خرید بک لینک

همونطور که انتظار داشتم، استرس نذاشت خوابم عمیق بشه. ساعت پنج و نیم که گوشیم زنگ زد، خاموشش کردم و خوابیدم تا شیش و بیست و سه دقیقه. دوباره گرفتم خوابیدم و یهو گفتم پاشو دیگه، ده شد :/ و بیدار شدم و دیدم ساعت شیش و بیست و هفت دقیقه هستش هنوز :/ بیخیال خواب شدم. ساعت هفت و ربع حرکت کردیم و هشت و ربع رسیدم. دقیقا یکساعت منتظر شدم تا امتحان شفاهی نهجالبلاغه رو ازم بگیرن. با توجه به اینکه میدونستم بیانم خوب نیست و بلد نیستم درست و حسابی حرف بزنم، انتظار بیشتری از خودم نداشتم. هنوز دو دقیقه نگذشته بود که لرزش رو توی پا و به صورت واضحتر توی دستم حس میکردم. لامصب هرلحظه میخواستم به یادداشتم نگاه کنم سرش رو بلند میکرد زل میزد توی چشمم :// دو سه تا سوتی هم دادم که نمیگم که شما دیگه نخندین حداقل :)) بعدش امتحان کتبی و بعدش حرکت به سمت پادگان. یا همون میدون تیر :دی

ساعت نه و نیم راه افتادیم و یه ربع به یازده تقریبا، رسیدیم. در تمام این حدودا یکساعت، سرعت8مون بین 20 و 100 جابجا میشد! از بس که هی میرفتیم و هی نمیرسیدیم. چقدر دور بود پادگان! رسماً توی کوهها بود :|

رفتم داخل و حالا استرس نمرهی دفاعی ولم نمیکرد. که غایب نزده باشن! که نکنه یادشون بره حاضر بزنن. که نکنه نمره رو کمتر بدن -_- یعنی از دست این آقای ر.! چه کارا که نمیکنه :/ رفتم و گفتن آموزش ندیدی؟ و گفتم نه! که ای کاش میگفتم آره :))) والاع! یه خشاب جا زدن و گلگدن! کشیدن رو که بلد بودم :/ هیچی دیگه! دوساعت هم رفتم با یه کلاس دیگه آموزش دیدم و اومدم واسه تیر در کردن :| یه صداگیر میدادن میزدم به هدف :دی ولی جدای از اینکه سیبلی در حقیقت وجود نداره، باید بگم که دراز کش بدترین حالتیه که میتونن واسه یه تازه وارد در نظر بگیرن. هرچند حس میکنم میخواستن حرکت بچهها رو محدود کنن که حماقتی ازشون سر نزنه، ولی ایستاده خیلی بهتره. حداقل مثل آدم توی دستت میگیری اسلحه رو. متاسفانه برخلاف اینکه توی کلاس گفتن پشت هم نزنید و ده ثانیه صبر کنین بین گلولهها، صبر نکردم. یعنی اصلا اسلحه رو در اختیار نداشتم. ماشه رو که میچکوندم اسلحه بازی میکرد توی دستام. اصلا واسه خودش پرت میشد. فارغ از اینکه گوشم بدجور سوت میکشید و بهسختی میتونستم تمرکز کنم :| حیف شد تیرها به هر صورت :/ میتونست بهتر استفاده بشن. دستم هنوز بوی کلاش رو میده :دی

موقع برگشت، معاون سوئیچ رو داد که بدم به آقای ر.. رفتم که بدم و رسیدم به ماشین و بلند خطاب به اونی که توی دبیرخونه کار میکنه گفتم آقای ر. کوئه؟ یعنی کجا. استش رو نگفتم و دوباره بلندتر گفتم. یهو خودِ ر. برگشت و گفت من اینجام. :/ دقیقا کنارش بود. و من ندیده بودمش :||| خوب شد چیزِ دیگهای نگفتم :/

بعدش هم رفتیم خونههامون. :|

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:36

صفحه بندی