خرید بک لینک

لحظهها و فکرها اونقدر عجیب و غریب شدن برام که خودمم نمیدونم وضعم چجوره! یه بار فکر میکنم که دارم نقش بازی میکنم و خودمم گولِ خودم رو خوردم! یعنی عمیقاً حس میکنم که واقعا هیچی نیست، که واقعا من الکی خودم رو گرفتار کردم!! درست هم هست! بعدش دوباره یه فکری میاد که برام یقین میاره که نه، این خیالا ساختگی نیست! کلاً آخرِ این راه دیوونه شدنه! و این خیلی واضح و غیرقابلِ تغییره! این شک حتی توی موارد کوچیکتر هم برام هست! سر کلاس فکر میکنم سرم داره گیج میره، ولی به خودم میگم چرت نگو! هیچ مشکلی نداری! :| این حد از حیرونی رو نمیتونم بفهمم! چرا واقعا! :/

یک راهی باید باشه! این غیرممکنه که هیچ راهی نباشه ... ولی اینکه بخوام راهی پیدا کنم، برای الان نیست! برای تابستون بود که با خودم تسویه حساب کنم، که نشد! که واقعا نشد! پس الان دیگه وقتِ فکرکردن نیست ... الان دیگه وقتِ این نیست که بخوام راه پیدا کنم! فقط نباید ادامه بدم! همین کافیه برای اینکه همهچی بهتر بشه!

نگرانِ درسام هستم! تا الان هیچی نخوندم ... از هیچکدومشون هیچی نخوندم! هرچی هم بلدم از چیزایی هست که سر کلاس یاد گرفتم ... که اونم چیز قابل توجهای نیست ... و من نمیتونم تمرکز کنم! یعنی اصلا نمیشه ...

اما من دیگه نمیخوام همون آدمیزاد باشم! این تصمیم خیلی برام سخته! دوماهه که میخوام عملیـش کنم، ولی خیلی خیلی برام سخته ... میدونید خیلی خیلی سخت یعنی چی؟ یعنی اینکه فکری که یکسال پرورشش دادی رو بخوای بذاری کنار ... خیلی اراده میخواد... هنوزم عملیـش نکردم و فعلا هم نمیتونم ... ولی حتما باید عملی بشه ... وقتی هم همچین تصمیمی بگیرم، حتی یه پست مبهم هم از من نخواهید دید [یا تعدادش خیلی خیلی کم میشه! چون اکثر پستهای مبهم برای یک موضوعه که میخوام و باید کنارش بذارم!] :) ولی معلوم نیست کِی بخوام شروعش کنم!

امیدوارم که عاقبتِ همهی ما، بهخیر بشه!! عاقبتِ من هم ... :|

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 21:19

صفحه بندی