امروز که رفتم مدرسه و آقای ر. رو بالای سکو دیدم، واقعا توپم پر بود :))
برای نهجالبلاغه بهم یهچیزی گفت! فکر میکردم خودش خبر داشته باشه؛ رفتم جلو گفتم خبر دارین دیگه؟ که اسمم نبود و من از آزمون اومدم بیرون؟ :)) چشماش گرد شده بود، تعجب تعجب تعجب :)) گفت یعنی چی؟ چرا اومدی بیرون آخه؟ اه! چیکار کردی؟؟ :)) گفتم اسمم نبود! من اونجا میموندم میگفتم چی؟! یه یارویی میاومد بهم میگفت تو کی هستی چی میگفتم؟ گفت خب زنگ میزدی به من! گفتم شماره نداشتم که! گفت مگه اسم زده بودن اصلاً؟ گفتم آره. گفتم دونفر غایب بودن! یکی عمداً ، اون یکی هم که روحش خبر نداشت اسمش جای من رفته :| گفت زنگ میزدی بهشون خب! گفتم من چه میشناختم آخه! شمارهشونو ندارم که :)) [تو دلم به خودم گفتم شمارهی کی رو داری پس؟!]:دی گفت پس کی امتحان داد؟ گفتم فلانی با فلانی و بیساری! :| رفتم و دوباره صدام زد و اومدم. گفت به من پول داده بودی؟ :)) گفتم نه! گفت خب نبودی دیگه! المپیاد بودی حتما :| نشستم و گفتم قضیه این نیست! من و خرخون شماره یک پول ندادیم کلاً! تازه فکر میکردیم انصراف هم دادیم. ولی اسم اون بود. اما اسم یکی دیگه جای من بود. یه معذرتخواهی کرد و گفت چرا پا شدی آخه. میموندی حداقل. گفت دیگه به کسی نگو نموندی اونجا :)) حقیقتشو گفتم که اگه میموندم هیچ کمکی نمیتونستم بکنم! اصلا سوالاش چیزایی نبود که ما خونده بودیم :))
ببینید! شاید اون لحظه پشیمون شدم که چرا از جلسه اومدم بیرون! پشیمون شدم که این تجربه رو از دست دادم. ولی انصافاً شما وقتی اسمتون نباشه، چه دلیلی داره که همراهِ گروه بمونید؟ اصن خیلی بده واقعا! یهجوریه :دی
+ آقای ر. یهچیزی گفت وسطِ حرفاش. اینکه احتمالش هست سال دیگه بره! و من کُپ کردم! خدا کنه نره :) آدمِ دوستداشتنیایه. لازم دارم که ببینمش! اون شوخیها[یا به عبارتِ بعضی، توهینها]یِ دیروز هم از روی علاقه بوده :)) عصبانی نبودم از دستش :دی
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی