خرید بک لینک

باید قبول کرد که یکروزهایی واقعاً مزخرف هست. واقعاً زشت هست. واقعاً نحس هست. نمیدونم چرا یا چطور. امروز همچین حسی رو به من القا کرد. روزی که من از بدترین آدمِ دنیا بودن هم گذشتم شاید!

امروز دوساعت تاخیر داشتیم برای مدارس. به هرکی رسیدم، چه دبیر چه دانشآموز، گفتم من اگه داخلِ مدرسه رو میدیدم نمیاومدم داخل! ولی خب حقیقتش اینه که من داخل رو دیدم و بازم اومد داخل :دی یکی هم نبود بهم بگه آخه روانی! تو که زنگ اول زبان داری و اون سه تا زنگ هم که ورزش و هنر و آزمایشگاهـن! واسه چی داری میری آخه!؟ :|کل جمعیتِ حاضر به پنجاه هم نمیرسید. ما هم بعد از یکساعت تعطیل شدیم. اومدم خونه و وبلاگها رو خوندم.

:::

با خودم میگفتم بیشعور! احمق! نادان! عوضی! به خدا میگفتم دِ بسه دیگه! به قرآن بسه! فهمیدم چقدر بیشعور و احمقم. فهمیدم انسان چقدر میتونه احمق باشه. بسه دیگه. خدایا توروخدا تمومش کن... اینکه چی رو تموم کنه به خودم ربط داره، اما برای رفع ابهام منظورم زندگی و اینا نیست.

بیحوصله شده بودم. داغون بودم. تو گروه و چت شکلک خنده میذاشتم. پُزِ برف و تعطیلی رو میدادم به بقیه. اما داغون بودم. هیچکس نمیدونست و قرار هم نبود که کسی بفهمه. اعصابم خورد بود. فقط میخواستم به یهبهانهای راه برم. بهانه رو پیدا کردم و زدم بیرون.

سرِ راه دیدم چند نفر الکی مثلاً جوان و سرمایهی مملکت درحال پرتاب برف به مردم [اکثراً به دخترانِ مردم! عمراً اگه جرئت کنن به زن و مرد میانسال پرتاب کنن. پدرشون رو در میاوردن :)) ] بعد مغازهدار اعصابش خورد شده بود و میگفت جلو مغازه نه؛ برو جلوتر هر غلطی میخوای بکن! اونا هم در عینِ بیشعوری میگفتن به تو چه! اینا همه رفیقای ما هستن. دخترا هم همه دوستدخترامونن :| دیدم که مغازهدارِ کت و شلواری زیر لب میگفت بیغیرتِ بیشرف :)) [نقل به مضمون؛ شاید یهچیزِ دیگه گفته باشه] خب منم مثل همون مغازهداره خیلی علاقهمند بودم که میتونستم و نفری یکی یهدونه مشت میخوابوندم تو دهنشون که اولاً مردمآزاری نکنن، دوماً فکر نکنن خری هستن و سوماً به دخترِ مردم نگن دوستدخترم!! :|

یکم جلوتر یه نوشابه گرفتم. قصد کرده بودم یهمسیرِ نسبتاً طولانی رو برم. بلکه یکم آرومتر بشم. ناراحت بودم. خسته بودم. گیج بودم. و همهی اینها تقصیر خودم بود. نمیدونستم چیکار باید بکنم. نمیدونستم چه غلطی باید بکنم. راه میرفتم که دیدم بستهست. آب راه رو بسته بود. برگشتم. آروم راه میرفتم. دیدم اون الکی مثلاً جوونای مملکت بهکار خودشون ادامه میدن. جلوتر رفتم. یهو یکی با عجله از کنارم خواست رد بشه که خفیف سُر خورد و جلوتر از من اساسی سُر خورد و نزدیک بود کامل بیفته که گفتم یا ابالفضل. خندید و رفت. آروم میرفتم. رفته بودم توی پیادهرو. این لیوانهای کاغذی توی مغازهها رو که دیدم یادِ این عکسِ آقاگل افتادم. داشتم دنبال همچین لیوانِ شکلجغدی میگشتم. یخورده مکث کردم و یهذره که رفتم جلو یهو یهصدای بلندِ سقوط اومد. نمیدونستم چی افتاده، اما حتی بادِ عبورِ اون وسیله رو هم پشتِ سرم حس کردم. برگشتم. دیدم یکتیکه از لولهی ناودان کنده شده و از طبقهی اول ساختمون پرت شده زمین و شکسته. چند لحظه که گنگ فقط به چیزی افتاده بود اون وسط شکسته بود و بالای ساختمون و فاصلهم با اون نگاه میکردم. اگه فقط یک قدم عقبتر بودم، الان اعلامیهی ترحیمم در حال چاپ بود. بعد از اینکه از بُهت خارج شدم گفتم یا ابالفضل.

از اونجایی که اعصابم خورد بود، ناراحت بودم، داغون بودم، حوصلهی فکر به این حادثهی عجیب رو نداشتم. رسیدم به یهجایی. نشستم. دیگه به این مورد فکر نمیکردم. بطریِ خالیِ نوشابه رو فشار میدادم و همچنان ناراحت بودم. دلم گرفته بود و نمیفهمیدم چی سرِ جاش نیست؟ چی جابجا شده؟ چجوری باید درستش کرد؟ خدا میدونست فقط.

آدمِ خسته هیچی نمیفهمه. ولی واقعاً این اتفاق خیلی به مرگ نزدیکم کرد. بخاطر دلایلی چند وقتیه که دیگه به مرگ فکر نمیکنم. من الان واقعاً واسش آماده نیستم. برام فایدهای نداره و سراسر ضرره. هرچند اون دنبالم بیاد و بالاخره یهروزی بهم بگه بهت گفته بودم فقط یهسال! گوش نکردی!

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 15:08

صفحه بندی