دیشب نمیدونم چجوری خوابیدم. صبح هم یه لقمه بیشتر نتونستم بخورم. دیدم برم مدرسه، ممکنه بدتر بشم و خب نرفتم. تا ساعت به هشت و هشت و نیم برسه، فشارم پایین اومده بود و هم سرم سنگین شده بود و هم حالم از همهچی بهم میخورد. رفتیم دکتر و واسه امروز گواهی نوشت ولی باید واسه فردا هم مینوشت :| من که فردا هم نمیرم! هنوز حالم خوش نیست. یادش بخیر، وقتی هشتم بودم، یهبار حالم خوب نبود و رفتم مدرسه، خدا نصیبِ هیچکس نکنه :)) هوا سرد بود و منم تبـم شدید شده بود و فقط میلرزیدم. از شانس، عربی هم همون روز ازم پرسید و با نهایت افتخار از ده، نه و نیم شدم و واقعاً راضی بودم از خودم :دی
دکتر فشارم رو که گرفت، گفت کمتر از ده هستش، مینیمم هم روی شیشـه :)) یادمه اول ابتدایی که بودم، یهبار فشارم اومد روی هشت و تقریبا دیگه بیهوش و بیحس بودم و دکتر واسه اینکه من رو راضی کنه سرم بزنم، گفت یا سرم یا سه تا آمپول :))) آخرش همون سرم رو هم نزدم :دی
اینبار ولی سرم زدم. هم دلم واسه سرم تنگ شده بود و هم اون اتاقِ تزریقات، همون اتاقی بود که اولین بار اونجا سرم یا آمپول زدم. چه خاطرهانگیز :دی
از زورِ گرمای تب، همهی سلولهای عصبیم دچار دگرگونی شده بود :/ آب میزدم به صورتم، انگار دارم پارچه رو میندازم روش! یا موهام شبیه این پارچههای خز دار لمس میشد! کلا به درکِ جدیدی از دنیای لامسه رسیدم :))
همین دیگه... تا درودی دیگر، بدرود!
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی
تاريخ: سه
شنبه
5 ارديبهشت
1396 ساعت: 15:36