تا آنجا که من دیدهام و میدانم، در سطح ما، هرگونه اعتراضی به وضعیت زندگیهایمان، جز ناشکری نیست. مثل وضعیت خودِ من. مشکلش چیست؟ آخر مگر چشم ندارم که ببینم خیلیها همین زندگی را هم ندارند؟ آخر مگر عقل ندارم که تشخیص بدهم که این زندگی، همهچیزش درست است؟ آخر پس چرا بدم میآید؟ چرا نمیتوانم هیچ چیزی را به مثبت تغییر دهم؟ چرا نمیتوانم هیچچیز را درست کنم؟ چرا نمیتوانم عادی بشوم؟ چرا سخت میشود حرف زد؟ چرا هیچوقت نمیتوانم حرفی بزنم؟ چرا معاونم باید بفهمد طوریام شده و نزدیکترها، نه؟ چرا با همهی اینها، من ناشکری میکنم؟ چرا میدانم اعتراض وارد نیست و سالهاست که معترضم؟ چرا الان دلم میخواهد دیگر نباشم؟
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی