1. رفتن به مدرسه، دقیقاً مثل این میمونه که بدون یادگیریِ هیچ کارِ عملیای، عمرمون رو تلف کنیم. هیچکس هم نیست یهراه بهتری ساخته باشه! همه پشت سر هم، داریم روی یک خط صاف حرکت میکنیم. بدونِ اینکه فرقی داشته باشیم!
2. باید اعتراف کنم که آدم حسودیام. حسادت و حسرت دوتا صفت رذیلهی فراگیره که باید یکجوری از چنگشون خلاص شد. صبح و زنگهای بین کلاس، همینطور راه میرفتم و حسادت و حسرت رو به هم میپیچوندم و میخوردمشون! چرا اینقدر بعضیامون گرفتار یک راههای اشتباهی شدیم و نمیتونیم و نمیدونیم چیکار باید کرد؟
3. سوتیها و شوتیهای جهانگیری دیروز خیلی زیاد شده بود!
4. درس رو باید خوند. حرف رو باید زد. قصه رو باید شنید. ولی نمیدونم با زندگی چیکار باید کرد!
5. نمیدونم. اول باید عادی بشم. بعد برم سراغ دونستن. دونستنِ راه. راهبلد میخوام. راهبلدی که گم نشه. که گم نکنه منو...
6. داشتم میومدم خونه. یکی صدام زد. برگشتم. شناختمش. حرف زدیم تا رسیدیم به اینکه گفت آقای ر. دبیر ریاضی خیلی ازت تعریف میکنه. گفتم واقعا؟ چرا مثلا؟ گفت : «ازش پرسیدم مرادی رو میشناسین گفت عالیه، بیسته بیست. ر. از کسی تعریف کنه، یعنی واقعا تعریف داره» تعجب کردم. من واسه این دبیرمون هیچکاری نکردم. فقط همون امتحان اول رو نوزده و نیم شدم. حتی ترم اونقدری بد شدم که حتی روم نمیشد ازش نمره بپرسم. اونقدر سرِ امتحان آخر ازش سوال پرسیدم که واقعا دیگه نمیدونم چیکار کنم که خودم از خودم راضی بشم. باور کنید من نه تنها به دبیرم، که به خودم هم بدهکارم. من واقعا به تغییر نیاز دارم.
7. شاید تنها راه تغییر، کنارهگیری باشه مثلا! چقدر اراده دارم واسه انجامش؟ هیچقدر!
+ عنوان جملهای تغییریافته از کتاب مائدههای زمینی، نوشتهی آندره ژید.
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی