تناقض همانطور که گاهی شیرین است، بعضی اوقات هم، بهاندازهی زهرِ مار، تلخ و گزنده است. آنقدری حجمِ این تودهی حسهای متناقض، زیاد و مبهم است که نمیدانم از کجا باید شروعش کرد. از کجایش نوشت. از کجایش ننوشت. چگونه تمامش کنم. و به راستی مگر پایانپذیر است؟
+ کمکم باید برویم که داشته باشیم یکسالِ دیگر را. یکسالِ تحصیلیِ دیگر و یکهوار دردسرهای جدیترِ درسی و فکری. این را هم نمیدانم از کجایش باید شروع کرد و کجا به پایان برد. میدانید؟ دلخوشی برای همین زمانها خوب است. باعث میشود دیگر اینمقدار از ابهام و تناقض وجود نداشته باشد. دلتان خوش!
برچسب: ندارد,
نویسنده: سام حکیمی