همونطور که توی عنوان خاطرنشان کردم، حس میکنم کم کم حرفام داره ته میکشه و به انتهای خودش میرسه ... حس میکنم کم کم دیگه حرفی برای گفتن نمیمونه... فکر میکنم کم کم داره وقتِ خداحافظی میرسه ... نمیدونم چرا اینطوری فکر میکنم!
راستی، میخوام یه داستان برای پرسشهای مهر رئیس جمهور نسبتاً محترم بنویسم ... موضوع چهارتا سوالش درباره خشونته ... از اونجایی که این خرداد انتخابات خواهد بود، بر خودم لازم میدونم که به این آخرین سوالش، جوابِ دندونشکنی بدم! :دی فقط نگرانم وقتی معاون پرورشی متن رو میخونه بهم بخنده و نفرسته مال من رو! آخه میدونید که، من نمیتونم موضع نگیرم توی موضوعاتِ سیاسی! هرچند پرسش مهر سیاسی نیست اما بخاطر انتخابات دوست دارم سیاسیش کنم :دی هنوز شروع نکردم به نوشتنش ولی یه چیزایی توی ذهنم هست براش ... هرچند میدونم خودش نمیخونه ولی یه حسی بهم میگه جوابشو بده ... :))
فردا امتحان ریاضی دارم ... زیاد نخوندم :/ درس آزاد فارسی رو هم تکمبل نکردم آنچنان ... و نمیدونم دقیقا هدفم از مدرسه رفتن چیه وقتی هیچکاری براش نکردم و آماده نیستم :|
بهم خبر رسید که شیمی رو 17/5 شدم و یه نمره هم به همه داد، پس میشه 18/5 ... برای اولین امتحان بد نیست، ضمن اینکه شمارکهاش هم مشکل داشت :/
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی