غرق خیال بودم. اونقدر که واقعیت رو نمیدیدم. خواستم تبلتو بذارم سرجاش، که محکم از دستم افتاد. مثل از خوابپریدهها، پریدم. انگار که روحم تکون خورده باشه، انگار که بین دو تا دنیای متفاوت جابجا شده باشه... خندیدم، گفتم همینه دیگه. یهروزی همینجوری میپری که چی شد که همهی عمرت رفت. زنگ صدا خورد. چشمام برق زد. گفتم یعنی.... ؟ در رو باز کردم. کسی بالا نیومد. کسی پایین نرفت. دوباره زنگ صدا خورد. بیخیالِ تصورم شدم. گوشی رو برداشتم... پراید نقرهای برای شماست؟ نه، زنگ بالایی. گوشی رو گذاشتم. راستی، چه تصور محالی بود. چه تصور بعیدی. چه خیال ناشدنیای...
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی