چشم برندار ازم... پاشیده زندگیم... از بین رفتم... از پارسال تا به امروز : سقوط محض... بس هست برام... تا عمر دارم یادم نمیره... ینی این چندماه دیگه حواسم جمع میشه؛ باید جمع بشه... دیگه این چندماه، یادم نمیره. .. ولی، من تنهایی توانش رو ندارم... میشه نگام کنی؟
+ عیدتون مبارک... شاید نتونید تصور کنید من چقدر بد و مزخرف و نابودشده هستم. ولی اگر به ذهنتون رسید، خیلی خیلی دعام کنید. لبهی پرتگاه بودن مزهی تلخ و زهرماری داره. امیدوارم به حق صاحب الزمان هیچوقت لبهی پرتگاه نباشید...
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی