خرید بک لینک

از دیدنِ افرادی متعجب میشوم؛ افرادی که با دیدن و شنیدن و خواندنِ کوچکترین چیز، به وجد میآیند و حالشان خوش میشود. دلشان سبز میشود و لبخند را در هوا میزنند. از افرادی که بلدند زندگی را شیرین ببینند و تلخیها را نخوانند. افرادی که راهشان را میدانند و از آن بهتر به آن اطمینان دارند، و از آن بهتر تر از مسیرشان لذت میبرند. افرادی که میدانند چگونه باید تجربه کنند و از چه باید بدانند. چگونه بخندند و چگونه گریه نکنند. از دیدنِ این افراد متعجب میشوم. قبلا من هم همینطور که نه، ولی شبیه به همینها بودم. از دیدن برگِ سبزی دلم غنج میرفت. نسیمِ صبح، واقعاً مستکننده بود. هوای غروب و نارنجیهای آسمان، دلبری میکرد. باران زیبا بود. روزهای تعطیل، عیدهایی بودند برای خودشان. کتابهای داستان و داستانی، لذت داشتند. و خدا میداند امید وجود داشت. حالا نمیدانم چه بر سرِ اینها آمده. نمیدانم. شاید در باتلاقی از ناامیدی فرو رفتهام که تقلای بیشترم، جز فرو رفتن، سودی ندارد. امروز وقتی به چهرهام در آینه دقت میکردم، در خود فریاد میزدم: چشمهایم مُرده است. چشمهایم مُرده است. چشمهایم مُرده است. نمیدانید؟ چشمها، زندگی دارند. انرژی دارند. انواعی دارند. احوالی دارند. چشمهایم مُرده است.

برچسب: غبار,خیال, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: جمعه 24 شهريور 1396 ساعت: 19:04

صفحه بندی