:::
من هروقت یکجایی رو، یکچیزی رو، یک فردی رو حتی، خوب و درست و حسابی و مناسب و اصطلاحاً ایدهآل تصور کنم، به بدترین شکل ممکن یا حداقل بدترین ظاهرِ بیرونیِ ممکن ظاهر میشه. تصوری که از محلی که امروز عصر رفتم داشتم، چیز خیلی بهتری بود. اما در واقع، در جهنمدرهایترین مکان ممکن، جایی که جز تعمیرگاه ماشینهای سنگین و سبک و گالری خودروهای خارجی و کارواش، چیزِ دیگهای پیدا نمیکنید، در یک ساختمونِ مسکونی-تجاری، در طبقهی سوم با آشپزخونه و غیره! مشغول به فعالیته! :|
فقط از اینکه پرسید تخصصی مهارتی چیزی داری؟ و من در حالیکه میتونستم از وبلاگ و نوشتههام مایه بذارم، مصرانه گفتم نه، پشیمونم و حس کردم که طرف فکر کرده با یه آدمِ احمقِ بیسوادِ عقبموندهی بیعرضه طرف شده :| :))) ایشالا بدردم بخورن با همهی بدمسیر بودن و عجیبوغریب بودنشون :/
+ ایکاش همهی خودروها رو جمع میکردن. چیه این آهنهای قراضهی دودزایِ گرمادهِ بیمصرف؟ گاریهای آهنی :| فقط واسه مسافت طولانی خوبه، نه درونشهری.
++ مکان مذکور، جهنمدره نیست و محلهی بدی نیست و منظورم توهینآمیز نبود. فقط واسه مکانی که اونا بودن نسبت به کارشون و حرفهایی که ازشون شنیدم، جهنمدره محسوب میشد.
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی