خرید بک لینک

1. اصولا من دوتا مورد هست که نباید بهشون فکر کنم. یکیش سر تا پا ضرره، و اون یکی وقتگیره و هیچ سودی نداره. مرز تشخیصشون به اندازهی یک تار مو هست. و من خیلی وقتها نمیتونم بیرون خط قرمز بمونم. خیلیها نمیتونن.

2. اصولا قرار نیست کار خاصی کنم تا یادش بیفتم. مثلا حتی کلاس ریاضی و مبحث آمار و احتمال و مثالاتش، من رو میتونن دقایقِ متوالیای پوکرفیس کنه. اونقدر تاثیر داره که دبیر هم بفهمه. البته نمیفهمه، یعنی نمیفهمه حال من چه ربطی به مثالش داشته. هیچکس نمیفهمه. احتمالاً خودم هم نمیفهمم. میدونید؟ این مرز خیلی باریکه.

3. اصولا دبیرهایی که دوستشون دارم، دوستم دارن. حتی شده دبیرهایی که دوستشون نداشتم، دوستم داشتن. ولی در وهلهی اول وقتی دوستشون دارم، اونا هم باهام خوبن. سعی میکنم درسهاشون رو بخونم، ولی امسال و پارسال و پریسال، یه فکرهایی وقتم رو میگرفت. طوری که امسال هیچکدوم از امتحانات شیمی رو صددرصد آماده نبودم. هیچوقت نشد فارسی رو خوب بخونم. هیچوقت نتونستم با آمادگی سر کلاس ریاضی و فیزیک حاضر بشم. ولی این دلیل نمیشه دبیر شیمی نیاد الکی نمرهم رو نپرسه و من نگم نوزده و هفتاد و پنج و اون نگه بیست گذاشتم. درحالیکه خیلی راحت میتونست یهنمره کم کنه.

4. اصولا یه آهنگهایی یهحسی به آدم میدن که هیچ آهنگی اون حس رو نداره. حتی همون آهنگ ممکنه هیچ حس مشابهی به فرد دیگهای نده. ولی عمیقاً حس میکنم یه چیزی پشتِ صدای زندوکیلی هست وقتی میگه: «چرا هر غباری رو پس میزنم، یهتصویری از تو فقط پشتشه...» میدونین؟ یه تصویر مبهم و کمرنگی از جلوی چشمم رد میشه. یه تصویر خیلی مبهم ولی محسوس و ملموس، که نشونه و ردی از اونی داره که توی بند یک گفتم. دقیقا خارج از خط قرمز. دقیقا بدون خطر. دقیقا بدون ضرر. آخه میدونین؟ «من از تو به هرچی بهجز تو رسیدم»، چه خوب و چه بد.

5. اصولا امروز نباید اینطوری میشد. یعنی میتونست بهتر باشه.

6. اصولا اصلِ زندگی رو به فنا دادم. دیگه چیزی ازش نمونده. جز چندتا موضوع فرعی و حاشیهای، مثل درس، مثل نفس کشیدن.

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:36

صفحه بندی