شب بود. تاریک بود. حوصله اما نبود. نشسته بودم به بحث با مسئول انجمناسلامی. اعصابم از جای دیگری خُرد بود؛ ولی حق داشتم. همه حق دارند! صبح بود. هوا روشن شده بود. ولی ساعت هنوز از پنج نگذشته بود. خوابم نمیبرد. نگاهم را دوخته بودم به بالش! به خودم میگفتم چرا باید بدم بیاید؟ نه. کوتاه نیامدم. همانطور ماندم. خودم را، به خودم شاید، اثبات کردم. صبح بود هنوز. دلم میخواست بروم بیرون. و رفتم. نماز فطر. بار اول بود که میرفتم نماز. دوچرخه را برداشتم و زدم به خیابان. خلوت. سکوت. پرندهها دور تا دور سبزهمیدان جمع بودند. بین دو ستون، پیرمردی نشسته بود. دستش به سرش بود و مشخص بود که طوری شده. هیچکس، شش صبح، بیخودی دستش به سرش نیست! دور زدم. به آسمان نگاه کردم. دلم خواست. ثبتش کردم. با خودم میگفتم طوری بگیر که شش هفت سال بعد هم، همین یادگاری را داری فقط. به راهم ادامه دادم. خیابان شدیداً خلوت بود. یک تاکسی سحرخیزی کرده بود. مشتریها را هم با خودش برد. وسط خیابان ماندم. همه چیز شروعش خوب است. حتی روز. حتی زندگی. حتی ... روز شروعش زیباست. خلوت. ساده. بیآلایش. بیصدا. سکوت. سکوت. سکوت.


زودتر از زمانی که گمان میبردم به مصلی رسیدم. اشتباه از من بود که در ورود عجله بهخرج دادم. میشد بیرون، زیر سقف همین آسمان، منتظر نشست. دلپذیرتر بود حتماً. همینطور بیکار و بیخیال نشسته بودم. تندیِ عطری مرا به خودم آورد. دو دقیقه چشمهایم درشت شده بود از تعجب. حداقل ده دوازده سالی آن عطر را نشنفته بودم. پشتسرم نشسته بود. در جدال با خودم، بین پرسیدن و نپرسیدن، همان نپرسیدن را انتخاب کردم. برای خودم از عطر خوشی که از پشتسرم میآمد، لذتی ساخته بودم، بهتر از هزار لب جوی نشستن و گذر عمر دیدن. هوا خوب بود. کولرها را زده بودند. بخاطر یکساعت و نیم بیکار نشستن، کم مانده بود که مبتلا به دیسک و فلان و بیسار شوم، که امر به نماز کردند. ایستادیم به نماز. و من که بار اولم بود. آسان بود ولی. یادش بهخیر. اولین نماز جمعهای که خواندم، تنها تعجبم از ایستبازرسیهای دمِ در بود. حرم حضرت معصومه بازرسی نخواهد؟ آخ که چقدر آنموقعها، دنیایم بیدشمن و بیتروریست بود!! نماز که خوانده شد، تعللی کردم و کفشم را برداشتم. برگشتم که بروم. هرچه چشم انداختم، کسی پشت سرم نبود. ولی بو که میکشیدم عطر میآمد. چه عطری بود. خدا زیادش کند! رفتم. رخش را از قفل باز کردم :دی زدم به خیابان. رسیدم خانه. ساعت هنوز نُه بود. زندگی همین است! که هنوز ساعت ده نشده، چندجا رفته باشی، چند کار را به سرانجام رسانده باشی، و حتی یک پست نوشته باشی. نه اینکه سه و نیم بعدازظهر تازه بخواهی بیدار شوی! البته چه کسی میداند؟ من که سه و نیم بعدازظهر بیدار نشدهام!

یک برگه دعای قنوت چاپ کردهاند، با غلطِ املایی و اعرابی :|
+ برای مادربزرگ بنده نیز، دعا بفرمایید. باتشکر.
بعداً نوشت : از پشتصحنه اشاره میکنن که عید رو تبریک نگفتم! عیدتون هم مبارک باشه. :)
برچسب:
نویسنده: سام حکیمی