خرید بک لینک

صبح نه صفی در کار بود و نه معاونی و نه دبیری. من عاشقِ این چند لحظهی قبل از کلاس هستم! میام توی راهرو، اینقدر از سرش تا تهش میرم که خسته بشم. وقتی خسته میشم، میرم طبقهی پایین. اگه هنوز دبیر نیومده باشه، معاونی نباشه که گیر بده و کسی نباشه که نخوام باهاش روبهرو بشم، میرم تا دمِ در و هوای خوبی که اولِ صبح در جریانه رو میبلعم. حتی روزهایی که عصبیام به هردلیلی، باز هم اینکارِ تکراری حالم رو میتونه نسبتاً بهتر کنه. امروز عصبی نبودم، خسته هم نبودم. رفته بودم بالا. یکی اومد صدامون زد. آقای ر. من و خرخون شماره یک رو کار داشت. از این مسخرهبازیها دیدین حتما؛ نمیدونم چرا نکتةی مشترکِ مدارس هست :دی مرادی دعوا گرفتی؟ :دی :)) گفتم آره، با بابای تو :دی :| والاع :| رفتیم پایین. ر. داشت با دبیر فیزیکمون حرف میزد. با توجه به حرفهای دیروزش میتونستم بفهمم دربارهی عوض شدنِ مدیر هست. آخه این مدیر سالِ آخرشه و سال بعد عوض میشه! اصن همشونم عوض بشن مشکلی ندارم؛ این ر. عوض نشه فقط!!

از دفتر بیرون اومد و رفتیم دفترِ خودش. ر. و خرخون شمارهی یک زودتر وارد شدن و تا من بخوام برم داخل، صندلیها رو هم جابجا کرده بودن. کلید رو داد به من گفت در رو قفل کن! :| در رو؟ :| قفل کردم اومدم نشستم! گفتم چی شده ینی؟ نکنه نه من نهج قبول شدم و نه خرخون شمارهی یک صحیفه![نکنه اشتباه شده و میخواد مقدمهچینی کنه]. شروع به تعریف و تمجید که شما بیسارید و فلانید و این مقامو دارین و اون اخلاقِ خوب رو دارینو من مطمئنم استانی هم مقام میارینو و اینا که با خودم گفتم چی میخواد ینی؟ پوکر شدم نگاش کردم :| از خودش گفت و اینکه پدرش کشاورزه و همهی اداره میشناسنش و اینکه دربارهش میگن آدمِ خوبیه ولی مقام رو نمیتونه نگه داره :دی هرکی بخواد مقامشو نگه داره و بالا بره باید هرچی بالاسریـش گفت بگه چشم و همونو تکرار کنه ولی من حاضر نیستم و سر سفرهی حلال بزرگ شدم و اینا :) که الحق هم حرفِ ناحق نزده تا جایی که میشد! بالاخره رفت سرِ اصل مطلب. گفت این پسره هست تو کلاستون؟ فلانی؟ اومده بود چاقوکشی کرده بود؟ اصن اون روز سرم داشت میترکید. یادته که مرادی؟ میزد اینجا یکیو میکشت برای هفت پشتِ این مدرسه بس بود. خودشو بدبخت میکرد، کلاً بدبخت میکرد همه رو. حالا اولیاش اومده میگه قرص میخوره و روانیه و اینا ... اصلا نمیدونیم چیکار کنیم باهاش. از اینور میگیم اخراج از اونور مدیر داد میزنه نه![یا یه همچون چیزی] کشت منو این مدیر. حالا اینا هیچی. یهچیزی میگم به هیچکس نگید، به اولیاتون هم نگید. [وقتی سهبار گفت توروخدا به اولیاتونم نگید، با خودم گفت خب که چی؟ میخوای بگی سابقه قتل داره؟ :دی :)) دیگه از این بالاتر نیست که :دی] گفت از یهجایی بو بردیم که یهکسایی بیرونِ مدرسه به اینا مواد میدن که ببرن بفروشن :| :)) یهچندتا اسم که در همدستیِ باهاش مظنون بودیم گفتیم و یهذره دردودل کرد و ما هم پا شدیم. به خرخون شمارهی یک گفتم نگی چرا اومدیم و چی گفت و اینا... مثلا بگو بخاطر شهریه کارمون داشتن. بیا یهسر تا دفتر. اتفاقا یکی از همین اسامیای که گفتیم تویِ دفتر بود، رفیقم زد زیر خنده، زدم رو شونهش گفتم نخند باو :دی جالب بود که معاون آموزشی به خرخون شمارهی یک گفت با فرمانده هماهنگ کردین؟ :))))))))) یهجوری اینو گفت انگار یه گردان میخواد عملیاتِ کشف و ضبطِ مواد انجام بده :دی اصن همینکه به ر. گفت فرمانده خیلی باحال بود :دی

:::

زنگ بعد رفتم برای فهمیدنِ محتویِ مسابقهی نهجالبلاغه. گفتم قضیهی این چی شد؟ حواسش دقیقاً نبود که کدوم قضیه رو میگم. ولی گفت همینجا به گریهش انداختم. نه با زدن و اینا. با حرف. میگه با داییش قلیون میکشه. من خاک بر سرِ این دایی بریزم. خاک بر سر این دایی. خااااک بر سر این دایی. خاک بر سر این دایی! دو سه بار دیگه هم تکرار کرد. :)) همین! چیزِ بیشتری نفهمیدم :دی

:::

+ اینکه میبینید این روزها ماجراهای مدرسهم و کلاً پستهای مدرسهم رو به آقای ر. ختم میکنم، دو تا دلیل داره : یک اینکه میخوام ثبت بشن. دوم اینکه ماجرایِ خاصِ دیگهای اتفاق نیفتاده. دوم و نیم هم اینکه موضوعِ خاصی برای نوشتن پیدا نمیکنم :)

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 20:01

صفحه بندی