دیشب خوابی که میدیدم شاید از نظرتون بیربط بهنظر بیاد. اما برای منی که یهروز نشونهگیرِ خوبی بودم، خیلی حرف داشت. داشتم رانندگی میکردم[گواهی هم نداشتم اصن :دی]. شب بود. نور هم کم بود. نورِ کم رو از قبل میدونستم تعبیرش رو. یعنی گمراهی فکرکنم! الان هرچی میگردم پیداش نمیکنم. چندین سال پیش خواب دیده بودم که تار میبینم و اونقدر تار که سخته راه رفتن که تعبیرش میشد گمراهی، همون روز نورِ کم توی میدان دید رو هم همچین تعبیری نوشته بود. بگذریم. میگفتم که شب بود و نور هم کم بود. نمیدونم همچین مشکلی اصلاً وجود داره یا نه، ولی مثلا میشه گفت چرخها قفل کردن و دیگه با فرمون نمیچرخیدن. جلومون هم دره بود و اگه نمیپیچیدم میرفتم تهِ دره :دی خب من یهذره زدم رو ترمز بعد ول کردم و چندباری اینطوری شد تا بار آخر محکم زدم و نگهش داشتم. بقیهی خواب ساختهی ذهن بود و ربطی به هیچی نداشت :دی ولی نهایت این بود که نیفتادم توی درّه. فاصلهمون هم کم بود با دره. یعنی اگه بار آخر امیدم قطع میشد و ترمز نمیکردم، از بین میرفتم. خب این نشونهی جالبیه. ربط هم داره به زندگیـم. شاید اینبار بارِ آخر باشه. شاید هم باید همهچی رو دوباره بسازم. خیلی سخته. واقعاً خیلی سخته. هیچوقت کنترلِ ذهنتون رو از دست ندید که بعدش بدبختتون میکنه :|
دیشب قبل از اینکه بخوابم و همچین خوابی در کار باشه، تصمیم گرفتم کناره بگیرم. تا حالا آنچنان حرفی از این تصمیمم نزدم و فقط یهاشارهی کوچیک کردم یهبار ، که یادم نیست کدوم پست بود. از گروهها و اکثریت کانالهای تلگرام لفت دادم. اینستا خیلیها رو آنفالو کردم، بقیهی لفتدادنها و آنفالو کردنها هم برای روزهای آتی و بهمرور. میمونه وبلاگ. اینجا رو با همهی بدیهایی که داره دوست دارم. البته بدی نیست، ولی اذیتم میکنه. این یکی رو تحمل میکنم ولی!! یعنی سعی میکنم تحمل کنم :)
:::
یهدبیر جغرافیا داریم که چند بار بهش اشاره کردم توی پستهام. بعضی اوقات میاد حکایت میگه و از کتابی که همیشه همراهش هست برامون میخونه. به طرز عجیبی تا به حال سهبار حرفاش با حال و هوای همون روز و همون دورهم مطابقت داشت. این همزمانیها برای من فوقالعاده جذابه. چندتا وبلاگ هم هستن که اکثرِ پستهاشون با حال و هوای همون روزم مطابقت داره که این عالیه. امروز هم شروع کرد به تعریف یه حکایتی. اول نتیجهش رو خوند. داستان خیلی خوب نتیجهی خلاصهاش رو شرح داد. واقعا واقعا واقعا باید چیزهایی رو که فکر میکنیم خیلی ارزشمندن رها کنیم تا به چیزی برسیم که خیلی ارزشمندتره. بهواقع خدا منتظره که یهروزی دست از این چیزها/درخواستهای کوچیکمون برداریم تا خواستهمون رو در ارزشمندترین حالت، بهمون بده. یهچیزایی هم هست که ما به اشتباه روشون اصرار میکنیم درحالی که اصلاً چیزی نیست که مهم باشه! و چقدر سخته برام ترکِ این چیزهای کوچیکِ لعنتیِ بدردنخور.
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی