امروز، ششصدمین روزی هست که اومدم وبلاگستان.کاری به اوایلش ندارم. ولی امروز، دقیقا ششصد روز از اون غروب مرداد میگذره، و من چقدر فرق دارم با اون روز. نود درصدِ تغییرات منفیه. متاسفانه! برای مثال، اعصابم داغون شده. ذهنم از هم پاچیده!! تخیلم کلافهام کرده. تمرکزم از دست رفته یا خیلی کمتر شده. به خشونت علاقهی بیشتری دارم :دی خیلی بدتر شدم. خیلی بدتر شدم. خیلی خیلی زیاد. متاسفانه. و هیچکاری از دستم بر نمیاد برای جبران. فقط امیدوارم بتونم واقعا اختیار داشته باشم و انسان بشم :|
امروز دبیر جغرافی میگفت که آدم وقتی بخواد بره یکی رو بزنه، چهارنفر میان جلوش وایمیستن و به هرحال جلوش رو میگیرن، ولی وقتی آدم میخواد خودشو بزنه کسی دیگه جلوش نمیمونه و جلوش رو نمیگیره. میبینین چقدر خوب میگه؟ میبینید هربار دقیقاً طبقِ حال و احوال من حرف میزنه؟ اینا معجزهست واقعا. خیلی برام جالبه این همزمانی. بههرحال باید بگم که من خودم رو زدم و کسی جلوم رو نگرفت و وقتی به نفسهای آخر میرسم دست نگه میدارم و باز روز از نو و روزی از ... باید خودم، خودمو بگیرم تا خودم رو نکشتم!
فردا که مدرسه تموم بشه انشاالله، میرم یه سالنامهای چیزی میگیرم. ترکیدم اینقدر رمزی چیزی ننوشتم و یادداشت برنداشتم از روزهایی که گذشت :دی
نه زیست رو خوندم واسه فردا و نه فیزیک رو! فیزیک رو که نمیفهمم:/ زیست هم نمیپرسه:/ ولی واسه زبان از هردوتا درسی که گفتم، بیشتر استرس دارم:/ خیلی الکی البته! نتیجهگیری : مثل آدم معلم باشید و مثل آدم معلمی کنید! باتچکر!
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی
تاريخ: شنبه
19 فروردين
1396 ساعت: 12:25