یهویی تغییر کرد!
-
تاریخ: 1395/9/9 ساعت: 22:50
شاید همهی تغییرهای یهویی قشنگ نباشن، اما تغییراتِ یهوییِ قشنگی برام اتفاق افتاده! در حدی که هنوز هم بعد از این همه مدت، منتظر یه تغییر یهویی هستم که شاید بیاید، شاید! امروز امتحان جغرافی داشتیم و زنگ دوم بیکار! دیروز هیچی نخوندم :/ اصلا نفهمیدم چرا اینقدر اشتباه کردم و این ریسک رو قبول کردم و دیشب و...
برفک
-
تاریخ: 1395/9/9 ساعت: 22:49
امروز که بخاطر تعمیرات تعطیلم :دی ولی اینم میتونه یه دلیل جدا باشه : عکس اینقدر هوا سرد بود و اینقدر بارون اومد که بالاخره آسمونِ خدا، برفش رو هم نشونمون داد :)) دقیقا هم همین امروز که رسماً و علناً تعطیلیم باید برف بیاد؟! :/ آخه مگه چندبار رنگ برف رو میبینیم که دقیقا امروز برف میاد؟! :)) حالا یه رو...
در مسیر برفی ...
-
تاریخ: 1395/9/9 ساعت: 22:49
برف ... نه میخوام کسی ناراحت شه یا نه اینکه بخوام بگم آخ جان ما برف داریماااا :| نه والا :/ الان که برف شدیدتر شده، الان که شب شده، الان که برف روی زمین رو سفید کرده، الان که به عنوان یه شب برفی، آسمون رنگ خاصی داره، دقیقا الان که زیر پتوی آبی رنگِ قشنگ بودم، دقیقا همین الان داشتم به چندسال پیش که ب...
خرده نوشتار ...
-
تاریخ: 1395/9/9 ساعت: 22:49
هیچ دقت کردید خیلی وقته سریال ترکیِ درست و حسابی ندادن! دلم یه چیزی مثل کلید اسرار و حلالم کن میخواد :)) حتی یه چیزی مثل گمگشته :دی کلاس چهارم بودیم، من و یکی دیگه مبصر بودیم، شوخیش گرفته بود، روی تخته اسمم رو به صورت "مراد یالمیز" نوشت :| [سریال حلالم کن اون سال پخش میشد] میخندید و من فکر میکردم خا...
خوب میدونی که نیست!
-
تاریخ: 1395/9/9 ساعت: 22:49
رکنِ اصلیِ مشکلاتی که نه فقط توی زندگی خودم، بلکه زندگیِ خیلیها میبینم، اونایی که امکانات اولیه یه زندگیِ خوب رو دارن، کمبود کارهای عاقلانهست ... کمبود استفاده از عقل و بیعقلی!! همهی مشکلاتِ زندگیها ،مملکتها ،دشمنیها ، جنگها و غیره همشون بخاطر عقله! میدونم چیز جدیدی کشف نکردم! ولی دارم به یه دنیای ب...
پونصدونه!
-
تاریخ: 1395/9/9 ساعت: 22:49
در حدودِ چهار هفته پیش بود که "یک مترسک" پستِ "نیمهزارتاییِ"وبلاگش رو نوشت! هیچی دیگه! فعلا که هِی از این وبلاگ به اون وبلاگ دنبالِ پستهای مهمانش میریم :دی + چندین وقت پیش که تاریخش یادم نیست ، یه صدای ضبط شدهای از گیتارنوازیش گذاشته بود ؛ که قصد دارم تویِ پستِ پونصدونهی خودم بذارمش :دی بشنوید *البت...
کجا بریم آخه؟!
-
تاریخ: 1395/9/9 ساعت: 22:49
دوشنبه تعطیل بود ، چهارشنبه تعطیله و پنج شنبه و جمعه هم تعطیله!! سه شنبه چی میگه این وسط؟! دولت همینروزای بین التعطیلی رو تعطیل کنه رأی میاره!! والاع با اون کلیدش :|
هوووف و هوووم!
-
تاریخ: 1395/9/9 ساعت: 22:49
من واقعا برای خودم متاسفم که اینقدر مزخرفیم!! من واقعا برای خودم متاسفم که خانواده مزخرفی دارم! من واقعا برای خودم متاسفم که راهی ندارم! من واقعا برای خودم متاسفم که همهچی برای خوب بودن فراهمـه ولی همهچی داره هدر داده میشه! من واقعا من برای خودم متاسفم که این همه همهچی مزخرف شده! من واقعا برای خودم ...
ولی منصفانهست +الحاقیه
-
تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 23:37
اینکه من خیلی وقته که سرما نخوردم و اونوقت خیلیا چلهی تابستون پست میذاشتن و اعلام سرماخوردگی میکردن؛ دلیل نمیشه که نگم : سرماخوردگی خر عست :) ::: دیروز ورقههای زیست رو داد :)) دوستدارم عکس ورقهام رو بذارم تا از خطِ خوشم حظ ببرید ولی حوصله عکس گرفتن و ویرایش و آپلودش رو ندارم ... نمرهم هم شد 19/75 :)...
سهتایی با هم!
-
تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 23:37
این روزا دوتا سریال بودن که اونقدری برام دوستداشتنی بودن که خب میدیدمشون! یکیشون کیمیاست که هرچقدر از بازیِ بازیگرا ایراد بگیرن، از بازی پورشیرازی نمیتونن ایراد بگیرن :))) ضمن اینکه پارسال همهی شبهای مدرسه و شبهای امتحان رو با این سریال گذروندم و خب، خاطرهست :)) سریال دوم میکائیل هست که شبکه استانیم...
میز هم میزهای قدیم!
-
تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 23:37
یادمه خیلی خیلی وقت پیش، میز تحریری داشتیم سیاه رنگ و چوبی ... خیلی راحت آدم میتونست بغلش بگیره و روی اون بنویسه و بخونه و لذت ببره ... اون که نمیدونم دقیقا به چه شکلی، ولی به هرشکلی که بود به فنا رفت! الان یه میز سفیدرنگی داریم که کاربرد تخته وایت برد هم داره و میشه با ماژیک نوشت هرچند ما هیچ وقت ن...
آرام بخواب که تمام شد!
-
تاریخ: 1395/8/17 ساعت: 22:17
شنیدید که میگویند سهساله که کتک ندارد ... اما باور کنید، دختر اصلاً ترساندن هم ندارد! صفحهی شیشهایِ ذهنِ یک دختربچه، صاف و شکنندهتر از این است که بخواهیم حتی او را بترسانیم! چه برسد به اینکه بخواهند بزنند .. چه برسد که بخواهند تحقیر و تمسخر کنند .. چه برسد به اینکه بخواهند سر بریدهی پدرش را نشانش ده...
حس میکنم کم کم داره حرفام تموم میشه
-
تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 16:15
همونطور که توی عنوان خاطرنشان کردم، حس میکنم کم کم حرفام داره ته میکشه و به انتهای خودش میرسه ... حس میکنم کم کم دیگه حرفی برای گفتن نمیمونه... فکر میکنم کم کم داره وقتِ خداحافظی میرسه ... نمیدونم چرا اینطوری فکر میکنم! راستی، میخوام یه داستان برای پرسشهای مهر رئیس جمهور نسبتاً محترم بنویسم ... موضو...
نداری... خبر ز حال من نداری!
-
تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 16:15
سحر ندارد این شب تار ... بشنوید
کاملا و واقعا غیرموقت (رمز ثابت)
-
تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 16:14
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
امیدوارم مرا به جهنم حواله ندهید!
-
تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 16:14
خب میدانید، گاهی آدم داغ میکند وقتی یکسری حرفهایی را از یکسری افراد میشنود! لزوماً هم سیاسی نیست. اما وقتی میبینی چگونه آتش میکشند مملکت را ... چگونه با دروغ، با وعدهی دروغ، سر مردم را گول میمالند ... میبینی که مردمِ راحت طلبِ وطنی، یک عده خوشسوادِ مبتدی را میفرستند مجلس و این افرادِ خوشسوادِ مجلسی،...
تو هیچوقت نگران نمیشی؟
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 16:44
نمایی از فیلم bridge of spies شخصیتهای ایبل (جاسوس شوروی) و داناوان (وکیل آمریکایی) فوق العاده بودن، و خیلی خوب بازی کردن :) و دیگر اینکه این فیلم از یه داستان واقعی ساخته شده :) فیلم خوبیه :) خیلی وقت بود فیلمِ اینجوری ندیده بودم :) منظورم از "فیلمِ اینجوری" فیلمی هست که برام دوستداشتنی باشه :) + د...
و با این، جنگ و جدلی ندارم!
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 16:43
+ قبلا میخواستم خوابهام رو فیلم کنم، الان به دیدنِ خوابِ فیلمهام راضیام. - فکر میکنی خوابها بهتر از فیلمهان؟ + آره میدونی چرا؟ - چون فرقی نمیکنه اگه وسطش بخوابی؟ + اوهوم! درسته! "جف دایر" ::::::: من : قبلا میخواستم خوابهام رو توی واقعیت داشته باشم! ولی الان به دیدنِ همون خوابهام راضیام. + فکر میکنی ...
مرادی وارد میشود! +مهم نوشت
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 16:43
حوالی ده تا ده و نیم صبح روز شنبه، سیام مهرماهِ یکهزار و سیصد و هفتاد و نه، در روزی که روایت میشود باران نبود، در حالیکه گمان میکردم در چه تحفهای دارم وارد میشوم، به این دنیا تشریف آوردم و این درحالی بود که کسری از ثانیه، از بلهای که در عالم ذر گفته بودم، نگذشته بود! از جالباتِ روزگار، رُند بودنِ سا...
شمارکهاش مشکل داشت
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 16:43
دلم درد میکرد ... این دلدردهای چند ساله که میدونم از کجا نشأت گرفته، باز هم اومده بود سراغم! اونم توی روزی که چهار زنگه هستم و دو زنگ ریاضی و شیمی هم امتحان ... در این حد خوش شانس بودم! و حتی فوقالعاده شد وقتی زنگ سوم، یعنی زنگی که زنگِ بعدش امتحان بود، دبیر ریاضی، من رو آورد پای تخته تا تمارین رو ح...