
سازها را گم کردهاند، مردم. بسیار در پیِ راهی میروند و میخواهند بوی عید بشنوند. میخواهند بوی عید را بخرند و به جیب بزنند و بروند در کنجِ خود شاد شوند. بسیاری میخواهند بوی عید را بچشند، اما نمیتوانند. بسیار در پیِ راهی میروند و نمیدانند به کجا خواهند رسید.
بوی عید را نمیشود یافت. آنقدر پنهان است در این هوا، که نمیشود دید که به کجاها میرود و کجاها نه! شاید اتفاقی در راه، بچشیدش. شاید ناگهان لحظهای، ببینیدش. رویِ سبز و پیراهنِ بیرنگش را بهیاد خواهید سپرد. در یادتان میماند. اما ما انسانها دست به دستِ هم دادهایم که خاک بنشانیم روی بیرنگی. روی بیرنگی تا رنگش را تیره کنیم. تیره کنیم تا نبینیمش. نبینیمش تا نتوانیم زندگی کنیم. و نمیتوانیم زندگی کنیم و گمان میبریم که دنیا را بد چیدهاند! که انگار دنیا را باید طبقِ میلِ هرکسی بچینند و این خاک بشود خاستگاهِ آرزوهایش. یکی هم نیست این را به خودم بگوید! شاید حرفی داشته باشم در جوابش!
شاید خیلیها متوسل شوند به سازهای قدیمی. بروند درِ سنگینِ خاطراتشان را باز کنند تا شاید سازی پیدا کنند برای بهار. تا شاید بتوانند کوکش را بچرخانند و گیرندهی زمستانی دلهایشان را ببرند روی موج جوانی. بروند به همان لحظههایی که بهار را دیدهاند. رویِ سبز و پیراهنِ بیرنگ. ببینند روزهای سبز و سپیدشان را. روزهایی که از سرخیِ سیب هم خوشرنگتر بود. و از آبیِ آسمان چشمنوازتر. و ببینند چه شد که تیره شد. کجایش را اشتباه کردند و خاک ریختند بر سرِ خوشبختی! و چگونه سازشان شکست. و دیگر نتوانستند سازی پیدا کنند که بهاری کوک شود.
.
+ با تشکر از حریربانو بابتِ دعوت.
با تشکر از رادیو بلاگیها بابتِ پویش.
++ تا فردا وقت دارید که بنویسید. از همهی اونایی که این پست رو خوندن و تا به حال ننوشتن، دعوت میکنم که بنویسن و آدرسِ پستشون رو به رادیوبلاگیها بفرستن.
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی