خرید بک لینک

زنگ اول دبیر فیزیک نیومد. یکی از رفیقام چهارشنبه رفته بود قم. همه خبر داشتن و میگفت گفته بهم ولی من اصلاً یادم نبود بهم گفته باشه!! مدلش خیلی متفاوته! اصلاً به رفتارهای ظاهری و روزمرهش نمیخوره :دی ولی تفکرِ درستتری نسبت به بقیه داره. میخواد بره حوزه :دی توی این سفرش به قم، رفته بود حوزههای قم رو دیده بود. در موردشون پرسیده بود و اینا ... حجرهها میگفت نصفِ کلاس ماست و سه نفر توش زندگی میکنن! بعد گفت دوتا فرش شیش متری میگیره :| خیلی خوبه که! خوابگاهها یه دونه فرش نه متری فوقش میگیرن، چهارنفر توش هستن! حس میکنم بزرگتر از خوابگاههاییه که دیدم. از شرایط پذیرش و ایناها گفت. آیندهی کاری و ایناهاشم گفت. میگه میخواد بره قضاوت :دی قضاوت سخته! من که علاقهای به قضاوت ندارم. ولی کارِ خوبی داره میکنه. میگه درسهای اونجا سختتره ولی خب حداقلش از شر زیست و فیزیک راحت میشه :دی تازه دبیر انشا هم که باهاش لجـه بهش داده 18 :دی میدونم قمیهای خوبمون از اینجا رد میشن وگرنه راجب به مردمش هم حرف زدیم :)))) خوبیش اینه که کاااااملاً اتفاقِ نظر داریم و حرفِ هم رو میفهمیم دربارهی خلق و خوی مردمانش :دی حتی یکی دیگه از رفیقهام خالهش قم زندگی میکنه و مُهرِ تاییدِ معتبرِ دیگهای به حرفهای من زد :دی

یه کتابی داده بودن که بعد ازش امتحان بگیرن و بعدش قرعه کشی کنن و 25 تا اسم رو برای سفر مشهد انتخاب کنن. با توجه به اینکه معاون هم حتی سهم میخواد که بیاد :دی الان که فکرمیکنم حس میکنم اولاً که مشهد رفتن با آشنا جماعت کلاً به مذاقِ من خوش نمیاد! و به عبارتی هربار کوفتم شده به طریقی! دوماً مشهد رفتن با همسن و سال جماعت، مخصوصاً که همفکر هم نباشن، فاجعهی بزرگتریه زیرا که نمونههای کوچکترش رو توی اردوهای مثلاً دانشآموزی تجربه کردم. فلذا اگه بخوان اینطوری ببرن، اسمم هم در بیاد نمیرم :| صدالبته که توفیقِ همون اسم در اومدنِ خشک و خالی رو هم ندارم :)

زنگ دوم عربی بود. وسط کلاس فهمید گوشیش رو گم کرده، شمارهش داد یکی بره از دفتر زنگ بزنه ببینه کجاست گوشی :دی نمیخواست شمارهش لو بره ولی خب من تخت اول بودم شنیدم :دی شمارهی رُندی هم داره :دی نمیدونم آخرش گوشیش رو پیدا کرد یا نه :دی

زنگ آخرمون هم انشا بود. نصفِ انشایی که نوشته بودم تقریباً مثل همون پیشنویسی بود که دوهفتهی پیش تو کلاس نوشتم ولی نصفهی دومش دیشب به ذهنم رسید و بدونِ چک نویس کردن، نوشتمش. نمیدونم چرا اینقدر متعجب میشه از انشاهام :| پرسید هفتهی بعد ورقه A4 بیارم سر کلاس میتونی تو یک ساعت همچین انشایی بنویسی؟! :/// گفتم اینو تو پنج دقیقه نوشتم، آره میتونم :/ ولی کلاً دبیرانِ محترمِ انشا باید به این امر دقت کنن که آدمیزاد هرساعتی حوصله و ایدهی نوشتن نداره. خب من توی این دو هفته هیچی به ذهنم نرسید ولی دیشب یهو یه چیزایی یادم اومد و آوردمش روی کاغذ. ولی معلوم نیست هفتهی بعد زنگ سومِ یکشنبه، همینقدر حوصله برای نوشتن داشته باشم یا نه!! بیست داد ولی :)

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: شنبه 30 بهمن 1395 ساعت: 0:43

صفحه بندی