باید اعتراف کنم غروب دیروز، تقریباً دردناکترین غروبِ تعطیلاتِ نوروزانهای بود که داشتم! واقعاً نوروز رو تلف کردم. یعنی تلفهاااا! :|
از همون اول کلاس خلوت بود. دبیر زبان درس که نداد. و امروز با اینکه خوابم نبرد سرِ کلاس ولی نزدیکترین حالت به خواب رو تجربه کردم :دی برای اولین بار در دوران تحصیل.
زنگهای بعدی هم کم از بیکاری نداشتن. مهم نیستن. اصلاً :/ باید شروع کنم درسخوندن رو. و خوندنِ خیلی چیزهای دیگهای که نخوندم. البته که امیدوارم فکر و ذهنم خالی بشه از این مزخرفاتی که فعلاً روش سیو! شده. میخواستم بگم ایکاش همهچی برمیگشت عقب که یادم اومد برگشته بود. شاید باورتون نشه ولی یهبار زمان برگشت عقب. همون موقع که این پست رو نوشتم. واقعاً انگار گذشته داشت تکرار میشد! وای من دیگه چه خنگیام آخه :/ چرا هدرش دادم؟ :|
:::
حتی نهجالبلاغه رو هم واسه آزمون نخوندم. و متن کنفرانسش رو ننوشتم :/ این نیز بگذرد :))
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی