هیچ دقت کردید خیلی وقته سریال ترکیِ درست و حسابی ندادن! دلم یه چیزی مثل کلید اسرار و حلالم کن میخواد :)) حتی یه چیزی مثل گمگشته :دی
کلاس چهارم بودیم، من و یکی دیگه مبصر بودیم، شوخیش گرفته بود، روی تخته اسمم رو به صورت "مراد یالمیز" نوشت :| [سریال حلالم کن اون سال پخش میشد] میخندید و من فکر میکردم خاب که چه :)))
همهی ماژیکها رو در انحصار گرفته بود و منم وقت فکر نداشتم و فقط میخواستم یه تیکهای بهش بندازم! یه ماژیک گیر آوردم و اسمشو با یه پسوند الکی پلکی که فحش هم نبود نوشتم! عین این بچههای تخسِ بدردنخور بغض کرد و حتی نذاشت چیزی که نوشتم رو پاک کنم... به عبارتی کولی بازی در آورد :/ بعدم دوئید و منم هلش دادم و آرنجش خورد به دیوار... بازم بغض کرد و ... :| معلم که اومد یه نگاه تاسفباری به هردومون کرد و از مبصری عزلمون کرد ... دو نفر دیگه که هر دوتاشون از رفیقای صمیمیم بودن رو مبصر کرد و تا آخر سال همونا مبصر بودن ... ولی چرا واقعا همیشه از این بچههای بیجنبه گیر من میفته؟! د آخه لامصب من هرچی میگفتم تو بازم همینجوری میشدی دیگه! پس چرا من اینجوری نیستم اصلا :))
:::
الان میتونم برای فردا یه سوز به دلیِ عظیمِ دیگه بدم ولی خب دلم نمیاد :)) دو تا پست برفی گذاشتم به اندازهی کافی دلتون سوخته [قصدم سوزوندن دل نبودش که! حالا فردا کوفتم نشه این دو روز :دی] :)) البته الان اینجا برف نیست :) ای کاش میشد برفهای دیروز و پریروز رو Cut کرد و توی فردا و پس فردا Paste کرد :))
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی