تا جایی که یادم میاد، همیشه سوسک همراهِ همهی خونههای ما بوده! جزو لاینفکِ همهی خونههایی که دیدم :دی از همون خونهی اولی که یادمه توی علیآباد! یادم میاد اونجا یه سوسککُش زدیم و رفتیم انزلی برای اینکه چندساعت خونه خالی بمونه. وقتی برگشتیم قدم به قدم سوسکِ مُرده بود :| میدونم خیلی چندشآورِ تصورش! ولی اون موقع صحنهی خوشحال کنندهای بود و بعد از اون تعداد سوسکها کمتر شده بود. حدودای سالِ 88 که جمع کردیم و اومدیم سعدی. فارغ از اینکه فکرش رو کرده باشیم که چنان نوسانی میفته به بازار مسکن!! حالا بحث قیمت رو کاری ندارم :دی ولی خب؛ اینجا هم سوسک داشت. یادم نیست از دستِ سوسک ها عاصی! شده باشیم توی این خونه. ولی یادم میاد که اینجا هم یهبار سوسککش زدیم و رفتیم انزلی برای چندساعت خالی بودنِ خونه، ولی این بار بیاثر و حدوداً کماثر بود. از جمله تصویرهایِ سوسکیای که از سعدی بهخاطر دارم، اینه که ساعت حدود یازده شب بود و داشت نابردهرنج میداد. بعد یهسوسک رو دیوار بود و هیچکس حالش رو نداشت که بُکُشه! تا آخرِ سریال همونجا روی دیوار موند. ولی بعد از تیتراژ پایانی دیگه یادم نیست دیده باشمش :دی
بعدش دوباره نمیدونم فازمون چی بود که جمع کردیم رفتیم قم. البته خیلی خوب میدونم فازمون چی بود!! ولی قم، با اون فازِ رویاییای که ما برای همدیگه ساخته بودیم، نهتنها تفاوتِ بسیار داشت، بلکه میشه گفت کوچکترین شباهتی هم نداشت. در بدوِ ورود به خونهی قم، من بدونِ اینکه از وضعیتِ بحرانیِ سوسکزدهی خونه خبر داشته باشم، دویدم توی خونه! از اون اتاق به سالن و از سالن به راهرو و از راهرو به آشپزخونه و دوباره به اتاق و سالن! راستش دلم خیلی درد میکرد و این دویدن درد رو از خاطرم میبُرد و تنها دلیلم همین بود، وگرنه با اون دلدرد هیچ ذوقی برای داشتن، نداشتم! وقتی رسیدم به سالن، خیلی سریع نگاهم به دورِ خونه افتاد. درِ تراس باز شده بود و گرد و خاک و برگهای خشکشدهی درختها بود که اومده بود داخل. روی هرچیزی، خاک و برگ و از همه مهمتر جنازهی سوسک نشسته بود. دور تا دورِ خونه، پر از جنازههای سوسکهای درشتی بود که تا بهحال با نصفِ قد و هیکلِ اونها هم سر و کار نداشتیم! من اونقدری دلم درد میکرد که توجهای نکردم و رفتم تراس. هوا نسبتاً تاریک شده بود و سالهای بعدش فهمیدم که وقتی هوا تاریک میشه، اگه بری توی تراس، ناگزیری که حداقل هفت، هشت تا سوسکِ بزرگ رو از دیده بگذرونی! کولرهای آبی، وسایل جدیدی بودن که بلد نبودیم باهاشون کار کنیم! و من که دلم درد میکرد و میخواستم همینجوری یهبادی بهم بخوره، کولر رو روشن کردم. موتور رو روشن کردم ولی پمپ رو نه! و نمیدونستیم تا پمپ رو روشن نکنیم و شیلنگش وصل نباشه و پوشالش خیس نشه، چیزی جز باد گرم نصیبمون نمیشه. بادِ گرم خوردیم و خوردیم و خوردیم! الان که فکرش رو میکنم میبینم حجمِ رویایی که از قم برای خودم ساخته بودم واقعا بزرگ بود! وگرنه با دیدنِ اون حجم از سوسکهای غولپیکر در دَم باید افسردگی! :دی میگرفتم :| از روزهای اول قم نمیخوام بنویسم چون بزودی سالگردِ سهسالهش میرسه و اونوقت مینویسم ازش! ولی قم رفتن، شروعِ حرکت مجاهدانهی جهاد با ابَر سوسکها بود :| سوسکهای مناطقِ خشک، بسیار بزرگ هستن. اصولا بسیار زشت و کریح و وقیح! خب شما فکر کن که میری حموم یا دستشویی! بعد یکی از این سوسکهای درشتِ زشتِ وقیحِ کریح! جلوی در قرار میگیره! یعنی بهمعنای واقعیِ کلمه ترجیح میدی از راه دودکش بری بیرون ولی از راه در نه! عملیاتهای سختی بودن از این دست عملیاتها! هم اونی که پشت در گیر افتاده بود تحتِ خطرِ سکته قرار داشت و هم ناجیای که از این سمتِ در میخواست حمله کنه از موقعیتِ جغرافیاییِ دقیقِ سوسک اطلاعِ کافی نداشت و هر لحظه این امکان وجود داشت که سوسکِ پیشکسوت در این امور، پاچهی شخصِ ناجی رو هم بگیره! یا برای مثال عملیاتِ سختِ کشف لانهی جاسوسی سوسکها که بهنظر میرسید از اونجا دیدبانی میکردن و اگر وضعیت مناسب بود، به وسایل آشپزخونه دستبرد میزدن، از افتخارآمیزترین عملیاتهای دورانِ سهسالهی جهادِ تکمیلی با سوسکها بود. بدین شرح که در بالای لولهی گازِ آشپزخونه، سوراخ و حفرهی بزرگی وجود داشت، که بعد از مراقبتها و تحتنظر گرفتنها، کشف شده بود که این حفره، لانهی سوسکها و معبرِ امنِ سوسکها در روز هست! حفره در ارتفاعِ بالایی قرار داشت و دسترسی به اون از سختترین بخشهای جهادگرانهی والدینمون بود! صندلی روی صندلی جواب نمیداد ولی فکر کنم صندلی روی میز جواب داد. من با اسلحهی کمریِ ساچمهایِ دوهزارتومنی سوسکها رو مورد هدف قرار میدادم تا از جاشون تکون بخورن و توسط نیروی وسیلهای پلاستیکی شکار بشن که این وسیلهی پلاستیکی تنها تجهیزاتِ ما در برابرِ سوسکهای تا دندان چندشآوری بود که از این سوسولبازیها! هراسی نداشتن و مقتدرانه به امرِ دیدهبانیِ خودشون ادامه میدادن. عملیات تا به اینجا ناکام مونده بود. ولی وقتی نصف سوسککشِ تار و مار رو توی لانهی کثیفِ سوسکیشون خالی کردیم و حفره رو با ابر پُر کردیم، بهنظر میاومد که موفق شدیم اونها رو محبوس و منزوی کنیم! هرچند این مهم در پرونده ذکر نشد که لوله به لوله راه داره و سوسکها محتاجِ یک معبرِ امن نیستن! از دیگر عملیاتهای شجاعانهای که در دورهی سهسالهی قم انجام شد، مراسم سوسککُشون در تراس بود! بدین شرح که با همون وسیلهی پلاستیکیِ سابق، که از بس به خونِ سوسکها آلوده شده بود، از رنگ صورتی به رنگِ قهوهایِ سوسکی و قرمزِ خونی در اومده بود. بسیار چندشآورتر از سوسکهای زنده حتی! خلاصه با همون سوسککُشِ معروف شبانه دل به تراس زده میشد و تا میتونستن سوسکها رو کشته میکردن :دی صد البته که هر جا مینگریستی سوسک بود و سوسک! و با این حرکاتِ نمایشی و کشتارهای ظاهراً بزرگ، از دیده نهان نمیشدن. پیدا شدنِ سوسکِ مردهی خشک شده توی جوراب و یا بشقاب بهدست فرار کردن از دست سوسک و یا حتی داخلِ پشهبند خوابیدن از ترسِ سوسک و نه پشه؛ از سری مواردی هست که به تعداد زیاد برای ما اتفاق افتاده.
اومدیم رشت. ولی خلاصی داشتن از سوسک هرگز! گفتیم کابینتها قدیمی و پر از سوسکه، زدیم شکوندیم همه رو. سوسککش زدیم، ولی انگار نه انگار. کابینت جدید زدیم دیدیم سوسکها بیشتر هم شدن! به شکلی شده بود که آشپزخونه از ساعت 10 شب به بعد، جزو مناطق ممنوعه میشد! پا رو که میذاشتی یهجایی باید نگاه میکردی مسیر سوسکها رو مختل نکرده باشی خدایناکرده :)) دست به دستگیرهی یخچال میخواستی بزنی، شیش بار باید اینو و اونورش رو میدیدی که مبادا سوسکی آرمیده باشه اونجا. دست به شیر آب بردن که از دَم خطا بود :دی پارچ و لیوان و بشقابی توی آشپزخونه نبود که مورد اعتماد باشه!! شخصاً هر لیوانی رو سه بار آب میکِشیدم و شب و روز هم نداشت برام هنوز هم این عادت رو دارم! دو تا مبلی که سمت آشپزخونه بودن، عملاً صندلی داغ محسوب میشدن! کسی روش مینِشست باید این رو هم میدونست که اگه یهو یه سوسکی اومد از بالای سرش و بهش سلام کرد نباید شوکه بشه :دی برای همین هم اکثر اوقات مهمونها رو این طرف نمینشوندیم :دی عادت هرشب شده بود که جاروبرقی رو آمادهباش نگه داریم و نصفه شبها بیایم سوسککُشون راه بندازیم :| اصلا شنیدن صدای جاروبرقی توی نصفه شب عادی شده بود، بهطوریکه چند شبی هست که نبودش رو احساس میکنم!! لای مبلها و میزها معبر امن سوسکها بود و با این کشتارها هم تمومی نداشتن. خلاصه اینکه سوسکها اونقدر تعدادشون زیاد شده بود که اگه مثلا سه یا چهار صبح برق آشپزخونه رو روشن میکردیم دیگه رنگ سفید اپن معلوم نبود! اما خداروشکر با همهی تلاشهای سوسکانهی این موذیها، محدودهشون به آشپزخونه محدود شده بود و فراتر از اون فعالیت گستردهای نداشتن. در روزی از روزها توسط تبلیغات تلویزیونی، و البته مستندی از شبکه مستند، با سوسککُشی آشنا شدیم که زندگیِ سوسکیِ آشپزخونهی ما رو متحول کرد. محصول امحاء، واقعا و واقعا مؤثره :)) هرچند یه بستهی کوچیکش هشت هزار تومنه :)) ولی میارزه. با مصرف یک بستهش، و گذشت بیستروز، دیگه سوسکی نمیبینیم، حتی در اعماق ساعتهای شبانه! به هرکسی که میدونین با سوسکها مشکل اساسی داره هم بگید! سوسککُش امحاء ،تأثیر خیلی چشمگیری داشته... برخلاف سوسککشهای تار و مار و اتک و امثالهم که اصلا تأثیری ازشون ندیدیم...
+ سوسک کُشِ امحاء رو حتماً در مسیرِ رفت و آمد سوسکها قرار بدید...
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی