دلم درد میکرد ... این دلدردهای چند ساله که میدونم از کجا نشأت گرفته، باز هم اومده بود سراغم! اونم توی روزی که چهار زنگه هستم و دو زنگ ریاضی و شیمی هم امتحان ... در این حد خوش شانس بودم! و حتی فوقالعاده شد وقتی زنگ سوم، یعنی زنگی که زنگِ بعدش امتحان بود، دبیر ریاضی، من رو آورد پای تخته تا تمارین رو حل کنم!! اگه اینکار رو توی یه روز عادی انجام میداد، چه بسا خوشحال هم میشدم ولی نه توی یه روز چهار زنگهی امتحانداری که از قضا دلدرد هم چسبیده بود بهشون! احتمالا که نه، یقیناً هرکی جای من بود، همون زنگ دوم میپیچوند و با یه تماس با اولیا، میرفت و پشتِ سرش هم نگاه نمیکرد! ولی چه کنم که با همهی وجودم دوست دارم از مدرسه در برم ولی خودم رو متعهد!! میبینم که توی کلاسها باشم!
لعنتیِ نفهم!! دقیقا ساعتِ امتحان خوب شد! یعنی عمراً نذاشت قبلش مثل آدم شیمی رو بخونم :| همهی سوالاش قابل حل بود و به هرصورت حل شد؛ ولی یکی از سوالاش که اتفاقا نمونهاش رو توی تقویتی گفته بود و منم نیمنگاهی، نگاهم بهشون افتاده بود، اصلا راه حلش به ذهنم نرسید! ایکاش بیشتر به نمونهی حلشدهاش توی تقویتی، نگاه میکردم! بارِمبندیش واقعا مشکلدار بود! مگه ابتداییه که ده تا سوال، هرکدوم دو نمره؟! :| بلی شمارکهاش* مشکل داشت و اگه غلط اضافهای نداشته باشم، حداقل 17/5 میشم :|
* "شمارک" همون بارِم هست؛ مصوَّبِ فرهنگستان!
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی