به گذشته فکر میکنم. به آینده. به ابهامی که در همین لحظه هست. صدای شب از پنجرهی بازِ اتاق شنیده میشه. سریال نفسِ شبکهی سه داره پخش میشه. همین الان تموم شد. نمیدونم چی کم شده از وجودِ من. نمیدونم چی رو گم کردم. نمیدونم چرا همیشه یهچیزی تهِ دلم خالیه. نیست. فکر میکنم که باید باشه و نیست. نبودنش دست من نیست. نمیتونم درستش کنم. نمیتونم کاملش کنم. نمیتونم بدستش بیارم. نمیتونم بهش عادت کنم. نمیتونم فکر نکنم. من واقعاً موندم که چیکار باید بکنم. من واقعاً خستهام از این همه سردرگمی. ولی یهچیزی رو خوب میدونم. درسته که سختی، سخته. ولی بعدش آسونیه. ولی آسونی، درسته که آسون و راحته ولی بعدش سختیه. حس میکنم یهوقتی بدجور باید جوابِ این آسونیهایی که برای خودم سختش کردم رو بدم؛ با سختی.
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی