رفته بودم بیرون. با خودم میگفتم حالا اینجوریا هم نیست. حالا همهی روزهای خوبی که بهخاطر داری خیالات و توهم نیست. ولی هست. خب نیست که. هست دیگه. بیخیال.
الان هست انگار. فردا نیست. شاید پسفردا باشه و سه سال بعد نباشه. ولی یادم باشه که همش خیال بوده و هست. من هیچوقت روز خوب نداشتم. داشتم؟ نداشتم. کلی نگاه میکنم میگم نداشتم.
+ ناامیدی بد دردیه. بیچارگی بد دردیه. نمیدونم. واقعا نمیدونم چیکار باید کنم. اصلا چیکار میتونم انجام بدم و تموم بشم. برای اولین بار به خودم حق دادم که اینقدر بد شده باشم. دیگه نمیخوام باشم. خوب و بد، توفیری نداره. بار اول و دوم نیست. همیشه همینطوری بوده. تا حالا خودم رو گول زدم فقط.
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی