خرید بک لینک

1. درسته که من واقعاً دین و زندگیم رو نادیده گرفتم و خیلی اشتباه کردم. درسته. ولی روزه رو همپای نماز میدونم. همونقدر که نماز واجبه، روزه هم واجبه. همونقدر که خمس واجبه، روزه هم واجبه. قرار هم نیست همهچی گل و بلبل باشه! قرار هم نیست معجزه بشه و ضعف نکنی! ولی قرار هم نیست چون گرسنه میشی بگی نه دیگه! این منو میکُشه! این توجیهها رو دوست نداشتم هیچوقت! کیه که ندونه من چه پروسهی طولانی و سختی رو طِی کردم تا مامانم به روزه گرفتنِ من عادت کنه =))

1.1 امسال اولین روز ماه رمضون مقارن شده بود با امتحان فیزیک. صبح، همش استرس داشتم حالم بد میشه یا نه. ضعف میکنم یا دووم میارم. خب تا حالا همچین امتحان مزخرفی رو با روزه تجربه نکرده بودم. سر جلسه فقط سعی کردم تا سوالات تموم نشده، مضطرب نشم! به سوالِ آخر که رسیدم دیگه قاطی کردم. دقیقاً از آخرین مبحثِ تدریس شده بود! اونم چه تدریسی! تدریسِ سرِ پایی! :| دو و نیمِ نصفه شب تازه رسیده بودم به اون مبحث! و عادی بود که اون ساعت جز توضیحات، چیزی از مثالاتش نفهمم! بالاخره دبیری راهنمایی کرد و نوشتم. که البته بعدش فهمیدم ناقص نوشتم!! سوالِ آخر که تموم شد، گرسنگی و خستگی و استرسِ امتحان به توان دو و سه رسیدن. دقیقاً نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه وقت داشتم تا یکی دوتا سوالی که ننوشتم رو بنویسم. یکی رو که آخرش هم نفهمیدم و اشتباه نوشتم و این حداقل هفتاد و پنج صدم! یکی رو هم جواب منفی میاومد. یعنی سوال جوری مینمود که جرمِ جسم منفیِ یک میاومد :||| بعد من چقدر دستم سرِ این لرزید! آقای ر. اومد گفت چی شده؟ گفتم این بیصاحاب منفی میاد لعنتیِ وامونده!! اصلا درست نمیشه. گفت کدوم سواله؟ نشونش دادم. رفت پیشِ همون دبیر فیزیکی که بهم راهنمایی کرده بود و میگفت که روشم درسته و ضرب و تقسیمم اشتباه شده احیاناً!! آقای ر. برگشت و گفت که دبیر میگه روشِ درستی داری ولی ضرب و تقسیمهات اشتباهه شاید. گفتم نیست. والا نیست. رفت پیش دبیر. نفهمیدم چی بهش گفت. فقط شنیدم یهجاییش گفت این دانش آموز عالیییییهههه!! با همین غلظت :| دبیر اومد. اینبار با لبخند :| ینی تا پارتی نداشته باشی جوابِ سلام هم شاید ندن حتی! اومد نگاه کرد. گفت والا من خودم یهبار حل کردم منفی نیومد. راهحلم رو نشونش دادم گفت درسته. گفتم این منهای این. این بیصاحاب چجوری میخواد مثبت بیاد؟! گفت نمیدونم. اگه سوال اشتباه باشه دبیر نمرهش رو میده دیگه. دستم میلرزید و تپش قلبِ شدید داشتم :| چشمام هم داشت سیاه میدید کم کم. رفتم ورقه رو دادم. اومدم بیرون. هیچوقت اینقدر بلند بلند غُرغُر نکرده بودم. یهسری از بچهها که رفته بودن کلاسهای خصوصیِ دبیر، سوالها رو داشتن. قرار بود بدن لعنتیها. صدالبته که مشخص بود نمیدن!! خب اصن حرفِ امتحان فیزیک رو نمیخواستم بزنم :)))) منظورم این بود که روزه تا بهحال تأثیری در روندِ امتحاناتم نداشته. هر تأثیرِ منفیای که بوده در اثرِ کمکاریِ خودم هست. خب خداروشکر :دی

2. زیست خیلی زیاد بهنظر نمیاد. این فصل ده صفحه. اون فصل شونزده صفحه. اون فصل هم ده صفحه. این زیاده؟! نه! ولی وقتی یک صفحهش نیم ساعت طول میکِشه و روزهای و هر نیمساعت باید یکساعت!! استراحت کنی خیلی زیاد میشه :||| امشب اگه رسوندم شونزده صفحه رو که هیچ! اما اگه نتونستم برسونم منتظرِ امدادهای غیبی باید بمونم شاید :دی

3. بعضی کلماتِ مصوبِ فرهنگستان خیلی خوبه و روونتر کرده زیست رو. ولی بعضی کلمات خیلی مزخرفه! مسئولین رسیدگی کنن :| ایشالا بعد امتحان یه نقد و بررسی میذارم واسش :دی

4. روزی که اولین امتحان رو میدادم، فکر نمیکردم پنجتا بگذره. الان هم فکر نمیکنم پنجتای بعدی بگذره :( خدایا زیست و شیمی و فارسی و جغرافی و عربی رو دریاب :دی

5. انصافاً روزههای من روزه نیست. هرچی که هست، روزه نیست. چرا من آدم نمیشم؟! :(

6. دارم ده بیست سی چهل میکنم که کامنتها رو ببندم یا نه :دی

7. داستانِ پستِ قبل رو میخونید یه نظری چیزی هم بدید [الکی مثلاٌ میخونیدش اصن :دی] بذارم باز از اینجور توهمات و الکیجات یا مثل قبل روی همون ورد نگهش دارم!؟ :|

8. از همهی اونهایی که در این پست حرفی زدن، لطفی داشتن ممنونم و معذرت میخوام که تک تک نشد پاسخگوی لطف و نظر و حرفشون باشم :)

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 11:07

صفحه بندی