1. خیلی وقته که تصمیم گرفتم توی اینجور تجمعات شرکت نکنم. ولی هربار شرکت میکنم :| هیچ ربطِ سیاسی هم نداره. من واقعا زجر میکشم بین جمعیت. نه بخاطر شلوغی. اصن ماجرا بس ناجوانمردانه پیچیدهست! آقای ر. گفته بود ساعت ده بریم یهجایی و از اونجا معلوم نیست میخواد بره کجا. رفتم اما هیچی که هیچی. کلاً همه پراکنده شدن و من موندم و زجری که هرطوری شده از دستش در رفتم! خوب خودم رو گول زدم :دی شما اگه معاون پرورشی شدین ، هیچوقت بخاطر چهارتا عکس و کارهای نمایشی و الکی، دانشآموزی رو حتی داوطلبانه نکشونید مدرسه :|
2. یادتون باشه به هیچ وجه من الوجوه ، امکان نداره و نمیشه با پای پیاده، ماشینی رو تعقیب کرد. اصلاً امکان نداره! حتی اگه ترافیک باشه بالاخره گمش میکنین! پس مثل من خودتون رو نکشید! من موندم دوـیِ 540 متر رو چجوری میخوام امتحان بدم با این کم آوردنِ نفس :| در ضمن پلاکش به چه دردم میخوره وقتی نمیشه صاحبش رو شناخت :/ چه خوبه اونایی که آشنا دارن تو راهنمایی رانندگی، سه سوت مشخصاتِ پلاک رو میفهمن ؛ خوشبهحالشون :دی :)))
3. آتیش زدن پرچم رژیم غاصب صهیونیستی که اصلاً و ابداً اشکالی نداره! ولی ایکاش با اینکه آتیش زدنِ پرچم آمریکا هم عملاً و رسماً اشکالی نداره، آتیش نمیزدنش بخاطر حساسیتِ یه عده. اینطور بهتر بود.
4. این ترقه ترکوندنا یعنی چی واقعا؟! سکته کردم بیشعورِ نفهم :|
5. میخوام خودم رو با ننوشتن مجازات کنم :)) اگه یه بار دیگه بشه اونچه که نباید بشه ، تا عید حقِ بازکردنِ پنل کاربری رو ندارم :) فکرکنم این مجازات ، به اندازهی کافی بازدارنده باشه :)
6. هرچی میگذره ، واقعیتر حس میکنم که درس رو باید خوند! با نگاه کردنِ به کتاب چیزی حل نمیشه!
7. نمیخوام بگم زود گذشت ، چون زود نگذشت! از 22 بهمنِ پارسال تا الان زود نگذشته ، اسفندش که برای خودش دنیایی بود! عید که میتونه نامزدِ جایزهی بدترین عیدِ سالهای عمرِ من بشه و خردادی که شدیداً سخت گذشت و تابستونی که بیشک برندهی جایزهی طلاییِ بدترین روزهای عمرم رو میگیره و پاییز و زمستونی که به فجیعترین شکل گند زدم به هرچی که میشد اسمش رو گذاشت زندگی!! پس زود نگذشت! ولی انگار همین چندساعتِ پیش بود که توی مسیر برگشت از راهپیمایی یکی از هزاران کاغذ رنگی نصیبم شد و سریع ازش عکس گرفتم و اومدم پست گذاشتم!! انگار بیست و دو بهمنِ سه سال پیش همین نیم ساعت پیش بود که خیلی خسته از سرمای سوزناکِ قم، زیر آفتابِ تندش ، قدمهای آخرم رو برمیداشتم تا برسم به خونه و ناهارش هم فسنجون داشتیم!! زود نگذشت ولی گذشت.
8. همیشه با خودم میگفتم کسی که بدونه یه سال، یه ماه، یه روز دیگه میمیره حتماً آدم میشه!! پس چرا آدم نشدم؟ بلکه بدتر شدم!
9. اینقدر دوست دارم همهی اینا یه خواب باشه. نیست ولی!
10. همهچی خوبه! این وسط فقط من خیلی بدم :)
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی