خرید بک لینک
1. خیلی دیر شده. الان دقیقهی نود و یک شده و فقط امیدم به وقت اضافهی بازیای هست که خیلی وقته باختم. خیلی وقته. ولی میتونم امید داشته باشم به گلهای دقیقهآخری که بتونه نتیجه رو جوری عوض کنه که بعد از تموم شدنش، بهم نخندن! حداقلش بهم نخندن. کی؟ هیشکی! همهی عمر مورد خنده واقع شدم، ولی دیگه نه!
2. خرداد نزدیکه. امتحانات هم که شروع شده. و من هیچی نخوندم. من توی دفتر و کتاب و هرجایی تاریخ میزنم! وقتی میبینم درسایی رو نهم بهمن درس داده و من هنوز بلد نیستمشون، واقعا دوست دارم سرم رو بکوبم توی دیوار. همهی اینا حقمه. تقصیرِ خودمه. نود و شیش هم نتونست من رو تغییر بده. ولی دیگه نه!
3. صبح بارون بود. خسته بودم از دست خودم. دلم میگیره توی هوای ابری. همیشه با دیدن هوای ابری و تاریک و گرفته و بارونی، یاد خونهی گرم و نرمی میفتم، که محل آرامشه. البته آرامش، از نوعی که تعریفش فقط مخصوص خودمه. رسیدم به مدرسه، کیف رو گذاشتم کلاس و اومدم پایین. توی چهارچوب ورودی موندم و آسمون رو نگاه کردم و فکر کردم. ابرهای تیره رو نگاه کردم و فکر کردم. بارون رو نگاه کردم و فکر کردم. آدما رو نگاه کردم و فکر کردم. خودم رو عذاب دادم. عذابی که حقم هست. آقای ر. دید من رو، گفت چرا اینجایی؟ گفتم همینجوری. دارم میرم بالا. رفتم سر کلاس. دبیر زیست اومد. درس داد. ولی میتونم بگم هشتاد درصد کلاس حواسم به درسش نبود. آخرش برای اطمینانخاطر با خودم گفتم تو پارسال هم بخش گیاه رو نمیفهمیدی... اومدم پایین. خسته بودم.از خودم بدم میاومد. دوست داشتم بمیرم و دوباره زنده بشم،بخوابم و بیدار بشم و همهچی عوض شده باشه. دوست داشتم من، من نباشم! آقای ر. باز من رو دید. گفت مرادی؟ خوبی؟ گفتم اوهوم! گفت واقعا خوبی؟ مطمئنی که خوبی؟ والا؟ گفتم آره.. گفت آخه لبخند نمیزنی.. تظاهر کردم به لبخند. تظاهر کردم حالم خوبه، نه راستش تظاهر کردم حالم معمولیه. حالم بد بود، ولی دیگه نه!
4. شنبه امتحان ریاضی دارم. احتمالا فردا توی تقویتی بچهها نمرهی امتحان فیزیکشون رو میفهمن. منم شاید بفهمم. خیلی تنبلی کردم واسه درس خوندن. خیلی عقبم از همهی درسها. خیلی عقبم از زندگی. خیلی عقبم از رضایتِ خودم نسبت به خودم. میلیاردها سال نوری فاصله دارم تا رضایت خدا از من. دیگه نباید تنبلی کنم، دیگه نه!

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 22:23

صفحه بندی