خیلی از اوقاتی که باید بیکار و گاهاً بیعار، در خانه بنشینم، و در نهایت، مجلهای بهدست بگیرم و ادای خواندن را در بیاورم، ترجیح میدهم که بروم بیرون. بروم بیکار و گاهاً بیعار خیابانهایی که از قبل مدنظر دارم را متر کنم و با خودم حرف بزنم. بلکه حرفِ خودم را، خودم متوجه شوم و روزی برسد که این مذاکرات هم به فرجامی برسد. نمیرسد ولی. حالا، در یک شبِ گرمِ تابستانی، که اگر پنجره را باز کنم، میتوانم بگویم یک شب خنک تابستانی، باید بگویم که سالها میشود که دیگر از گفتوگو با خود، به نتیجهای نرسیدهام. روز به روز، سردرگُمتر از قبل، در پی حرف و حدیث و فکر و خیالی که نیست. امروز هم رفته بودم بیرون تا همین جلساتِ علنیِ حالخرابم را، با خودم تنها باشم. تنها بودم. به نتیجهای نرسیدم. از خودم سر در نمیآورم. به خودم هم مشکوکم. من واقعی نیستم. من هیچوقت نمیتوانم متوجهی خودم بشوم. راهحلی برای خودم نمیبینم. چارهای وجود ندارد. اما بحث، دیگرِ سرِ اینها نیست. که چقدر بحثِ سرِ اینها، شیرینتر از چیزیست که اینروزها، این ماهها، گریبانم را گرفته است و زهرمار از آن گواراتر است. تلخیِ خودم، جبران نمیشود. حالِ خودم را خراب کردهام. دیگر دست از سرِ فکر و خیال و اندیشهی بیراهِحلم برداشتهام. دیگر بیخیالِ خیالمندیهای خودم شدهام. دیگر برایم مهم نیست. چقدر سخت است این اعتراف. و چقدر دروغ و دور از واقعیت. دور از حقیقتِ روشنی که داد میزند هنوز برایم مهم است. هنوز همانقدر فکرم مشغول است و هنوز جا دارد که بگردم بهدنبالِ راهحلی که نیست. اما دیگر نه زمانش وجود ندارد، نه صبر، و نه طاقتش. نه توانش. نه دلش. فقط تکه حرفی هست که گلوگیرِ سختی است برایم. همیشهی خدا، حواسم پرت است و هرجا نشانهای بیینم، گوشهایم تیز است برای پیدا کردنش. ولی نمیشود. اینطور که این چندین ماه، به خطا، رفتهام، نمیشود. اینطور به خطا رفتن، نشان از اشتباهی بودنِ فکر و خیالم است. نشان از اشتباهی بودنِ همه و همهی آنچه که میخواهم! ولی نه. این هم دروغ است. اشتباه بودنِ خواستنِ چیزی که میتوانست از سادهترین مسائلِ مطرح باشد، کذب است. باور نمیشود. باورِ خودم که نمیشود همهی این فکر و حس و حال، هوا و هوسی بوده باشد که این چندماه تجربهام نشانم داده. نه ؛ همهاش نمیشود.
ششم تیرماه، هنوز آدم نشدهام. هنوز همانی هستم که دلم نمیخواهد باشد. و نه حتی همانی که نظری دربارهاش ندارم. دقیقاً همانی هستم که نکبت از سر و روحش میبارد :| ای کاش نبودم. ای کاش همین هم نبودم و راحتتر با وجدانِ خاموشم کنار میآمدم. امروز هم حالم را گرفته بودم. نه از چیزی که میخواستم میتوانم عقبنشینی کنم - که عقل، عقبنشینی را میفهمد و نه دل! - و نه میتوانم اشتباه بودنِ چندین ماه را جبران کنم. و متاسفانه ارادهام همچنان ضعیف است برای کنار کشیدن از دل، برای عقلانیتر شدنِ مسیری که باید درست شود. مسیری که خرابِ خراب امتداد دارد، در لبهی پرتگاهی که در کنارِ مسیر چشمک میزند.
+ آیینِ تقوا، ما نیز دانیم. لیکن چه چاره با بختِ گمراه. [کلیک]
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی