برو بمیر لعنتی...
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 16:43
آنچنان احمق نیستم که ادامه بدم این راه بدون پایان رو ... تموم شد! به همین سختی! دیگه نه :): + تصمیمهای یهویی خیلی باحالن! کمتر از صدمثانیهای طول کشید تا جملهی عنوان رو از ذهنم به زبونم و بعد به وبلاگم بیارم :) قبلا میترسیدم اینو بگم! میترسیدم که بره بمیره ... که دیگه واقعا بره... ولی الان با خودم گف...
هیچی! باباش دعواش کرد :|
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 16:43
:))))) برای یکی دو روز پیشه ... دیده بودمش که پدرش اومده بود دنبالش ولی اصلا فکر نمیکردم اینقدر جدی :))) واقعا چجوری از این مدرسه که اگه دانش آموز شخصاً خونسرد باشه و استرسی نباشه، براش بهشته، حاضر شده بره پیشِ کسایی که بوقن؟ :))) مثبتبینیش تو همچین جایی، من رو کُشت واقعا :)) حالا عوض کردن مدرسه از ...
آره دیگه! همینا بود :)
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 16:43
چند خط تظاهر میکنم، قربة الی الله ... الله اکبر! بسم الله الرحمن الرحیم الحمدالله امروز عالی بود!! اولش که وارد مدرسه شدم زیست داشتیم و اینبار گفتم درس رو خوندم ولی خب خدا شاهد بوده که خوندنی در کار نبوده! ولی خب یه جوابایی ساختم و دادم و نمیدونم چه منفی مثبتی زد کنار اسمم ... زنگ بعد زبان داشتیم و ...
ببار ای بارون ، ببار
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 15:22
بشنوید همیشه، با شنیدنِ نوایِ این صوت، آرام میگیرم ... + من این روزها، نَفَسَـم درد میکند! بنویسم، تمام نمیشود. پس ننوشته، تمامش میکنم!
وقایع اتفاقیهی تاسوعا و عاشورا
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 6:09
دلم نمیاد این دو روز رو ننویسم! ::: سه شنبه ... اول از همه رفتم دستههای عزاداری رو نگاه کردم ... بینِ همهـشون ، دسته عزاداریِ ناشنوایان برام خیلی جالب بود ... تاسوعا بود و شلوغ! شلوغیای که شده بود آینهی دقِ من! نمیدونم از کِی اینطوری شده ، ولی شلوغیها هم خوبن و هم بد! مخصوصاً اگه این شلوغی برای مراس...
سه دوستداشتنی!
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 6:09
چالشی که توسط همشهریِ خوبم راه افتاد ، خیلی جالب بود ... خیلی جالب بود یعنی!! و چیزای دوستداشتنیه زیادی رو از هم دیدیم :) و حالا رونمایی میکنم از سه دوستداشتنیه خودم : اون دوتا جعبهای که میبینین ، کاربردشون یکی هست ، و هر دو حاویِ وسایلِ قدیمیای هستن که یکی از این وسایل 23 سال قدمت دارن![همه و همهی ...
گفتم که بود، گفتا که یار ...
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 2:07
بشنوید + او میکشید و من میکشیدم او از کمر تیغ ، من آهِ باطل ... ++ لعن الله علی قوم الظالمین ...
خداحافظ ای داغِ بر دل نشسته!
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 2:07
امشب دلم نمیاد بگیرم بخوابم ... امشب دلم نمیاد چشمام رو ببندم در حالیکه هنوز نتونستم تمومش کنم! امشب هِی میرم بیرون و هِی برمیگردم! و نمیدونم منتظرِ چی هستم! نمیدونم واقعا! مثلا چه اتفاقی میتونه این موقعِ شب بیفته که من نمیتونم از این شبِ تاریک دل بکنم؟ من چرا نمیتونم بفهمم که باید فراموش کنم خودم ر...
شده تنها حسین ، این امیرِ سپاه
-
تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 13:34
بشنوید
نه! من نیستم!
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 21:46
بشنوید + ایکاش اون "منم"های آخرش ،واقعا "منم" بود ... ایکاش اونیکه دل از همه بریده بود، من بودم ...
به لبِ آبِ روان، کشتهی لبتشنه که دیده؟
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 21:46
تویی آن غرقِ به خونی، که بزرگِ شهدایی... تو عزیزِ دلِ زهرا (س)، تو حسین خونِ خدایی... بشنوید
بایدی در کار است!
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 21:19
لحظهها و فکرها اونقدر عجیب و غریب شدن برام که خودمم نمیدونم وضعم چجوره! یه بار فکر میکنم که دارم نقش بازی میکنم و خودمم گولِ خودم رو خوردم! یعنی عمیقاً حس میکنم که واقعا هیچی نیست، که واقعا من الکی خودم رو گرفتار کردم!! درست هم هست! بعدش دوباره یه فکری میاد که برام یقین میاره که نه، این خیالا ساختگی...
دور عاشقان آمد ، نوبت محرم شد
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 21:19
بشنوید + زیبایی رو قشنگ میشه شنید!
صدای پای ماه ، صدای سوز و آه
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 10:31
صدای مادرت میونِ قتلگاه ... بشنوید + یا حَبیب مَن لا حَبیب لَه ...
چاییهای سادهی تلخ، عجیب خواهان دارد!
-
تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 15:18
دوچرخه برای جابجایی وسیله بسیار خوبیه! جداً خیلی خوبه! اصلا فکر نمیکردم بعد از سه چهارسال سوار نشدن، اینقدر خوب بتونم ازش استفاده کنم! ایول دارم :)::: سه بعد از ظهر قصد نداشتم برم هیئتی... تا دمِ در هم رفتم و داخل نرفتم ... رفتم یه دور زدم و اومدم یه هیئت دیگه هم بود، که اسمش آشنا بود ... رفتم داخل،...
بدبختی را تعریف کنم؟
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 19:28
بدبختی یعنی اینکه خوشبختیِ مردم به چشمت بیاد ... برات برجسته باشه و کاملا حسش کنی! بدبختی یعنی بقیه رو خوشبخت ببینی! نه اینکه فقط تو ببینیهااا! اینکه واقعا خوشبخت باشن!! ::: میگن که خانوما میتونن به دو مورد همزمان فکر کنن! کجان اونایی که اینو میگفتن؟ من الان به هفت مورد همزمان داشتم فکر میکردم! سردر...
دلم یهجوریه ، ولی پر از صبوریه
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 19:28
یه روزی هم بیاد نفسِ آخرم بره... بشنوید + میدونم برای محرم نیست و برای مدافعانه حرمه ... ولی ... ولی نداره دیگه! خیلی خوب بود ...
وایِ من!
-
تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 19:45
الان یک لحظه یادِ محرمِ پارسال افتادم ... روز به روزش ... لحظه به لحظهاش! تاسوعا و عاشوراش ... وایِ من! یعنی جداً یکسال شد؟ یکسالی که نتونستم کنترل ذهنم رو داشته باشم؟ محرم پارسال، شرمنده بودم! میدونم خیلی مسخرهست ... ولی حتی وقتی که توی مسجد بودم و وسطِ روضه، باز هم فکرم جایی نبود که باید میبود! من...
حتما موقت!
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 11:14
دارم سالنامهام رو ورق میزنم ... روزهای تابستونش رو ... بعضی روزها فقط یه پوکرفیس گذاشتم و خودم خوب میدونم این پوکرفیس یعنی چی! دوست دارم یه پستِ رمزدار، از اونایی که توی عنوانشون "1+" هست و رمز رو به کسی نمیدم، بذارم و فحش بدم به اونایی که تابستونم رو نابود کردن... بهتر بگم ... به اونایی که زندگیـم ...
جا داره بگم هورااا :))
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 3:06
هیچوقت نگفتم هورااا و هیچوقت هم با این جمله "دست و جیغ و هورا" ارتباط نگرفتم! هیچوقت هم نگفتمشون حتی امروز! فقط جا داره که بگم! نشونههای خدا برای من، همیشه زیاد بودن ... امروز از همون ثانیهیِ اول که راه افتادم، با خودم گفتم ایکاش بجای اینجور قرعهکشیها یه قرعه کشی بهخواست خدا برگزار میکردن که برندهها...