روز اول مدرسه، اگه اول ابتدایی نباشی، اونقدرا هم تازه نیست! مخصوصاً برای من که 9 تا از این روزهای اول رو تجربه کردم! بعلاوه امروز 10 تا :)
تویِ همهی این نُه سالی که گذشت، هرگز و هرگز زودتر از شیش و ربع و شیش و نیم سراغ ندارم که بیدار بشم! پارسال که هفت و بیست دقیقه بیدار میشدم :)) اما امروز، دیگه مثل قبل نبود :/ ساعت پنج و نیم، بااقتدار بیدار شدم! پنـــج و نیـــم!! نماز رو که خوندم، همینجوری به دیوار و سقف نگاه میکردم و آخرین ثانیههای تعطیلی رو با تمامِ وجودم، حس میکردم :)) بالاخره هفت راه افتادم!
یه اخلاقی که دارم، پول تاکسی و اینجور هزینهها برام قابل قبول نیست! نمیدونم چرا! ناچار باشم میدم ولی کلا بدم میاد بابت راهی که میتونم نیم ساعته برم، تاکسی سوار بشم!
آستینِ گشاد و یقهی مزخرفِ بازِ پیرهن، ناراحتکنندهترین بخشِ روزِ اول بود! آخه چرا وقتی هزینهش رو میدیم، اینقدر جنسِ مزخرف تحویل میگیریم!
بیشتر از شیش ماه بود که هفتِ صبحِ آسمون رو ندیدم :)) هرچند همش به خودم میگفتم که الان همون هشتِ قدیمه دیگه! هفت کجا بود :))
بچه مدرسهایهای ابتدایی و مخصوصا اول و دوم، خیلی دیدنیان! اینقدر با ذوق و شوق راه میرن آدم دوست داره توی همون سن، نگهشون داره تا این لحظاتشون از بین نره :)
جالبترین تصویری که از امروز دیدم، مربوط میشه به لحظهای که یه دبیرستانی منتظرِ پر شدنِ اتوبوس بود، قرآنِ جیبیِ خودش رو داشت میخوند و واقعا چه صحنهای از این قشنگتر؟ ایکاش عکاسی اونطرفا بود که این صحنه رو ثبت میکرد :)
بیست دقیقه بیشتر طول نکشید مسیرم :) ، عطر خاصی هم چند لحظهای به مشامم رسید که حس کردم، همین عطر رو چندین سال پیش، همون اول ابتدایی، شنفته بودمش! هرچند که نمیدونم مالِ عطرفروشیِ سر خیابون بود یا مال لباس بچهای که از اون طرف رد میشد :) هوا هم عالی بود اون ساعت! عالی :)
وقتی رسیدم، تنها چیزی که توجهِ آدم رو جلب میکرد بوی تند فلافل و کتلتی بود که داشتن درست میکردن تا در زنگهای بعدی بفروشنش!! خوب هم فروش دارن این بوفههای مدارس!!
یکساعت بعد از اینکه رسیدم، زنگ رو زدن!! یهسری مراسم اجرا کردن و یهسری افراد از جمله شهردار و عضو شورای شهر رو که توی همین مدرسه درس خونده بودن، دعوت کردن که بیان و حرف بزنن که بعد از حرف زدنِ یکی دونفر، به لطفِ بارش رحمت الهی، از خیرِ حرف زدنِ بقیه کوتاه اومدن و ساعت و نه و نیم، بعد از یه ربع گشتن، کلاسم رو پیدا کردم! درحالی که دونقطه خطِصافطور به میزِ ردیفِ اولی نگاه میکردم که در نهایتِ تعجب، هیچکس تصاحبش نکرده بود! من و رفیقم تصاحبش کردیم :))
بخاطرِ یهسری ساخت و ساز و بازسازیها، مقدار زیادی خاک و گچ در هوا غوطهور بود! که این اصلا مهم نیست! ولی اینکه همهی میز و زمین و صندلی، پر از خاک شده، اصلا جالب نبود :|
یه نفر هم تو کلاس بود که اسمش "فاران" بود! من که تا حالا نشنیده بودم همچین اسمی رو! :|
یه زنگ که هیچکس نیومد و ما بیکار بودیم کاملاً ... زنگ بعد دبیر فارسی اومد که آدم خوبی بهنظر میومد و روشِ نامعقولی برای تدریس و امتحان نداشت :) دبیر ریاضی هم همینطور :)
در کل روزِ اول، بد نبود! :)
+ البته دیگه حرفی از دلدردهای استرسیم نزدم که جوِّ پست عوض نشه :|
برچسب: روز اول مدرسه,روز اول ماه رمضان 94,روز اول محرم,روز اول مهر,روز اول بارداری,روز اول دانشگاه,روز اول ماه رجب,روز اول قبر,روز اول,روز اول ازدواج,
نویسنده: سام حکیمی