خرید بک لینک

امروز همهچیز به آخرش رسیده بود، لبالب بود و هرلحظه میخواست که خودش را خالی کند. آسمان آنقدر پر بود، که هرازگاهی نم نمی از خود بروز میداد. درختها آنقدر آشفته بودند، که گاهی سعی میکردند جابجا شوند، و من نمیدانم چرا تلاشِ آنها را بقیه نمیبینند. برگهای سبز، که لابلای آسفالت مدرسه رشد کرده بود، از بین رفته بود و دیگر آن منظرهی سرزنده وجود نداشت. من هم دیگر جا نداشتم. واقعا تحملش سخت است. تظاهر. تظاهر به حال خوب. جلوی همکلاسیها. جلوی معاونی که حتی نگاهش هم متوقع است از تو! جلوی دبیرهایی که با تو میگویند و میخندند و ته نگاهشان انگار میدانند حالت خوش نیست و کاری به کارت ندارند. تحملش سخت است. نبودن. تحمل نبودنها سخت است. گاهی بیشتر و گاهی کمتر. در قسمتهایی از حیاط، که مرداد 95 قدم زده بودم، راه میرفتم. آن روزها را در تصورم میچرخاندم. آن احساسِ حسادت را. شاید هم حسرت. خدای من. یکسال گذشت. تقریبا یکسال گذشت. بدون کوچکترین تغییری در نبودنش. با بدتر شدنِ من. با بدتر شدنِ من. این خوب نیست. خیر نیست. هرچند خیر را فقط خودش تشخیص میدهد. ولی با خودم میگفتم که چرا؟ چطور؟ چگونه؟ آخ که چقدر مغزهای ما کوچک است. چقدر محدود. محدود. نمیتوانیم ببینیم. میبینیم، باور نمیکنیم. نمیدانم این سیستم انسان چرا اینقدر خودمختار است. به یقینِ جبری هم راضیام. به یقینِ جبریای که به من ثابت کند «نه»ی نفی خیر بودنش را. تحملش سخت است. گذشتن زمان. تحملش سخت است. نمیتوان دید و حسرت نخورد. نمیتوان جلو نرفت. نمیتوان همانجا ایستاد. نمیشود جلویش را گرفت. نمیشود به او دستور داد برگرد لعنتی. برگرد به همان چهار مهر. برگرد به نه مهر. برگرد به همان روزها. شاید آدم شوم. نمیشوم. میدانم که نمیشوم. برگشتن، بهانه است. ولی تحملش سخت است. دیدنش. خدایا، این حرفم را باور کن. دیدنش سخت است. دیدنِ بودنش سخت است. واقعا سخت است بدانی هست و نیست. بدیهی هست و نیست. طبیعی هست و نیست. تواناییاش هست و نیست. واقعا تحملش سخت است. میدانید؟ از خرخوان شمارهی یک ممنونم که گفت بیا از این طرف برویم! حداقلش، بهاندازهی چند لحظه، صحنهی کمتری از دیدنش در ذهنم ثبت شد. هرچند که تصور همیشه نواقص را میپوشاند. تحمل این تصور، سخت است.

.

+ نمونهی پستهای طولانیام را که دیدهاید؟ نمیدانید نوشتنِ آنها چه حسی دارد. هم همهی حالم را میگیرند و موقع نوشتنِ آنها، خستهترین آدمم، و هم بعد از نوشتنش انگار که بخشی از سنگینی «حسرت» و «حسادت»ام میشکست و خرد میشد و خردههایش بینِ حروف، جا میماندند... من الان دلم کیبورد میخواهد. آن خماریِ کوبیدنهای روی کیبورد و خالی کردن ذهن روی دکمههای واقعی. روی صفحات ورد که پشتِ هم پر شوند. نمیشود. با این کوچولو نمیشود! وگرنه این پست، باید یکی از همان روایتهای بلندی میشد که امروز را انگشتنمای وبلاگ کند! چونان گاو پیشانیسفید! امروزی که باید میبارید و نبارید.

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:36

صفحه بندی