1. اونقدری که از دیدنِ دبیرها و معلمهام روحیه و انگیزه میگیرم، از هیچی نمیگیرم! اصن نوعش خیلی متفاوت و خوبه. «چیرانی» رو دیدم. دبیر علوم هشتم و نهم. دبیرِ فوقالعادهای بود. بسیار دوستداشتنی هستش واسم. تکیهکلامش هم «هستش» هستش :)) شاید توی یک دقیقه پنج شیش بار از «هستش» استفاده کنه. :))
2. زندگی خیلی مسخرهست. ما آدمها بدتر اومدیم گند زدیم بهش. بیمعنیـش کردیم. همون یهذره معنی رو هم ازش گرفتیم. ما دیگه زندگی نمیکنیم. ما دیگه حتی زنده هم نیستیم.
3. چجوری میشه فکر رو تغییر داد؟ چجوری؟ چجوری میشه فکر نکرد؟ چجوری؟
4. از نمایشی بودن متنفرم. و این روزها همهچی نمایشی شده. حتی نفس کشیدنی که مجبور و محکومیم به انجامش.
5. دلم واسه مدرسه تنگ نشده! هنوز ازش متنفرم. ایکاش میشد ترکتحصیل کرد :|
5.5. در راستای شمارهی 5 ، اگه ترکتحصیل کنم، بعد چه غلطی میتونم انجام بدم؟ هیچی! من توی «هیچی» استعدادِ خوبی دارم!
6. تا حالا اینقدر به زندگی از زاویهی «ناامیدی» و «پوچی» نگاه نکرده بودم.
7. میبینید توروخدا؟! با خودم یهکاری کردم که دیگه به «مرگ» هم علاقهای ندارم! مرگ هم شده دردسری واسه خودش! حالا قلبِ من چرا هی میگیره این وسط؟ دوست دارم بمیرما ولی نمیشه آخه. یعنی گند زدم به پروندهم :دی
8. چند روزی هست که میخوام یه چندتا نقلقول از یکی از روایتهای داستان رو براتون بذارم، ولی هیچ حوصلهام نمیشه که برم ده صفحه رو بخونم بخاطر پیدا کردن پنج شیش خط ...!
9. یعنی میشه من روزی رو ببینم که همهچی بهتر از الانه؟
10. میدونید؟ من چندین ماهه که منتظرم یهروز بیام عنوان بزنم : «همهچی آرومه، من چقدر خوشحالم» یا «انگاری ابرا پا رو پس کشیدن ...» یا حتی «سال نو یعنی تو»! ... ولی اینها هنوز دروغی بیش نیستن. هنوز من هیچقدر خوشحال نیستم. هیچ ابری پا رو پس نکشیده. و هیچ تویی وجود نداره که بتپه به نبضِ این رهایی... در واقع من فقط منتظر بودم که یهچیزی عوض بشه و بیام بنویسم که مستر حالش عالیه. که امروز روزِ خیلی فوقالعادهای بود. که این اتفاق/تغییر بهترین اتفاق/تغییرِ زندگیـمه. ولی هیچی نشده. یعنی قرار هم نیست بشه. و اینطور که من میبینم برای اینکه چیزی بدتر نشه صلواتی بفرستید لطفا!
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی