنایی بود. ولی من نمیتونستم بنویسم. نه از عشق. و نه از بیعشقی. چند دقیقه خودکار رو گذاشتم روی کاغذ و زل زدم به «نداشتنِ تلخیست». چندتا انشا رو خوندن و شنیدم. بد نبود. درباره علم هم نوشته بودن. علم بدتر از عشق. بیعلمی نداشتنِ تلختری هست یا بیعشقی؟ برام سوال شده بود. انشا رو تموم کردم. تا مصراع آخر رو نوشتم، زنگ خورد. خوندنش رفت واسه هفتهی بعد. نمیدونم خوب شده یا نه. برام مهم هم نیست. نباید میرفتیم خونه. آزمون پیشرفت تحصیلی داشتیم. ولی انصاف نبود. انصاف نبود که دو زنگ توی استرس بسوزم. زنگ آخر موضوع رو بدن «عشق». نذارن بری خونه. و تو چندتا پله رو بیای پایین و دنیا روی سرت خراب بشه. سعی کنی نخوای و نبینی و نشنوی و تصور نکنیو فکر نکنی و خیال نکنی و پلهها رو بری بالا و توی کلاست بمونی و کیفت رو برداری. ولی مگه میشه فرار کرد؟ میاد دنبالت. بیصدا. و تو هیچ راه فراری نداری. کیف رو پرت کردم روی میز. رفتم پایین. یه نگاه انداختم به اون پراید سیاه. به فکرم اومد پلاکش رو بردارم. سی و سه سین، چند و چند و چند، ایران چهل و شیش. نمیدونم چرا اینجوری میشم. اعصابم داغون بود. حوصلهم ته کشیده بود. و کاسهی صبرم لبریز. حوصلهی هیچکس و هیچی رو نداشتم. خیلی دلم میخواست یه چیزی باشه که بکوبمش. بشکنمش. بزنمش. نبود. نبود. نشد. رفتم مسجد. اصلا حالیم نبود اذان هست نیست، نماز هست نیست، در باز هست نیست. برام مهم نبود. دقیقا هیچی برام مهم نبود. تاریک بود. چه خوب بود که تاریک بود. که خلوت بود... رفتم بالا کیفم رو برداشتم. آزمون رو دادم. خونه هم اومدم. زندگی هم کردم. ولی هیچی نشد. هیچی، هیچی نشد.

بعدازظهرش رفتیم خونهی عمه. گوشیش رو آورد و گفت «قرار بود سهیل هشت شب بیاد درستش کنه، حالا که اومدی تو درستش کن. بازار رو قطعنصب زدم، بعدش دیگه نفهمیدم کجا رفت. واتسآپ هم نمیدونم چرا نیست.» گفتم خب میخواید بذارین سهیل درستش کنه. گفت نه، حالا که هستی درستش کن. گفتم باشه. بازار رو داشتم. واتسآپ ولی توی گوشیم بود که نیاورده بودمش. رفته بودم توی فکر. سهیل. اسمش که به گوشم خورد، باید خشکم میزد. باید ناراحت میشدم. باید دلم میخواست. باید شیرینیِ خاطراتِ کوتاهِ مشترکمون برام مزه مزه میشد. ولی نشد. نمیدونم. خیلی فکر کردم. رفتم توی مخاطبین عمهم که ببینم شمارهی سهیل توش هست یا نه. نبود. فهمیدم شمارهش رو نداره. مامانم خیلی تعجب میکرد که عمهم بلده با گوشی کار کنه. نمیدونم چرا این گوشیهای هوشمند و حتی غیرهوشمند براش اینقدر عجیبن. عمهم هم اونقدرها بلد نبود. گوشی خالیِ خالی بود. جز تلگرام فارسی و ایمو. و بازار و واتسآپی که براش ریختم. واتسآپ رو با اینترنت گوشیش از بازار دانلود کردم. حتی نمیدونست باید با شماره وارد این نرمافزارها شد. منظورم اینه که اونقدر که مامانم تصور کرده، بلد نیست. به گوشی زیاد دست نمیزدم که فکر نکنه جای دیگهای میرم! مکالماتش برگشت. اسم یکی از مکالمهها بابک جان بود. بابک. چاقالو :دی چرا اینا اینطوری زن گرفتن؟ چرا همهی مسیرشون از همهی مسیر ما عوض شد؟ چرا اینا اینطوری شدن؟ چرا همهچی اینقدر از همهچی فاصله گرفت؟ به سهیل فکر میکردم. الان کلاس چندمه؟ هفتم؟ مثل سارا!! اصلا حالا که مامانِ سارا اینقدر دنبال شوهر میگرده، بیاین همین سهیلو بدین بهش!! اینا رو توی ذهنم گفتم و تصورشون کردم و خندیدم. و هیچکس نفهمید که چرا میخندم. که چرا اینقدر ساکت شدم. زنگ زد به عمو که به سهیل بگه دیگه نیاد هشت شب. مطمئن شدم که شمارهی سهیل رو نداره. همونطور که توی گوشی نداشت. مامانی رو نگاه میکردم. در و دیوار خونه رو. چقدر خاطره توشون تلنبار شده، چقدر زیاد!
دنیا همینطور ادامه داره. نفس میکشم. وقت میگذرونم. فکر میکنم. ناراحت میشم. اعصابم خورد میشه. استرس میگیرم. درس میخونم. انشا مینویسم. صبرم تموم میشه. میزنم زیر گریه. دوباره، نفس میکشم و همهچی تکرار میشه. همهچی، به جز موضوع انشا.

+ عنوان یک بیت از سعدی.

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:36

صفحه بندی